تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

هر جمله با یک نقطه تمام میشود .

پس ...

                                 نقطه ... سر خط !

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 13:33 .

یا حق
" نشکن دلمو ، به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز ... "
یاد سابق ، بخیر . پشت سرم رو نگاه می کنم . از گذشته چیزی جز خاطره هام ندارم . خاطراتی از همه رنگ ،همه شکل ...
یاد بچه گی هام بخییر . 4 ساله بودم ، اون روزا ، سنندج ساکن بودیم . وقتی دوستام می پرسیدند ؛ حسین ، از خدا میترسی ؟ منم بدون هیچ فکر و تجربه یی می گفتم « خدا خیلی مهربونه . ما که نباید از مهربونا بترسیم . » . بزرگتر شدم . معلمهای دوره ی دبستان می گفتند خدا خیلی مهربونه ، اما همیشه باید از خدا بترسیم . حتی تا سوم دبیرستان هم نفهمیدم چرا باید از خدا ، که از همه مهربون تره ، بترسم !


اما الآن می فهمم . خود خدا ترس نداره ، خشمشه که ...
خشم و غضب خدا اگه بنده یی رو دچار بشه ، از پا درش میاره .
ایهاالناس ، مردم ، رهگذرا ، دوستا ، عزیزا ، آشناها ... کاری نکنید که خشم خدا ، گریبان گیرتون بشه ...

" تا توانی دلی بدست آور ، دل شکستن هنر نمی باشد "

----------
پ.ن1:کاه بودن ننگ است ، کوه باید بود .
پ.ن2:دیروز رفتم شهرکرد ، پیش میثم . بهنام رو هم دیدم . خیلی بهم خوش گذشت .
پ.ن3: هر رنج و ناراحتي را گشايشي باشد . از اندرزهای دینی .

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 21:12 .

یا حق

" ... به تصویر شکل گرفته در آینه خیره شد ، چروک صورتش ، نشانه ی سختی هایی بود که در زندگی کشیده بود . عقب رفت .و روی صندلی گوشه ی اتاق نشست و آهسته سرش را در میان دستانش گرفت . آرام آرام ، شروع به گریستن کرد ، بی آنکه بخواهد . صدای نفس هایش ، شکننده ی سکوت مرگبار اتاق بود . اولین بار بود خود را تا این حد تنها دیده بود ... "

تسبیح رو دستم مگیرم و می شمارم . 1- لعنت بر خودم . 2- لعنت بر خودم 3- لعنت بر خودم 4-...

هنوز هم میشمارم . 39- لعنت بر خودم . 30-لعنت بر خودم . 31- ...

دهانم از گفتنش خسته شده ، اما دلم ، نه ! 81- لعنت بر خودم . 82- لعنت بر خودم . 83- ...

شمردن تمام شد . 100- لعنت بر خودم .

خودم را لعنت کردم . 100 بار . میدونی واسه چی ؟ ... نه ! نمی دونی ! یعنی نمی خوای بدونی ، ... ما هم واسه خودمون خدایی داریم . عیب نداره ، گفته اند « پرنده های قفسی ، عادت دارند به بی کسی ، عمرشونو بی هم نفس ، کز می کنند کنج قفس ... » . حکایتش ، حکایت منه ... حالا حالا مونده تا متوجه بشی ...

----------

پ.ن1 :( دوستانه های پست قبل )

     د1 : م.باران ، جمله ی قشنگی واسه م نوشته بود ، حیفم اومد اینجا ننویسمش : " درآن شهری که مردانش زنامردی عصا ازکور میدزدن.من خوشباورساده.........محبت جستجو کردم؟ " . ازت ممنونم م.باران .

     د2: غریب آشنا ، معرفتتو عشقه .

     د3 : اما علی جان ، ممنونم ، شعر رو خوندم ، روحیه گرفتم . آخه تو بیشتر از هر کس میدونی وضعم چه جوره و درکم میکنی .

     د4 : یه عاشق ، که اصلاً از هویت اصلی ت اطلاعی ندارم ، همیشه کامنت هات به دلم میشینه . منونم بابت کامنت های قشنگت .

     د5: یه آشنا ، با اجازه ت جمله یی که واسه م کامنت گذاشته بودی رو اینجا میذارم : " خطاب به فلانی ....يادت باشه اگه يه روز فكر كردي نبودن يكي بهتر از بودنشه چشماتو ببند واون لحظه ايي رو كه اون كنارت نيست رو به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون كه داري به خودت دروغ ميگي "

پ.ن2: هفته ی باباجون هم گذشت ، بازم خدا بیامرزدش .

پ.ن3:در جواب همه ی عزیزانی که بهم گفتند صبور باشم : غم عشقت بیابون پرورم کرد / هوای بخت بی بال و پرم کرد / به مو گفتی صبوری کن ، صبوری / صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد ( از باباطاهر همدانی )

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 و ساعت 0:23 .

یا حق

"بوته ی یاس باباجون هنوز

گوشه ی باغچه ، توی گلدونه ...

خودش کجاهاست ، خدا میدونه ...

می رن آدما ، از اونا فقط خاطره هاشون ، به جا می مونه ..."

