تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

فتم: فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم / بنده ی عشقم از هر دوجهان آزادم.

گریه کرد و گفت: عاشق شدنت بیخود نیست. حسین، تو هنوز گرسنگی رو تجربه نکردی...

آهی کشیدم و از کنار حرفش بی آن که بفهمم آرام رد شدم! زندگی بیش از اون که میبینم سخنه، هم باید به فکر زندگی کنونی خودت باشی هم به فکر زندگی ابدی. باید بره نباشیم، باید از چیزی نترسیم، باید گرگ باشیم، شجاع، نترس، صبور، آماده برای هر خطری، باید باشیم و باشیم. باشیم و یاد دهیم باشند!

این همه انسان آمدند و رخت بربستند و رفتند، بهترین عبرتها را میتونم از اونها بگیرم، اما اگر بگیرم...

این همه مشکل برایم پیش اومد، که تونستم حلشون کنم، بهترین تجربه ها رو می تونم از اونها بگیریم، البته باز هم، اگر بگیرم...

نه!

کار من نیست! از توان من خارجه! باید نیروی بیشتری داشته باشم... دستم رو بالا میگیرم: اللهم انک کلفتنی من نفسی ما انت املَکُ بهِ مِنی، فَاَعطِنی من نفسی ما یُضیک عنی...

----------

پ.ن1: نمی دونم چرا تازگیها اینقدر حرفهام سنگین شده ند!

پ.ن2: ترجمه ی دعا : خداوندا مرا به مکلف به تکلیفی ساخته ای که خودت از من به آن کار توانا تری پس چنانم کن که موجب رضای تو از من باشد...

پ.ن۳: مبعث پاکترین و بهترین مخلوق یزدان پاک حضرت محمد مصطفی بر عاشقانش مبارک باد

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 1:12 .

یا حق

وی زندگیم وجود خیلی آدمها رو حس می کنم که وجودشون، به خاطر اینه که دل من رو بشکونند. خنده م می گیره وقتی می بینم قبل از این که درکاری به وصال برسم، در آتش فراقش می سوزم، اونقدر می سوزم، تا وصال واسه م بی ارزش بشه. هر چی فکر می کنم، می بینم در چیزی که دلم (و صرفاً دلم خواسته) به وصال نرسیده ام! موندن در فراق، و اومدن ادمهایی که کارشون اینه که دل سوخته ی من رو بشکونند و برند پی کار خودشون، واسه م خیلی عادی شده. به این روش، که در حسرت چیزی بسوزم، و اونچیز تا زمانی که بهش احتیاج دارم و نیازش دارم، عادت کردم. دلم (بازم تأکید می کنم، صرفاً دلم) خواست برم و نواختن تار یا سه تار یاد بگیرم، اما نشده. دلم خواست با فلانی باشم، اما نشد. دلم خواست... دلم خواست...

اما همیشه، مشکلی جلوی پام سبز می شده، که من رو از رسیدن به اون هدف هرچند کوچک باز می داشته. منی که واسه اون مطلوب، حاضر بودم همه چیزم رو از دست بدم!

تازگیا به این نتیجه رسیدم، که شاید دلیل این خستگی از زندگی، در وجود من، همین باشد که هیچ چیزی به من لذت واقعی نداده، لذت های زندگی رو نچشیدم. دلیلش اینه که هر وقت در حسرتی سوخته ام، هیچ وقت اون چیز حسرت بر رو از از آن خودم نکردم. و آیا لذتی بیشتر از رسیدن به معشوق ومعشوق ها وجود دارد؟

اینجاس که میگم:

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد، که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس.

آره، باید عاشق معشوق و معشوقه ها بشیم، اما نباید زندگی مونو واسه اون تعطیل کنیم (اشتباهی که من در طول ترم یک و دو انجام دادم). به نوعی، نباید واسه رسیدن به مطلوب های دل، اعتصاب کرد. البته فقط روزه که به اینها رسیده م .

----------

پ.ن1: معشوقها که اینجا نوشتم ممکنه حتی یه دونه هزار تومنی باشه، و کاملاً مادی!

پ.ن2: بالأخره تونستم اولین کار طراحی وب رو به نمایش بذارم. وبلاگ علی رو طراحی کردم. (علی جون ازت ممنونم که بهم اجازه دادی قالبی واسه ئبلاگت طراحی کنم)

پ.ن3: راستی، سفارش واسه طراحی قالب قبول می کنم.

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 23:23 .

