تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

ر بی کرانی که انسان به عقلش می نازد، بی عقلی شده فخر.

از خیلی چیز ها دور شده ام. از خودم خیلی دور شده ام. اهدافم چه بودند؟ سرگذشتم چه بود؟ چرا لطف؟ چرا مهر؟ چرا من؟

همه ی معادلات درونی ذهنم به هم ریخته اند. نمی دانم تا کجا هستم. من حتی یادم رفته قدم چقدر است، وزنم چقدر است. من همه چیز را فراموش کرده ام. فراموش کرده ام نامم چیست. نمی دانم وطنم کجاست. من حتی فراموشی را هم فراموش کرده ام. در این وادی گم شده ام میان حروفی که مدتها زندانی شان کرده ام. میان گذشته و آینده ی ناقصی که هیچ حس مثبت یا منفی ای نسبت به آن ندارم. من مانده ام و عذاب وجدان، حس گناه. ترس. تنهایی...


شب همیشه سیاه است. سیاهی ذات شب است و شب مظهر سیاهی...

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت 22:33 .

یا حق

ا نزول کردیم. شور از بین رفته...

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 0:18 .

یا حق

خن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روزی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 15:34 .

یا حق
و یک وسوسه ی بزرگی. اصلاً وقتی می بینمت همه چیز عوض می شود. دنیا روشن می شود. یادم می رود پی چه چیز هایی بودم. بی اختیار ساکت می شوم.دستهایم بی تاب می شوند تا انگشتهایت را بگیرند. دستم را که می فشاری، آرام می شوم. خوابم می گیرد.دنیا با تو زیباست...
تو یک وسوسه ی بزرگی، همه چیز را شیرین جلوه می دهی. من این را دوست دارم. دوست دارم وقتی سردم می شود، دستهای گرم تو، گرمم کند. دوست دارم سرم را روی پایت بگذارم و بخوابم.
با این همه، لعنتی، تو یک وسوسه بزرگی! وسوسه ی تو آنقدر بزرگ است که یادم می رود باید پی چه چیزی بدوم. وجود تو یک هوس است. و من از این می ترسم...
وسوسه ی لعنتی ساعتهایم را گرفته ای. لحظه ها و فکرک را پر کرده ای. بی اختیار از این بیزاری از وسوسه بودنت خوشم می آید. ما آینه ی همدیگریم؟ من هم برای تو یک هوس هستم؟
وسوسه ی لعنتی، چرا برایم عادی نمی شوی؟ چرا نمی گذاری برای خودم باشم؟ من از اینها خسته ام... تو فقط وسوسه ای... هوسی...
----------
پ.ن: این نوشته برای خودم است.

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 21:55 .

یا حق

عد از این همه وقت! خیلی بی انصافی.

از پنجره ی اتاقم بیرون رو نگاه می کنم. آسمون با حد اکثر قدرتش سعی می کنه خودش رو آبی نشون بده. پام رو دراز می کنم. از توی کشوی میزن سیگارم رو در میارم. هشتاد و هفت تمام شد. ترس من از بعداً بیشتر شد. از بعداً و محدودیت هایم. من ترسو شدم؟ با خودم فکر میکنم عجب سالی گذشت. چقدر قشنگ بود. اصلاً انگار سال من بود. جهالت از آینده بازم واهمه و جمله ی: "آخرش چی میشه؟"

یادم نبود، توی خونه نباید سیگار بکشم. بوش توی اتاقم می مونه و بعدش خر بیار و باقالی بار کن. از خیرش می گذرم. هشتاد و هشت شروع شده. عیدی زیاد گرفتم. اما پکرم. گرفته م. نمی خواستم هشتاد و هفت تمام بشه. نمی خوام بوی تکرار رو حتی واسه یه لحظه حس کنم.

می گفت پیر شده. می گفت از پیری می ترسه. اما من نمی ترسم. پیری که ترس نداره. پیری خوبه. هر چیزی به موقعش خوبه.

... ذهنم پراکنده س! خیلی پراکنده.

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 13:14 .
ياحق
لم گرفته... خيلي زياد...

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 21:27 .
یا حق
ه به اون وقت که نمی خواست بره، نه به حالا که نمی خواد برگرده... در حیرتم!

 

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387 و ساعت 17:39 .