امروز مراسم سومین روز در گذشت باباجون بود . گذشت ، سخت هم گذشت . الآن دارم به این فکر می کنم که ، 100 سال دیگه ، کسی باباجون ، « حاج یدالله اسرافیلی » رو یادشه ؟ ... به این فکر می کنم که ما هم یه روز میمیریم ، چند سال بعدش ، کسی ما رو یادشه ؟ ... نسبت به عمر آدمیان ، این چند سالها ، هیچه . وقتی نگاه می کنم ، می بینم این همه آرزو دارم ... آرزوهایی که تا لحظه ی مرگ رهایم نمیکنند . اما وقتی مُردم ، اونوقت چی ... ؟

دوستای عزیز و گُلم ، حرفهای خیلی قشنگی زدند . خانم صالحی ، حرفهای قشنگی زدند ؛ بیشتر که فکر می کنم ، باهاشون بیشتر موافق می شم . ( اگه بابا بزرگ شما به هرچیزی که می خواست رسید و بعد رفت مطمئنم احتیاجی به افسوس خوردن به خاطر رفتنش نیست!این ماییم که باید نگران باشیم مبادا فرداها کسی افسوس از دست دادنمونو نخوره! ) . جواد عزیز هم ، شعر قشنگی نوشته ، باهاش کاملاً موافقم ( زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست.هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود....صحنه پیوسته بجاست....!!! خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد......) و اما علی گلم ( مرگ پایان کبوتر نیست.مرگ وارونه یک زنجره نیست.مرگ در ذهن اقاقی جاری است.مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.مرگ در حنجره سرخ گلو می خواند.مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.مرگ گاهی ریحان می چیند.مرگ گاهی ودکا می نوشد.گاه در سایه نشسته به ما می نگرد.ریه های لذت, پر از اکسیژن مرگ است.) .

و اما ...

----------

پ.ن1: از همه ی دوستانم ، که باهام همدردی کردند ، ممنونم . از همه تون تشکر می کنم . خدا بهتون اجر بده .

پ.ن2 : مرگ رو تا حالا با تمام وجود حس کردم . 2 ماه پیش ، به معنای تمام مُردم . معلوم هم نیست هنوز زنده شده باشم . دم مسیحایی واسه زنده شدم نیاز دارم ...

پ.ن3 : ( پ.ن = پی نوشت ) .

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 21:45 .

هو الباقی

آن مرد رفت ...

از وقتی یادم میاد ، همیشه باهام با احترام صحبت می کرد . از گل کمتر به و من بقیه ی اطرافیاش نگفت ... جمعه دیدمش ... به خدا سالم بود ، نفس می کشید ، صدام می کرد ، ... به خدا صدای نماز خوندناش ، قرآن خوندناش ، مفاتیح خوندناش ، هنوز توی گوشمه ...

رفت ... تنها مون گذاشت . رفت پیش خدا .

باباجون ... کجایی ؟ چرا دیگه جوابمو نمی دی ؟ صدام کن ، بگو « حسین ، برام یه لیوان آب بیار » . باباجون ... به خدا ما همه تنهاییم ، نرو ... تنهاترمون نکن ...

باباجون ... اگه بری ... کی واسه مون بزرگی کنه ؟ کی واسه مون استخاره کنه ؟ کی بهم بگه « قرآن بخون ... » ... کی بهم بگه ، « همیشه و در هر حال خدا رو شکر کن ... » ... باباجون ، نزار بچه هات یتیم بشن ... باباجون ...

اما ... باباجون دیگه جوابم رو نمی ده . باباجون ، رفته پیش خدا ... و فقط جسمش مونده ! یه جسم مقدس و پاک ...

دیشب باباجون ( همون پدر بزرگم که قبلاً در موردش نوشته بودم ) از بین ما رفت .

انالله و انا الیه راجعون ...

----------

پ.ن1:اولین باره که یکی از عزیزانمو از دست میدم . من ماندم و اندوه از دست دادن ها .

پ.ن2:برای شادی روحش ، یه صلوات بفرستید .

پ.ن3:بارها و بارها تز خودم می پرسم ، ما هم میمیریم ، اما قبل و بعدش چه خواهد شد ؟

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 22:49 .

یا حق

" فلانی ، من رو ندیدی اما شکستن و مردنم رو دیدی ! اینه رسمش ؟ ... "

من زنده ام ؟ یا زندگی می کنم ؟

واسه خودم تعریف هایی دارم . با تعریف خودم ، برای زندگی کردن ، زنده م . زنده برای روزی که آرزوهایم تحقق یافته اند . به نظر ساده میاد . وقتی به نوشته م نگاه می کنم خنده م میگیره . چقدر ساده زندگی رو تعریف می کنم و چقدر سخت بهش فکر میکنم .

یکی از دوستای خوبم ، می گفت همیشه باید توی زندگی هدف داشته باشم . به حرفش رسیدم ، باهاش موافقم . اما ، چه هدفی ؟ هدفی که وقتی بهش رسیدم زندگیمو بهتر کنه ؟ یا پوچ و بی معنی اون رو ، حد اقل واسه خودم ، جلوه بده ؟ هدف ، واسه ی کسی مثل من چی می تونه باشه ؟

« باید سعی کنم بهترین باشم ... باید سعی کنم به آرزوهام برسم ... باید ... » این همه " باید " و هزاران تای دیگه ، اینا هدفند ، اما خود به تنهایی هدف نیستند .

بیشتر که فکر می کنم ، می بینم ، هنوز اول راهیم ...

حالا حالا ها باید بریم و بریم ... تا به آخرش برسیم ، بعد که به آخر رسیدیم ، برگردیم به عقب و نگاه کنیم ، اونوقت میشه تصمیم گرفت زنده بودیم ، یا زندگی کردیم ...

----------

پ.ن1: خدایا ، نذار عقب بمونم .

پ.ن2 : فلانی ، من اینم ، نه اون که فکر می کنی .

پ.ن3 : ( پیرامون حرفهای دوستان ، در مورد پست قبل ) پریناز صالحی ، قرار نیست سکوتم رو بشکنم و حرف بزنم ، سکوتم رو فریاد می کنم .

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1385 و ساعت 15:22 .

یا حق

" تا حالا شده زیر بار سکوت خفه بشی ؟ صدات در نیاد ؟ وقتی سنگینی حرف های نگفته ت ، مثل بغض ، راه نفست رو می گیره ، چی کار میکنی ؟

از بسکه سکوت کردم ، خسته شدم ، دلم می خواد فریاد بزنم ... داد بزنم ، دلم می خواد همه صدامو بشنوند ... مثل اون روزا ... دلم می خواد داد بزنم و بگم ، می پرستمت ... "

استاد شجریان فریاد را می خواند :

Faryadخانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریــــــــــــــاد ، فریــــــــــــــــــــاد

فریاد می زنم ... " آهای ... " کسی صدامو می شنوه ؟ بازم فریاد می زنم " آهای ... " نه ، مثل این که کسی این دور و بر نیست ، خودمم و خدای خودم .