یا حق

" وصله اش از زمین و زمان سر رفته بود، از ترحم، حتی نسبت به خودش بیزار شده بود. سرش درد گنگی داشت، بی جهت چشمانش رامی مالید. حس می کرد چشمش کم سو شده. با بی میلی از روی صندلی چوبی قدیمی پاشد. سمت کتابخانه ی کوچکش رفت. دیوان اشعار حافظ را برداشت. آن را باز کرد:

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند / نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

یاد حرف پدرش افتاد، پدرش بهش یاد داده بود اشک، معجزه داره. گفته بود هر وقت از خدا چیزی می خوای، خلوت کن و توی خلوتت گریه کن، دلت رو بسوزون، حتی برای دقایقی هم که شده، خودت باش.

رفت که جانمازش را پهن کند... "

این روزها اینقدر برام تکراری شده ند ، که حتی دیگه از گفتن بهودگی اون هم خسته شده ام. کی باید به اون زندگی یی که همیشه بهش فکر می کنم برسم ؟

اول مهر!

آره ... از بچگی از نخوت پاییز خوشم می اومده، از سردیش از تنهاییش؛ از این که پادشاه فصلهاست. همیشه تغییرات واسه من از اول مهر شروع شده ند.

اونی میشم که باید بشم. اون طور که عزیزترینم من رو لایقش دونست...

پیش به سوی آنروز...

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد / مگر دلالت این دولتش صبا بکند

-----------

پ.ن1: دلم می خواد روی این موضوع تاکید کنم که خاک پای عزیزانم هستم.

پ.ن2: به عشق بین دو نفر از دوستام حسودیم میشه.

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385 و ساعت 2:32 .

یا حق

اهی موقع ها ، نفسم با صدای نمی تونم داخل میره و با صدای لعن و نفرین خودم بیرون میاد. نتوانستن از ادامه راه دشوار زندگی، و لعن به خاطر این چنین وجودی که دارم. وجودم پوچ و بیهوده نیست. اما ابهام زیادی داره. این باعث میشه که حس کنم نمی تونم زندگی رو تا آخرش ادامه بدم. از همین جا که نشستم، زندگی رو می بینم، خیلی طولانیه... اما وقتی از بالا نگاه می کنم، وقتی با زندگی کل بشر مقایسه ش می کنم، می بینم خیلی کوتاهه! اما خب، من نمادی از بشریت، چرا باید زندگی کنم؟ چرا باید سالها و دهه ها و قرن ها آدمها زندگی کنند، اون هم زندگی یی که نمی دونند آخرش چی میشه! فرض می کنم حوا اشتباه نمی کرد، سیب نمی خواست، اونوقت هم آدمها باید همین طور زندگی میکردند؟ ( منظورم اینه که اونوقت هم جنگ و گرسنگی و قحطی وجود می داشت؟ ). به همون خدا که این زندگی رو واسه مون خواست، قسم؛ حق بشریت و انسانیت، این نیست، حق موجودی که حتی فرشتگان مقرب اربعه ی خداوند هم جلویش سجده کردند، این نیست. گاهی وقتها که یادم می آد انسان، جانشین خدا روی زمینه، از خودم بیزار میشم.

هوس خوردن یک سیب، گرون تر از زندگی تمام بشریت تموم شد. همه ی افراد دور و برم، به نوعی، از زندگی خودشون بدشون میاد. حتی اگه از زندگی راضی باشند.

آقای شمس (معلم دروس قرآن و شیمی در سالهای تحصیل راهنمایی و دبیرستان) می گفت، بعد از ظهور حضرت زمان، مهدی موعود(ع) زندگی بشریت دیگه مشکل نخواهد داشت. به انتظار آنروز...

----------

پ.ن1: حرف واسه این موضوع زیاد دارم...

پ.ن2: خدایا، خودت خوب تر از همه میدونی که داستان من و فلانی چی بوده. قضاوت به عهده ی خودت.

پ.ن3: اینها از زیبا ترین اس ام اس هایی هستند که دوستانم واسه م فرستادند:

×سر رشته ی غیب ناپدید است / بس قفل چو بنگری کلید است

×یک روز رسد غمی اندازه ی کوه؛ یک روز رسد نشاط اندازه ی دشت؛ آری، زندگی چنین است عزیز؛ در سایه ی کوه باید از دشت گذشت

×اگه برای یک دنیا یک نفری، برای یک نفر یک دنیایی.

