یا حق
ر بی کرانی که انسان به عقلش می نازد، بی عقلی شده فخر.
از خیلی چیز ها دور شده ام. از خودم خیلی دور شده ام. اهدافم چه بودند؟ سرگذشتم چه بود؟ چرا لطف؟ چرا مهر؟ چرا من؟
همه ی معادلات درونی ذهنم به هم ریخته اند. نمی دانم تا کجا هستم. من حتی یادم رفته قدم چقدر است، وزنم چقدر است. من همه چیز را فراموش کرده ام. فراموش کرده ام نامم چیست. نمی دانم وطنم کجاست. من حتی فراموشی را هم فراموش کرده ام. در این وادی گم شده ام میان حروفی که مدتها زندانی شان کرده ام. میان گذشته و آینده ی ناقصی که هیچ حس مثبت یا منفی ای نسبت به آن ندارم. من مانده ام و عذاب وجدان، حس گناه. ترس. تنهایی...
شب همیشه سیاه است. سیاهی ذات شب است و شب مظهر سیاهی...

ا نزول کردیم. شور از بین رفته...
خن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
و یک وسوسه ی بزرگی. اصلاً وقتی می بینمت همه چیز عوض می شود. دنیا روشن می شود. یادم می رود پی چه چیز هایی بودم. بی اختیار ساکت می شوم.دستهایم بی تاب می شوند تا انگشتهایت را بگیرند. دستم را که می فشاری، آرام می شوم. خوابم می گیرد.دنیا با تو زیباست...
عد از این همه وقت! خیلی بی انصافی.
ه به اون وقت که نمی خواست بره، نه به حالا که نمی خواد برگرده... در حیرتم!