بر می گردم به سال گذشته ، باز هم فریاد می زنم " آهای ... " اینجا هم کسی صدا مو نمی شنوه .

به عقب تر بر می گردم ؛به اون موقع ها که روم نمی شد کلمه ی « عشق » رو به زبون بیارم . اون موقع ها که روی تنه ی درختا می خوندم « دوستت دارم » و فقط دلم به حال درخت می سوخت . روزای خوشی که قبل از این که بفهمم چه روزهای خوشی اند ، تموم شدند . اینجا هم فریاد میزنم " آهای ... کسی صدامو می شنوه ؟ " اما مثل اینجا هم مردم ، به فریاد زدن اعتقاد ندارند . شاید مردم آنقدر با همدیگه حرف زدند ، که سکوت رو فراموش کردند و به دنبالش فریاد رو هم فراموش کردند ...

بر می گردم عقب تر ، زمانی که وقتی که کسی نگاهم می کرد ، خنده م می گرفت . دلم به یه شیشه شیر و یه پستونک و چند تا عروسک خوش بود . " آهای ... " اینجا هم فریادم رو نمی شنوند .

من موندم و یه فریاد !

می دونم که روزی خواهد اومد که کسی صدای فریادم رو بشنوه ...

پیرامون همین موضوع ، ترانه ای از بانو هایده :

امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا
من دور از آشیانم
سر به آسمانم
بی نصیب و خسته
ماندم جدا ز یاران
از بهای طوفان
بال من شکسته
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا
از حریم دلم
رفته رنگ هوس
روز و شب به که گویم
در درون قفس آه در درون قفس
وه که دست قضا
بسته بال مرا
روزوشب ز گلویم
ناله خیزد وبس آه ناله خیزد و بس
می زنم فریاد
هر چه بادا باد
وای از این طوفان
وای از این بیداد آه وای از این بیداد
امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا
دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدای
من دور از آشیانم
سر به آسمانم
بی نصیب و خسته
ماندم جدا ز یاران
از بهای طوفان
بال من شکسته
از حریم دلم
رفته رنگ هوس
درد خود به که گویم
در درون قفس آه در درون قفس
وه که دست قضا
بسته بال مرا
روز و شب ز گلویم
ناله خیزد وبس آه ناله خیزد و بس
می زنم فریاد
هر چه بادا باد
وای از این طوفان
وای از این بیداد آه وای از این بیداد

----------

پ.ن1: احتمالاً این وبلاگ دیگه جای روز نوشت هام نباشه ، بشه جای دلنوشت هام .

پ.ن2:قابل توجه « یه آشنا » ، سکوت هام رو تبدیل به فریاد خواهم کرد .

پ.ن3: یه کاری کردم ، به دعای شما محتاجم ، تا به نتیجه برسه ... التماس دعا .

 

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 13:48 .

یا حق

" اگر من باشم ، تا آخرش ؛ تا اونجا که قصه تموم میشه ، می مونی ؟ ... اگر بمونی ... من هم می مونم ...

آره ، مطمئنم که فقط تویی که می تونم به خاطرت تا آخر قصه باشم ... پس ، تو هم باش "

وقتی ناله ی پیر مرد رو میبینم ، خشکم میزنه . مات و مبهوت بهش نگاه می کنم ، هر 3 یا 4 ثانیه یک بار ، میگه : " خدایا ، اندازه ی شنهای بیابونها ، شکرت ... " . زندگی ، از همه چیز خسته اش کرده . باور نمی کنم پیر مردی که 5 سال پیش بهم میگفت : " مش حسین ، میای با هم کشتی بگیریم ؟ " ... الآن ، باید به کمک یکی دیگه ، راه بره . صدای مناجاتش ، صدای گریه هاش ، التماس هاش ... وقعی نماز می خونه ، پر از غمه ، پر از درد . پیر مردی که الآن ، 87 سال از عمرش رو میگذرونه ، پدر بزرگ منه . پیری ، درد دوری فرزند ، غصه های زندگی ؛ بد جوری از پا درش آورده . امروز ، وقتی دیدمش ، جا خوردم . از اون پیر مرد با صفا ، فقظ استخون و پوستی که به اون چسبیده بود مونده . نای حرف زدن نداشت ... خودش می گفت ، به خاطر این که پسرم بهم سر نمیزنه ، این قدر فرتوت شده ... واقعاً دیدن این منظره واسه م خیلی سخته ...

حالا که با خودم فکر می کنم می بینم ، اگه خدا عمر 87 سال بهم داد ، چه طوری شده م ؟ درد دوری ها رو می تونم تحمل کنم ؟ من هم عصا به دست میشم ؟ ... و خیلی سئوال های عجیب دیگه ، که مهمترینشون اینه : آیا من از این 87 سال زندگی خودم ، راضی ام ؟ ...

----------

پ.ن1:خدایا ... سایه ی بزرگانمون رو روی سرمون پایدار و محکم نگهدار .

پ.ن2: دلم نمی خواد کسی از دستم ناراحت باشه ... لطفاً اگر کسی ناراحته ، ناراحتی خودش رو زود ابراز کنه .

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 21:43 .

یا حق

"میشه از خیلی ها ، خیلی چیز ها رو یاد گرفت . میشه بهترین صفتها رو یاد گرفت . زندگی کردن رو میشه یاد گرفت ...

من هم از خیلی ها ، خیلی چیز ها رو یاد گرفتم . از پدرم ، رسم زندگی کردن ، از مادرم ، رسم وفا و رفاقت ؛ از دوستانم ، صداقت و یکرنگی ...