×هر گاه خدا تو را در لبه ی پرتگاهی قرار داد، به او اعتماد کن زیرا یا تو را از پشت خواهد گرفت، یا به تو پرواز یاد خواهد داد.

×آتقدر شکست خوردم تا راه شکست دادن را آموختم (ناپلئون)

×من نخواهم آفرین هیچ کس / مدح من دشمن لیلی باد و بس

×عادت کنید در زندگی به هیچ چیر عادت نکنید (جورج برنارد شاو)

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 17:35 .

یا حق

دایی واسه من مثل مُردنه. وقتی از کسی برای همیشه جدا میشم، برای من تا ابد میمیره. روی اسمش هم با مارکر زرد یه خط میکشم؛ تا اگه یه روز یه شیطنتی، چیزی باعث شد که برم سراغش، بادیدن رنگ زرد مارکر، یاد روز خداحافظی بیافتم.

اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست / حرامم باد اگر من جان بجای دوست بگزینم.

تا حالا در طول زندگیم التماس 4 یا 5 نفر رو کردم، اما، نمی دونم چرا، هیچ وقت التماس های من نتیجه یی نداشتند. مثل این بار.

کاش لااقل دوستی، تاریخ انقضاء نمی داشت. یه زمانی، با کسی دوست شدم، بهش اعتماد کردم، از خودم گفتم، از غم ها و خوشی هام گفتم، اما الآن؛ دیگه از اون دوستی خبری نیست.

گذشت. مثل همه ی اتفاقات گذشته.

----------

پ.ن1: خداحافظ...

پ.ن2: کاش هیچ وقت اولین شبی که با هم دوست شدیم نمی اومد، تا بعدش همچین بیاد. دوستی ما تاریخ انقضاء داره.

پ.ن3: دیشب از بدترین شبهای سال 85 بود.

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 19:38 .

یاحق

"گذار مرا... خواب مگذار مرا... "

من هنوز در به در طره ی اون زلف سیاتم

من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم،

یکی از پا پتی هاتم.

از اولین کلمه هایی که یاد گرفتم به زبونش بیارم، کنار کلمه های «بابا» و «ماما» ، «علی» بود. هیچ وقت نتونستم علی(ع) رو تعریف کنم. هیچ وقت نتونستم تقدس نام علی رو توی یک جمله بگنجونم.

آقای کوچیکنواز بنده پرور

من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم.

علی مظهر لطف خدا به آدمیان، به دنیا آمد؛ اون هم کجا؟ سعادتی که نصیب هیچ بشری، جز مولای درویشان، علی (ع) نشده و نخواهد شد؛ خانه ی کعبه. علی آمد و بعد از علی، دنیا پر از نور شد. زمین خاکی فهمید اونقدر ها هم پست نیست، چون پای بهترین بندگان، علی(ع) بر زمین آمده. علی آمد و رنج کشید، علی آمد و جنگید، با نا حق جنگید، علی آمد تا اسلام پابرجا بماند ...

منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی

کشته باشی

خوش به حالم ، من هنوزم که هنوزه

یکی از اون کشته هاتم

یا علی ، مولای درویشان ، سالار بندگان ، مرد مردا ، نمود عدل ، وجود حق ، دستم به دامنت. خیلی کوچیکم ، حیلی خیلی ...

آقا ... تنهام نذار... وجودم پوچه، از این پوچی بیزارم. دلم می خواد مثل تو باشم. دلم می خواد خدای خودم از من راضی باشه؛

کمکم کن...

من هنوز در به در طره ی اون زلف سیاتم.

من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم

یکی از پاپتی هاتم

کمکم کن...

کمکم کن...

میلاد مرد مردا، شیر خدا، علی، ولی خدا رو به همه ی عزیزانم تبریک می گم. واسه من روز مبارکی بود.

----------

پ.ن1:مطالبی که امروز نوشتم رو باید دیروز می نوشتم.

پ.ن2:شعری که نوشته بودم از آقای محمد صالح علا بود.

پ.ن3: دنبال اشعار مرحوم محمد رضا آغاسی ام. مخصوصاً اونایی که در مدح علی(ع) گفته.

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 21:39 .

یاحق

قدر این 6 روز که حمید رضا اینجا بود، بهم خوش گذشت. هر روز برنامه ی گشت و گذار داشتیم. چند شب هم با میثم.ض به اتفاق حمیدرضا، رفتیم بیرن. مراسم قلیون و خوردن بلال و ... وای که چقدر لذت بخش بود. اما، به خاطره ها پیوست.

