تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

اید تا میاد ظهر بشه، بادام زمینی هایی که مادرم واسه م گذاشته توی یه کاسه ی کوچولو، همون کاسه ی خودم رو میگم که روی سیسمونی م بوده، رو بخورم. سنگینی کتابهایی که گذاشتم جلوی چشمم و گه گاه، ورقی میزنم، چشمم رو خسته کرده. خودکارم رو بر می دارم، روی کاغذ کاهی کنار دستم، چرند می نویسم؛ " آخرین امید ها هم روزی به باد میرود". مثل همه ی روزهای قبل، به فکر امید های واهی زندگی م می افتم، به فکر داشته هایم، که دیگر ندارم؛ به خودم؛ دست خودم نیست. دلم می گیرد. خودکارم را بین کتابم می گذارم، کتابم را می بندم، مادر خانه نیست و من، تنها...ایمیل چک می کنم، امروز، 38 امین روز است که منتظر جواب ایمیلم هستم. می خوانی؟ از دنیای من چیزی می دانی؟

فقط منتظرم روزم شب شود. منتظرم 2 سال بعد بیاید. برای خودم برنامه ها دارم. اما این زمان لعنتی، این زندگی کوفتی، سرعت نمی گیرد و لحظه به لحظه آرامتر پیش میرود که آزار دهد، برنجاند، جهنم بسازد. همین دیروز فهمیدم از این زندگی ام بدم می آد. از این که 2 سال گذشته یک حسین خنگول بودم، بدم می آد. اصلاً تنفر همه ی وجودم را بر می دارد، از خودم. از این که گم شده ام. یاد آن خدا خیر داده، صالحی می افتم. گفته بود برای فرار از بدی ها، با کتاب و درسش دوست شده. من هم می توانم؟ لپ تاپ را خاموش می کنم و میرم روی تختم، پتو را روی سرم می کشم. جسمم آسوده ست و روحم را فشرده اند. درد می کنم. اما کو فهمی که بداند این جمله ی کوفتی، این که راحت از دهانم خارج می شود، یعنی چه...

به خواب میروم؛ عصر شده. هوا ابر شده، درسم نمی آد. برای خودم می پلکم، باز ایمیل چک می کنم، باز خبری نیست، باز تنهایم، برای خودم آواز میخوانم "من که مجنون توام، مست و مفتون توام؛ در جهان افسانه ام....". خسته می شوم. میروم سر یخچال، غذا های مانده ی دیشب را می خورم، سیگارم را هم می کشم. عصر دلگیر ابری را تنها، با قدم زدن توی کوچه پس کوچه های شهر می گذرونم. کوچه پس کوچه هایی که همه ش واسه م خاطره س. در و دیوارش باهام حرف میزنه؛ بر میگیردم خونه. مادرم هم هست، غر میزند که چرا درس نمی خونی، این چه وضع زندگیه... میرم توی اتاقم، باز هم میل چک می کنم، خبری نیست؛ میروم زیر پتویم تا خوابم ببره. من خسته شده ام. روزمره های گنگ و بی سر و تهی دارم. تا حالا اینطوری دچار زندگی نشده بودم.

چیزی برای از دست دادن ندارم؛ جز یه تیکه ی بزرگ از جسمم و تیکه تیکه هایی از گوشه کنار روح زبون بسته م.

تف به این زندگی...

15 آبانماه ساعت 1:20 بامداد

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 1:47 .

یا حق

رفان و فلسفه و باقی قضایا نمی چینم. چیزی ندارم که ارضا شده باشد. روح زخمیِ سرگردان یک پسرِ درازِ بی هیچی (!) از در ها و دیوارها عبور می کند. تکه اش را گم کرده؛ گویندش خوشبختی و همه غبطه ی تو را می خورند، حال آنکه می داند، بخت برگشته اش، حتی نزدیکترین کسانش را وادار می کند انگشت در هر سوراخ زنگی اش کنند...

روح زخمیِ سرگردانِ همان پسرک که هیچ وقت خدا، ارضا نشد، مریض است و کمک می خواهد... شاید باید قدش کوتاهتر می بود، موهایش لخت می بود، چشمهایش کوچکتر می بود، نمی دانم... روح سرگردان، گریه، زاری، ناله، غم، درد، غصه، مرض، خفّت، بدبختی، ...

عشق می خواهم، عشق ناب می خواهم!

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 22:27 .

یا حق

ی نویسمش اینجا که یادم بمونه ...


                           «اتفاق در یک روز ابری افتاد»

کاش بارون بیاد.

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 14:51 .

یا حق

ین که من از تو بدم بیاد، داستانی تکراریه!

این که تو از من بدت بیاد هم داشتان طولانی و خسته کننده ایه... ببینم، جز اینا، داستان دیگه ای بلد نیستی؟

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 20:41 .