حالا که فکرش رو می کنم ، می بینم از تو چیزی یاد نگرفتم ... دست به کار شو ، به من هم بهترین بودن رو یاد بده ... عقب نرو ، محتاج آموختم بهترین ها هستم ... هر یادگرفتن ، می تونه آغاز باشه واسه ی من ... واسه ی تو "

از امید بدم می آد . از این که پیش خودم فکر کنم " آینده روشن خواهد شد " یا " همه چیز خودش درست میشه " . به این هم اعتقاد ندارم که آینده روشن است . باید برای بدست آوردن هر چیزی تلاش کرد. چیزی رو نمی شه پیش بینی کرد . باید برای این که آینده روشن باشه ، فکر کرد ، راهها رو سنجید ، بهترینشو انتخاب کرد ، تلاش کرد تا به آینده ی روشن رسید . اما یک چیز دیگه هست ، که این وسط راه رو کوتاه می کنه ! خودم هم نمی دونم چیه . اگه کسی از اون میانبر خبر داره ، به من هم بگه لطفاً . ( در همین راستا : " خدا رزق شما را تعهد کرده است و مأمور هستید انجام وظیفه کنید .بنا بر این کاری که ضمانت کرده اندبیشتر از کاری که برای شما واجب است نباید در نظر شما جلوه کند " . نهج البلاغه . خطبه ی شماره ی 114 . )

دیشب تا ساعت 2:30 ، با میثم.ض. توی شهر بودیم . میثم.ض. رو از زمانی که یادم میاد ، میشناسم . از بهترین رفیقامه . یه بلال هم ساعت 1:00 شب کنار پل خواجو خوردیم . جای هر کسی که دوست داره ، خالی بود .

----------

پ.ن1:خدایا . قدرت فکرم را افزون کن .

پ.ن2:شما با این شعر موافقید ؟ :

هر آن باغی که نخلش سر به در بی / مدامش باغبون خونین جگربی

بباید کندنش از بیخ و از بن / مگر بارش همه لعل و گوهر بی

از دوبیتی های باباطاهر همدانی

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 و ساعت 15:22 .

یاحق

" فکرهات رو کردی ؟ پشیمون نشدی ؟ ... تصمیم آدمیزاد ، باید خیلی محکم تر از این باشه که احساساتش بتونه اونو بشکنه و به پشیمونی منجرش کنه ... سر سخت نباش ... روی کارهات فکر کن ... "

وای که عوض کردن آب آکواریوم چقدر سخته ... از ساعت 10 صبح ، تا 4:30 بعد از ظهر ، یک ریز دستم به آکواریوم بند بود . امیدوارم وقتی ماهی ها رو به آکواریوم بر میگردونم مرگ و میر نداشته باشه . عصر قراره با وحیر بریم توی شهر و توی پارک یه قدمی بزنیم . پیش بینی می کنم خیلی حال بده . هم نوا با بم ، استاد محمدرضا شجریان ، باز هم همدم تنهایی ام شد .

دل دیوانه ام دیوانه تر شی / خراب خانه ام ویرا نه تر شی

کشم آهی که گردن را بسوجم / که آه سوته دیلان کارگر بی

از اشعار باباطاهر عریان همدانی .

واسه بقیه ی حرفهایی که امروز قرار بود بزنم ، سکوت می کنم . سکوت ، احتمالاً می تونه حرفهای نزده ی من رو بزنه .

----------

پ.ن1:کتاب آدم و حوا رو ول کردم . یک سومش رو خوندم و بقیه شو ذاشتم واسه بعد . آخه کتاب قشنگتری پیدا کردم واسه خوندن . نهج البلاغه .

پ.ن2:هیچ تغییری نکردم . فقط دارم عاقل تر می شم .

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 17:22 .

یا حق

"... و خاک خطاب به فرشتگان ، قبل از آفرینش آدم گفت :"اگر معشوقه بخواهد بگریزد ، عاشق به هزار دست در دامانش آویزد . اگر جفای معشوق نباشد ، آتش عشق عاشق فروزان نشود . گویند میان عاشق و معشوق فرق بسیار است . چون یار ناز نماید ، شما نیاز کنید . خدای می دانست من عاشقم ، من نیز عشق را در آفرینش آدم افزون نمودم ... ""

امروز شروع به خوندن کتاب آدم و حوا کردم . اون جمله که پاراگراف قبل نوشتم هم از همون کتابه . کتاب رو که کامل خوندم ، نظرم در موردش رو مینویسم .

تفکر هیچ یا همه چیز ، تفکر غالب منه . دلم می خواد اگه قراره چیزی یا کسی ، مال من باشه ، بهترین باشه ، در غیر این صورت ، اون چیز یا کس رو نمی خوام .

امروز می خواستم برم دانشگاه ، با بچه ها . اما خب ... نشد . دیدم حالم خیلی گرفتست ، این شد که نرفتم . توی خونه نشستم و مثل همیشه ، به زندگی فکر کردم . به این که چطور می تونم خودم هم بهترین باشم . ( مسئله اینجاست که خیلی چیز ها که از نظر من ارزشند و درجه انسانیت رو بالا می برند ، از نظر نیمه ی غالب مردم ، پوشیده می مونند . مثلاً وضعیت درسی یه بنده خدا ، باعث نمی شه که فکر کنم اون بنده ی خدا خنگه (!) یا این که اون بنده خدا آدم بی ارزشیه ... ارزش آدم ها رو لباس یا مدل مو یا وضعیت درسیشون تعیین نمی کنه . شخصیت آدمها ، خیلی بهتر می تونه ارزش اونا رو واسه م تعیین کنه ) . از این طور بودن ها خوشم میاد . لذت داره وقتی آدم ها رو ورای اون چیزی که هستند ببینی . ببینی که آدم ها نفس میکشند ، تا زندگی کنند و به زندگی پیروز بشند . ببینی که پشت خنده ها و گریه های آدما ، شخصیت اصلیشون پنهونه . ببینی که همه توی زندگی کردن ها دنبال بهترین هستند ، که این بهترین ، همون معشوق اونهاست . همون معشوقی که اگه از جنس زمین باشه ، آدم رو به فلاکت میکشه و اگه خدایی باشه ، آدم رو خوشبخت میکنه . ( این خوشبختی هم شاید از نظر یه شخص ثالث ، هیچ وقت خوشبختی به حساب نیاد ، اما از نظر عاشق ، بزرگترین هدیه ی خداست ، که به شکل خوشبختی ارزانی او شده . )