نتایج اولیه ی کنکور رو اعلام کردند. یاد پارسال افتادم. رتبه م شده بود 2562 . هم خدا رو شکر می کردم که رتبه م بد تر نشده، هم ناراحت بودم که آخه چرا این رتبه ؟ (تا این که بعد ها فهمیدم تست های درس معارف رو اشتباه زده بودم و معارفم 17 درصد شده بود).

می دونی؟ از خودم لجم میگیره. خودم هم نمی دونم چرا. اما مهم اینه که15 مرداد هم داره تموم میشه. واسه م سخته. نمی دونم تا چه حد باید واسه ت مهم باشم. اما می دونم تو باید تا چه حد واسه م مهم باشی. می دونم که با تو چه کردم و تو با من چه کردی، اما نمی دونم چرا.

انتظار روزی رو می کشم، که بتونم این شعر رو به همه، حتی به خودم، تقدیم کنم.

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است / سلطان جهانم به چنین روز غلام است.

گو شمع میارید در این جمع که امشب / در مجلس ما، ماه رخ دوست تمام است (از حافظ)

----------

پ.ن1: امروز خیلی پراکنده نوشتم.

پ.ن2: احتمال 80 درصد ، حمیدرضا، ئانشگاه صنعتی قبول میشه.

پ.ن3: به خاطر تاخیر 6 روزه، شرمنده م.

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 17:1 .

یاحق

ازم باید یاد گذشته هام بیافتم. یاد روز هایی که سنندج بودیم. یاد بازی های کودکانه، یاد حمیدرضا و میثم و یاسر و سجاد و رسول و ... یاد خنده هام، شیطنت هام. یاد همسایه ها...

بهترین روز های زندگی مون بود ( نه فقط من، بلکه بهترین روز های خودم و پدر و مادر و خواهرم) ، حالا اون مهربونیا کجاست؟ از سی و چند خانواده، که سنندج، هم محله یی ما بودند، فقط یه دونه سنندج باقی مونده. چند تا خونواده رفتند تهران، چند تا اصفهان، چند تا شمال، اراک، مشهد، کاشان... باید واسه تازه کردن اون دیدار ها له له بزنم !

امشب یکی از اون شب هاست که خبر خوش زیارت دوست بهم رسید، حمید رضا قراره بیاد اصفهان ، چند روز پیشم میمونه و باز بر میگرده تهران.

از حمید بگم: قدش کوتاهه (به نسبت) ، پوست سفید و صدای ظریف البته مردونه، چشمهای عسلی، موهای همیشه کوتاه، اندام ورزشکاری، و یه کمی تپل. خلاصه خیلی خواستنی و تو دل بروه. از من یه سال کوچیکتره، امسال کنکور داشت، احتمالاً سال دیگه عمران دانشگاه خودمون (یعنی صنعتی اصفهان می خونه) .

یه مقطعی از عمرم، فکر می کردم دوست وجود نداره. اما از چند سال پیش، بهم اثبات شد که نه، فکرم اشتباه بوده، والآن هم می دونم که دوستایی دارم، که خیلی ها آرزو دارند باهاشون دوست بشن. مثل میثم.ض ، میثم ، حسین ، حمیدرضا،وحید ،ز.، س.، ک.، م. و چند تایی دیگه، که همیشه، حتی فکر کردن بهشون هم آرومم می کنه. متاسفانه در حال حاضر از همه ی دوستای صمیمی قدیمی خودم دورم. به همین خاطر، شادی دیدار یکی از اونها، واسه م خیلی شیرینه.

آره، دوست به اینا میگن، نه به کسی که فقط طرفش رو می خواد تا فقط توی شادی و خنده باهاش شریک باشه، دوست، مثل عشق، یه کلمه ی مقدسه، به همین خاطر راحت نمی تونم کسی رو دوست خطاب کنم.

اما، ... آی آدمایی که بانگ دوستی سر داده اید، دوستی، یعنی مردونگی، مرام، معرفت، ... اینا چیزایی هستند، که تو این دوره زمونه، به این راحتیا پیدا نمی شن.

از معدود چیزایی که میتونم تا ابد بهشون افتخار کنم، همین دوستام هستند. دوستایی که هیچ وقت هیچ چیزی رو ازم دریغ نکرد.

----------

پ.ن1:خدا رو شکر، خیلیا رو قبل از این که بخوام باهاشون خیلی صمیمی بشم، شناختم!

پ.ن2:دوستی مثل شرابه، هر چی کهنه تر باشه، بهتره...