وز های سردی که پشت هم می آیند و می روند…

به سیگارم نگاه می کنم. اولین بار است دارم “بهمن چی!!!” می کشم. طعمش همان زهر مار همیشگی است. اما خوبیش این است که هر 5 دقیقه می توانی یک نخ بکشی…

آرام می نشینم کنارت. دلم می خواد دود را فوت کنم توی صورتت، توی وجودت. می خواهم بوی تلخش را با خودت داشته باشی… مگر من و تو چه فرقی داریم؟

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 23:50 .

یا حق

  تو خوب می دانی، همه اش این نبود…

باز سرت در گرفته؟ حتماً به خاطر گرمی هواست. شایدم به خاطر نور شدید آفتابه… لطفاً پای دل گرفته و باقی ماجرا نگذار قضیه رو. پاشو برو یه قرص بخور. قصه ی سردرد هات رو هم نخور. قرص رو ساختن واسه همین موقع ها.

گفتم، کاش همه چیز قرص داشت. یه قرص که بخوری، بعد زمان بایسته. بعد زندگی کنی، بعد تصمیم بگیری بمیری. کاش یه قرص بود می خوردی و آهنی می شدی.

به حرفهام زیاد محل نمی ذاشت. اصلاً گوشش پر شده بود از حرفهای من. حرفهایی که واسه ش یه پاپاسی هم ارزش نداشت که حتی لحظه ای بخواد روشون تمرکز کنه، یا فکر کنه… در کنارش احساس بیهودگی می کردم. انگار فقط این من بودم که باید حرفهای اون رو می شنیدم و روی حرفهاش صحه می ذاشتم. بر خلاف رفتارش، همیشه می گفت که حرفهام واسه ش مهمه. روی حرفهام حسابی فکر می کنه… کی رو می خواست خر کنه؟ من که می دونستم در کنار من موضع آخوندی رو میگیره که مدام می خواد منو وعظ و نصیحت کنه. و حرفهاش باید برای من مهم باشه…

گفت: شنیدم میگرن یه قرص داره که می خوری، زود خوب میشی. برو دنبال اون قرصه…

گفتم منم اینو می دونم، اما به خدا میگرن رو دوس دارم. درد خوبیه…

بازم نمی شنید منو. اصلاً منظور حرفم رو نمی فهمید. یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت، آخه کودوم آدم عاقلی درد رو دوس داره؟

و من باز، غریب تر از قبل، توی دلم با خودم می گفتم، کاش می فهمیدی منطور من رو. کاش قرصی بود برای دل تنگی، برای بیدار ماندن تا صبح، برای اعتقاد، برای زیستن… دنیایش مثل من پر از قرص نبود… دنیایی بود که با منطق چهار عمل اصلی پر شده بود… در حالی که من، اعتقاد داشتم، “در زندگی، تصمیم های کوچک را باید با عقل گرفت و تصمیم های بزرگ را با دل…” . خدا می دانست او چقدر برایم تصمیم بزرگی بود…

----------

پ.ن: جمله ی داخل گیومه، از گابریل گارسیا مارکز.

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 23:39 .

یا حق

ثل هیچ چیز خاصی نبود. گیر افتاده بودم.

طبق عادت همیشگی، وقتی پیپ می کشید، به یک نقطه خیره می شد. حرف نمی زد. سکوت می کرد و در خودش فرو می رفت. نمی دانم. یا از من خوشش نمی آمد، یا حرفهایش تکراری شده بودند. من نگاهش می کردم. گهگاه، مثل همین یک ساعت پیش، گریه می افتاد. دو سه قطره اشکی از گوشه ی چشمش روانه می شد. با دستهایش اشکهایش را پاک نمی کرد. او هم سن من نبود…

شب ها دلم می خواست خودم را برایش لوس کنم. بغلم میکرد. نوازشم می کرد. لبهایش طعم بستنی وانیلی می داد. مزه اش را خیلی دوست داشتم. موهایم را نوازش می کرد و من لذت بی نهایت می بردم. گردنم را می بوسید. موهای زبر و خشن صورتش، تمام گردنم را مور مور می کرد و من این را دوست داشتم. من دوست داشتم با دستهایش تنم را لمس کند. دوست داشتم مرا ببوسد. اصلاً هم آغوشی با او، بهترین خاطرات من است. خاطراتی که دیر یا زود، بدون اینکه ازشان خسته شوم، برای دیوانه نشدنم در صندوقچه ی خاطراتم، زیر بقیه ی خاطرات کهنه و نو قایمشان می کنم. اینها خاطرات خیلی شخصی من هستند.

دوستش داشتم و از او بیزار شده بودم. همه ی هوس و عشق من بود. مرد کوچک من، سالها پیش از این، مرا از آن خود کرده بود.

نمی دانم چکار دارم می کنم. امروز در آغوشش جا نشدم. به زور بغلم کرد. مرا نبوسید، نبویید، بوی وانیل نمی داد. نوازشم نکرد… خوش به حال دخترکی که اکنون، مرد کوچک من، مردش شده… 

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 23:36 .