----------

پ.ن1: ... و ندا آمد : "شما چه میدانید، از ازل تا ابد چه کارها در پیش است ؟ " . فرشتگان گفتند : "ما ندانیم . تو بگو ای حضرت غنا و استغنا تا بدانیم و آرام گیریم . " . ندا آمد: "عشقی است که در ازل مرا در سر بوده ، کاری است که تا ابد مرا در پیش است " ... از جمله های کتب آدم و حوا .

پ.ن2: هی ! فلانی ! اینم واسه تو : " نیازو تو خودم کشتمکه هرگز تا نشه پُشتم . زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وا نشه مشتم . من آن خنجر به پهلویم ، که دردم را نمی گویم . به زیر ضربه های غم ، نیُفتد خم به ابرویم ... مرا این گونه گر خواهی دلت را آشیانم کن . من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن " ( متن ترانه ی نیاز اثر معین )

پ.ن3: خدایا ! لحظه لحظه ی زندگی ، محتاج فرستادن هستی هستم ، تا بر این هستی ، غلبه پیدا کنم .

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 و ساعت 14:36 .

یاحق

" عشق را از عَشَقه گرفته اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بن درخت ، اول بیخ در زمین سخت کند ، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و هم چنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد ، و چنانش در هم شکنجه کند که نم در درخت نماند ، و هر غذا که به واسطه ی آب و هوا به درخت میرسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود ... " . از جمله های کتاب سلوک ، اثر محمود دولت آبادی .

امروز ، روز خوبی بود . صبح رفتم ترمینال دنبال میثم . از شهرکرد اومده بود اصفهان . بعد با هم رفتیم دانشگاه . یه چرخی توی دانشگاه زدیم و اومدیم خونه . ناهار رو خونه بودیم . امروز ، مثل هر روز ، خدا رو به خاطر این که یه دوست خوبی مثل میثم بهم داده ، شکر کردم . آخر رفاقته . صداقت ، درستی ، مرام ، معرفت ، ... همه و همه رو می تونم یه جا توی میثم ببینم .

با میثم خیلی راجع به عشق و فلسفه ی وجودیش بحث کردیم . این که عشق چیه ؟ چرا خدا نیروی عشقو در بنده هاش نهفته ، چرا ما عاشق می شیم ؟ عاقبت عاشقی ... دست آخر به نتیجه رسیدیم که عشق ، اگر ریشه در خاک زمین نبسته باشه ، حتماً به سوی حضرت حق منتهی میشه . عشق ذاتاً از خداست .

----------

پ.ن1: امروز میثم کمکم کرد خودمو بهتر بشناسم .

پ.ن2: خداوندا ، مرا نیرویی بخش که در هر لحظه از عمرم ، نیرویم را در سوی تو بکار گیرم .

پ.ن3: همه ش دعا می کنم ای کاش عشق من ، ریشه در دنیا نداشته باشه . باید رو به او بأیستم وبپرستمش . نه ! عشق من زمینی نیست .

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385 و ساعت 20:21 .

یا حق

" خسته ام . این دستها خسته اند . و چرا اینقدر خسته ؟ این دستها التماست کردند . نه یک بار ، نه دو بار ، چندین و چند بار ...

دستهایم التماست کردند . این دستها مقدسند ... "

از این آهنگ که دیشب گذاشتم روی بلاگ ، خیلی خوشم میاد . وقتی می شنومش ، بغض گلومو می گیره . یه بغض سنگین . با شنیدنش ، دلم می خواد بی پروا بنویسم . اما نمی تونم . حرفها آنقدر سنگینند ، که با قلم من ، روی کاغذ نوشته نمی شن . پس ، سکوت میکنم . اما چه فایده ؟

روزمرگی ، همون چیزیگی که ازش وحشت داشتم ، داره میاد سراغم .

از دوستام هم هیچ خبری نیست . این موضوعیه که خیلی آزارم میده ... وابستگی هام ، یک طرفه اند .

از بازی انگلیس و پرتغال بگم . هیچ وقت سال 2004 رو یادم نمی ره . مرحله نیمه نهایی جام ملت های اروپا رو یادم نمی ره . پرتغال پیروز شد . البته توی ضربات پنالتی . این 2 تیم تا حالا 21 برا بازی کردند که تا حالا 9 بارشو انگلیس برده ( هورا ) ...  متاسفانه تراژدی ۲ سال پیش تکرار شد .

----------

پ.ن1:خودمم حس میکنم که نوشته هام نسبت به هفته ی گذشته ، خیلی فرق کردند . اما جه کنم ؟ از قبل ، بنا بوده این وبلاگ ، آینه ی حالات من باشه ! اتفاقات غیر قابل پیش بینی توی این سه چهار روز خیلی افتاد .

پ.ن2:" اگر عشق فرا خواندت برو با او ، گرچه راهش صعب و نا هموار است . و اگر بر سرت بال افکند تسلیم شو ، گرچه شاید تیغ نهاه میان شهپرهایش در جانت بخلد . و اگر با تو سخن گفت باورش کن ، گرچه شاید آوایش رویاهایت را چنان در هم شکند که باد باغچه را زیر و رو می کند " . جبربان خلیل جبران .

پ.ن3:یه بزرگی می گفت : " تا توانی دلی بدست آور ... دل شکستن هنر نمی باشد "

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 20:10 .

یاحق !

" میدونی ؟ خسته شدم ! تا حالا شده ، اون که نباید ، ازت متنفر باشه ؟ میدونم که نشده ، چون اگه شده بود از من متنفر نمی شدی . اما بی خیالش !

زندگیم اونجا که نباید ، پس چشمات ، در نیستی غرق شده ... اما بازم بی خیال !

آخه قرار شده تو الهه باشی و من بنده . تو معبود باشی و من عابد ... کی میشه همه ی این حرفا روی کاغذ بیاد ، خودمم نمی دونم "

امروز صبح ، کنکور گروه ریاضی بود . دوستای کنکوری من میگفتند که ریاضی و معارفش سخت بوده . ما که خرمون از پل گذشت ، ای خدا ، خر اونا رو هم از پل بگذرون .

یک سال گذشت . سال گذشته ،همچین روزی ... داشتم از خوشحالی بال در می آوردم . آخه هر چی بود ، کنکورو داده بودم . به نسبت خوب هم داده بودم ( البته پارسال همچین روزی نمی دونستم معارف رو 17 در صد زدم !!! ) . یادش بخیر ...

بازم امروز استاد شجریان بود که اومد کمکم ...آلبوم بیداد ...

یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شدآب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاستکس نمی​گوید که یاری داشت حق دوستیلعلی از کان مروت برنیامد سال​هاستشهر یاران بود و خاک مهربانان این دیارگوی توفیق و کرامت در میان افکنده​اندصد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاستزهره سازی خوش نمی​سازد مگر عودش بسوختحافظ اسرار الهی کس نمی​داند خموش

 

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شدخون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شدحق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شدتابش خورشید و سعی باد و باران را چه شدمهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شدکس به میدان در نمی​آید سواران را چه شدعندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شدکس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شداز که می​پرسی که دور روزگاران را چه شد

----------

پ.ن1:خسته ام. از همه چیز خسته ام . حتی از آدمای مهم !

پ.ن2:عجب گیری کردیما !

پ.ن3:بازم میگم ... زندگی ارزش باختن نداره ! بهتره خودمو نبازم و سعی کنم برگردم به شرایط عادی .

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 16:24 .
یا حق !

سفر نامه .


بقيه شو اينجا نوشتم
|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 14:2 .

یاحق !

السَلامُ علیک یا فاطمة الزهراء

بر حاشیه ی برگ شقایق بنویسید ... گل تاب فشار در و دیوار ندارد

" همه چیزم را ربود . من ماندم و چند خط نوشته ... که آن هم در پیچ جاده ی زندگی گم شد ... "

امروز صبح با مادرم رفتیم سبزه میدون ! جای عجیب غریبی بود . منو یاد بازارهای مرزی می انداخت . امشب هم داریم میریم یزد . با عمو حمید اینا ! ... سفرنامه رو بعداً ارائه میدم .

----------

پ.ن1:دیشب با یه نفر خیلی مهم یه چت کوچولو کردم !

پ.ن2:سخته که بدونی زندگیت پس 2 تا چشم ، که می خوان سر به تنت نباشه ، پنهونه !

پ.ن3:به لطف دعای میثم ( که الآن مشهده ) و لطف دعای همون آدم مهمه ( که البته اگه دعا کرده باشه ) و لطف دعاهای دیگر عزیزان ، از مشروطی رهایی یافتم !

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385 و ساعت 13:23 .

یاحق !

" باز هم نگاهم در نگاه آن کس که ای کاش خودش باشد گره خورد . به خودم آمدم ...

من از این چند خط نوشته بیشتر نیستم ... "

امروز ، از صبح دنبال این بودم که برم اتاق این استاد و اون استاد و واسه نمره دستشونو ببوسم .

استاد محمد رضا شجریان ، توی آلبوم " یاد ایام " این شعر حافظ رو میخونه :

دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود / تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی / جامه یی بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق شپند رخ خود میدانست / وآتش چهره بدین کار بر افروخته بود

گرچه میگفت که زارت بکشم میدیدم / که نهانش خبری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ، ره دین میزد و آن سنگیندل / در پی اش مشعلیازچهره بر افروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت /الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

یار مفروش بدنیا که بسی سود نکرد /آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقا بسوزان حافظ / یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

امروز 4 یا 5 بار این شعر رو با صدای استاد گوش دادم .

----------

پ.ن1: وقتی استاد میگه : " گرچه میگفت که زارت بکشم ، میدیدم / که نهانش نظری با من دلسوخته بود " ، همه ی موهای تنم سیخ میشه ! صدای استاد و انتخاب شعرش محشره .

پ.ن2:واسه ام دعا کنین مشروط نشم .

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 18:11 .

یاحق!

" آلبوم عکسم رو که نگاه میکنم ، می فهمم چه قدر زود گذشت . وقتی تک تک لحظه هام جلوی چشمم زنده می شند ، می بینم جز تنهایی چیزی ندارم . یه تنهایی ، با سکون زیبای خودش . دلم نمی خواد از اتاقم بیرون برم . دلم نمی خواد صدای موسیقی آرامش بخشی که در گوشم پیچیده ، برایم نامفهوم بشه .حالا حالا مونده تا اون روز برسه که بتونم خودم باشم ! "

اگه شمرده بودم ، امروز از صبح تا شب ، 10 یا 11 کلمه صحبت کردم . همه اش توی اتاقم بودم ، امروزم رو با صدای پیانو به شب رسوندم . امیدوارم این آرامش ، دچار روزمرگی نشه !

----------

پ.ن1:قبلاً هم گفته ام . حالم از وابستگی هام بهم میخوره . چون تقریباً همه ی وابستگی هام یک طرفه هستند .

پ.ن2: " خیلی سخته بدونی واسه اطرافیات بی ارزشی " . این حرفو ارشاد دیشب بهم زد . خیلی روی حرفش فکر کردم . زندگی ما پشت این خنده ها پنهونه . با ارشاد موافقم .

پ.ن3: " اوج شادکامی زندگی این است که بدانی آنکس که دوستش داری ، دوستت دارد " . ویکتور هوگو .

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385 و ساعت 15:27 .

یا حق!

قبل از امروز نوشت ، لیریک ترانه ی careless whisper رو از George Micheal اینجا می ذارم . چون بینهایت از این ترانه خوشم میاد . ( به زبون خودمونی ، ترانه ی آن شرلی باموهای قرمزه )


I feel so unsure as I take your hand an lead you to the dance floor.
As the music dies something in your eyes
Calls to mind a silver screen and you're its sad goodbye.
I'm never gonna dance again
guilty feet have got no rhythm

Though it's easy to pretend
I know you're not a fool.
I should have known better than to cheat a friend

And waste a chance that I've been given.
So I'm never gonna dance again
the way I danced with you.
Time can never mend the careless whispers of a good friend.
To the heart and mind ignorance is kind.
There's no comfort in the truth
pain is all you'll find.
I'm never gonna dance again
guilty feet have got no rhythm
. . .
Never without your love.
Tonight the music seems so loud
I wish that we could lose this crowd.
Maybe it's better this way

We'd hurt each other with the things we want to say.
We could have been so good together

We could have lived this dance forever

But now who's gonna dance with me? - Please stay.
And I'm never gonna dance again
guilty feet have got no rhythm
. . .
No dance
no dance
no dance
you're gone - no dance
you're gone.
This matter is so wrong
so wrong
that you had lo leave me alone.

امروز صبح با وحید رفتیم دانشگاه که نمره ها مونو ببیبیم و اگه امکانش باشه از فعل گنگ پاچه خواری استفاده کنیم . فقط تونستیم نمره مای شیمی عمومی مهندسی رو ببینیم . اصلاً نمرم جالب نبود . ( البته ما که به رضای خدا ، راضی هستیم ) . وحید هم مثل خودم شده بود . خدا رو شکر که نیفتادیمش ...

از دانشگاه که اومدم خونه ، یوخده توی نت بودم و ناهار رو خوردم و رفتم سراغ ماسه ها که دیروز گذاشتم بپذند ! نمی دونم چرا این ماسه ها ، بعد از این همه جوشیدن ، هنوز بوی لجن (!!!) می دند ! ( شوخی کردم بابا ! به دل نگیر ) .

2 تا ماهی سیچلاید تگزاسی خریدم . البته هنوز بچه اند . وقتی بزرگ بشند اینجوری میشند :

پیروزی مسلم تیم انگلیس رو از اکوادر رو به همه ی فوتبال دوستان تبریک می گویم . به امید پیروزی های مجدد برای این تیم !

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 21:25 .

یا حق !

امروز ساعت 8:30 از خواب بیدار شدم ! یه مقدار با یکی از بچه ها ( به دلیل امنیت بالای سایت ، از آوردن نام اون یکی از بچه ها معذورم ) اس ام اس بازی کردم و انقدر علافی طی کردم تا شد ساعت 2 . ناهار و بعدشم خواب تا ساعت 5:30 .

من نمی دونم چرا تازگیها انقدر خواب می بینم ( اونم از نوع هِلا هَف را ! ) . خواب می دیدم ماشین رو ازم دزدیدند ! و من پی دزد میگردم . خواب به نسبت عجیبی بود ! طبق عادت معمول اصفهانی ها ، بعد از خواب یه لیوان چایی صرف کردم و همراه پدر و مادر عازم خیابانهای شهر شدم . رفتم یه بچه آکواریوم واسه بچه ماهیام سفارش دادم . به قیمت دو هزار و پونصد تومن ( چه قده گرون ! ) .

الآن هم داشتم ماسه ( که توی عید از لب خلیج فارس جمع کرده بودم ) می جوشوندم ! ( به حق چیزای نشنیده ! ) خیلی باحال می جوشیدند !

آها ! راستی اینو یادم رفت بگم : امروز صبح ، اون که شاید نباید ، منو دوباره توی یاهو مسنجر ادد کرد ! ( به پی نوشت مراجعه شود ) .

امروز خشته کننده بود ...

----------

پ.ن1: باید برای رفع علافی یه فکری بکنم ! مثلاً با مهدی برم کار ... یا مطالعه ی خودمو زیباد کنم .

پ.ن2:نمی دونم چرا آدمها اینجوریند . همه ی آدمهایی که توی زندگی باهاشون سر و کار داشتم دقیقه نود یا حتی وقت اضافه و پنالتی بودند . مثل همین بنده خدا که منو ادد کرده بود .با دست پیشم میکشه ، وقتی میرم پیش ، با پا منو پس میزنه .

پ.ن3:از این عادت خودم بدم میاد که خیلی زود وابسته میشم . از این همه وابستگی که واسه خودم درست کردم ، حالم به هم می خوره .

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 21:58 .
اینم قالب وبلاگم . واسه اونا که از این قالب خوششون اومده .


بقيه شو اينجا نوشتم
|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385 و ساعت 13:7 .

یا حق

امروز جمعه بود . اما مثل جمعه های قبلی کسل کننده نبود . همونطور که دیروز گفتم ،امروز قرار بود بریم جنگل (!) .

دیشب خوابگاه بودم .با میثم تا ساعت 3 بیدار بودیم و می گففتیم و می خندیدیم . شب خیلی جالبی بود . چون ما حتی یه بالش که زیر سرمون بذاریم نداشتیم . میثم اینا اتاقو خالی کرده بودند که تحویلش بدند !

یاد اتاق 429 به خیر ! چه قدر در طول این دو ترم ، با این اتاق حال کردیم .چه شبا که تا صبح بیدار موندیم و ورق بازی کردیم ... چه رقصا که توی این اتاق کردیم . چه چیزها که توی این اتاق گفتیمو شنیدیم . چه آهنگا که توی این اتاق شنیدیم . همه و همه گذشت !

امروز صبح ساعت 7:10 از خواب بیدار شدم ، لباسامو عوض کردمو و با میثم خدافظی کردم و التماس دعا و این حرفا ( میثم امروز ساعت 2 رفت مشهد ) ...

تا یادمانو پیاده رفتم . اولین نفر از بچه ها که دیدم المیرا بود . بعدش مهشید . بعد پریناز ( که دلش میخواد بی بی صداش کنیم ) . بعر رضا و مجتبی و جواد و حسین و وحید و ... همه پایه بودند ! نمی دونم ساعت چند بود که رفتیم طرف جنگل . اون اولاش حالم خیلی گرفته بود . آخه مکان استقرار ما مرز جنگل بود ! از این موضوع یوخده همچین خوشحال نبودم . اما دیدم بهتره از داشته ها بهره ببرم . به همین خاطر ، شروع به ورجه وورجه کردم . اولش رفتیم توی خود جنگل . اما پریناز ( مثل همیشه ) در حال غر زدن که اینجا کجاسو و این چه جنگلیه و اینا بود . تا این که رفتیم و یه جا نشستیم . بچه ها آواز خوندندو و محسن هم قرش دادو اینا !

تا این که دیدم اینجوری نمیشه ! به زور بچه ها رو جمع کردم واسه وسطی ! 4 تا گروه شدیم . که سر گروهامون المیرا ، مونا ، مجتبی و وحید بودند ! و باز برگشتیم همون مرز جنگل و شروع کردیم وسطی بازی کردن . بازی به نسبت جالب بود . از وسطی بازی کردن که خسته شدیم ، رفتیم سراغ آب بازی ! همه سر تا پا خیس شدند ! غیر از یه چند تا از خود راضی ... نمی دونم چرا همیشه همین 3 ، 4 نفر توی مشارکت های ما شرکت نمی کنند ! حسین که دید همه رو خیس کرده اما هیچ کس نتونسته بود این موجود بسیار عجیب رو خیس کنه ، خودش با سطل ( که اصفهانیش میشه سلط ! ) خودشو خیس می کرد ! این میون بیشتر از همه دلم واسه المیرا و پریناز سوخت . چون بیشتر به خاطر ابهتشون بودند که خیس میشدند نه به خاطر تفریح !

از آب بازی که فارغ شدیم توی آفتاب ایستادیم تا خشک بشیم . ناهار یکی دو لقمه چلو کباب سلفو خوردیمو 4 نفر شدیم نشستیم ورق ! دیدم بهم حال مضاعف نمی ده ، پا شدم رفتم پیش امید و مجتبی اینا . سر به سر دخترا هم میذاشتیم . بعد همه با هم جمع شدیم و شروع کردیم خاطرات دوران تحصیل در طول ترم 1 و 2 رو واسه هم گفتیم ! آی گفتیم ... آی گفتیم و آی خندیدم ... آی خندیدیم ...

بعدشم که تریپ ، تریپ خدافظی بود . همه همدیگه رو ماچ میکردند ( البته در این قسمت فقط پسرا حضور دارند ) و خدافظی می کردند .

ساعت 5 رسیدم خونه . از 6 تا 8 خواب بودم ... آن هم خوابی دور ! خیلی کم شده بود تو زندگیم که به این شدت از خستگی خوابم ببره !

----------

پ.ن1:گاهی وقتا فکر میکنم چه قدر زود عمر داره میگذره . و چه قدر زود تر آدما بهم وابسته میشن . وجدایی چه قدر سخته !

پ.ن2:همه ی این حرفا در مورد اردو بین خودمون بمونه ها !

پ.ن3:یوهو ! دیگه صفری نیستیم . صفرمون باز شده و ما از هم اکنون سال بالایی محسوبیم !

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 22:41 .

 

اول تیر !

یه بسم الله الرحمن الرحیم بزرگ میگم .چون میخوام آغاز به کار پنجمین وبلاگم رو به خودم تبریک بگم.امیدوارم این وبلاگم مثل 4 تای دیگه نباشه که بعد از مدتی تار عنکبوت بگیره و اینا .

با خودم قرار گذاشتم اینجا رو تبدیل به روز نوشت گاه بکنم .هر روز بیام و نوشته هامو و اتفاقاتو خاطراتمو اینجا بذارم . با خودم قرارای بیشتری هم گذاشتم ! مثلن این که اسم مستعار واسه کسی انتخاب نکنم . تعارف هم که با کسی نداریم !!! پس اگه یه وقت کسی اومد و چیزی خوند ! و ناراحت شد ، ببخشه ! چون کاریش نمیشه کرد .

گفتنی ها در مورد خودم رو هم تو سایتم گفتم ( البته شاید تا دو سه روز دیگه آپلودشون بکنم ) .

خب ! بریم امروز نوشت !

یا حق !

امروز تا ظهر بروجن بودیم . خونه ی خاله عصمت . ظهر ساعت 1 از بروجن به سمت اصفهان راه افتادیم . معلوم بود مامانم که کنارم نشسته بود،خیلی از طرز رانندگی کردن من می ترسید . منم کم نمی ذاشتم . با میانگین سرعت 124 کیلو متر بر ساعت راهو طی کردیم . خدا خیلی رحم کرد که دچار هیچگونه تصادفی نشدیم !

لباسامو آماده کردم ، دارم میرم خوابگاه . امشبو خوابگاه میمونم پیش میثم . آخه خیلی وقته که میثمو ندیدم . میرم هم اونو ببینم،هم فردا صبح قراره از طرف شورا صنفی دانشکده بریم جنگل ! چه شود ! به کسی نگیدا ، اما قراره مختلط بریم ! توپ والیبالم میبرم که با بچه ها وسطی و والیبال بازی کنم . احنمالن فردا خیلی حرف واسه زدن دارم . پس فعلن !

----------

پ.ن:توی دانشگاه ما اردوی مختلط ممنوعه!

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385 و ساعت 19:1 .