پ.ن3: خدایا، به دوستام عمر با عزت بده.

پ.ن۴:مثل این که خیلیا راهو. اشتباه اومدند. اینجا محل دلنوشته ها و اعتقادات منه. لطفاْ باظرفیت باشید!

پ.ن۵:به دلیل وجود آدمای بی ظرفیت.ُپست بدقول رو از توی وبلاگم بداشتم. و اما در مورد پست "بدقول": نگفتم جواد بده:نگفتم ازش خوشم نمی آد. اتفاقاْ جواد رو خیلی هم دوست دارم. لطفاْ اگر کسی مطالب رو با یه بار خوندن نمی فهمه... دو یا چند بار بخونه... تا مطالب رو بفهمه و بی جنبه بازی هم در نیاره!

پ.ن۶:ببخشید اگه به کسی توهین شد. قصد جسارت نداشتم.خود اون کسی که باید منظورم رو می فهمیدفهمیده!

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 2:18 .

یاحق

ظرتون در مورد این عکس چیه؟ (عکس بر گرفته از وبلاگ روزنوشت های یک آسمانی)

----------

پ.ن1: بخش داستان وبلاگ برپا شد

پ.ن2: هیچ چیز قابل توجهی دور و برم نبوده که بخوام در موردش بنویسم. نکنه دارم مسخ می شم؟!؟

پ.ن3:اینم یادم نیست کجا خوندم، اما به نظرم جالب اومد:اگر روزی مُردم تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکّه يخی بگزاريد تا به جای معشوقم برايم گريه کند. چشمانم را باز بگزاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم.و آخرين خواسته ي من از شما اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم.

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 12:41 .

یاحق
میثم بهم گفت: «توی مرداب لحظه ها غرق شدی، داری دست و پا میزنی...» راست میگه. وقتم رو تلف می کنم. بیش از حد هم تلف میکنم. در شبانه روز 10 ساعت می خوابم. از ساعت 3 شب تا 1 ظهر. خدود 5 ساعت پای کامپیوترم. حدود یک ساعت کتاب می خونم. بقیه ش رو هم تلف می کنم . لحظه هامو می کُشم. به همین راحتی که الآن دارم میگم.
نمی دونم چه مرضی گرفتم. دلم می خواد به خودم فحش بدم. دلم نمی خواد دیگه سایه داشته باشم. دلم نمی خواد حرف بزنم. دلم می خواد به هر بهانه هم شده، از خونه بزنم بیرون، اما بهانه یی نیست.  دلم هوای بارون رو کرده. از خورشید خسته شدم. دلم می خواد صدای جیرجیرک ها رو بشنوم .دلم می خواد یه ماژیک قرمز داشته باشم. تا روی اسم حسین نریمانی یه خط قرمز بکشم، تا واسه همیشه از کره ی زمین حذف بشه. دلم می خواد باطری ساعت اتاقم تموم بشه. دلم میخواد از روی این صندلی لعنتی بلند بشم و لامپ اتاقم رو خاموش کنم .دلم می خواد داد بزنم و بگم از همه چیز خسته شدم. حتی سایه ی خودم و تنهاییم.
انزوا طلب شده م. از جمعیت ها گریزانم. از دیوونه بازیای دور و بری هام حالم به هم می خوره. هر چیزی رو که بتونم لعنت می کنم. از دیدن عکس ها و زنده شدن خاطره ها، تنفر پیدا کردم. دلم می خواد یه قاب عکس می بودم، که یه عکس از گذرگاهی جنگلی،با یه دونه رهگذر، که سرمای کرخت کننده ی آذرماه، رهگذر رو از حرکت منصرف کنه، رو توی خودم جا می دادم.رهگذری که داستان زندگی شو بخونه و بدون توجه به جنگل و سرما و برف، راه خودشو ادامه بده تا به سرپناهی برسه؛ اما از ازل، تا ابد، سرتاسر زندگیش، همین عکس بوده، همین سرما و همین برف و همین جستجو برای یافتن سرپناه.
دلم می خواد شازده کوچولو می بودم، تا  با جابجا کردن یه صندلی، می تونستم یک شاهد ابدی واسه غروب خورشید باشم.

توی مرداب غربت خودم، دارم دست و پا میزنم، نه توی مرداب لحظه ها...
----------
پ.ن1: همه ی متن این پست، یک پی نوشت بوده.
پ.ن2: "ترک عادت موجب مرض است" . به تلفن همراهم عادت کرده بودم، قطع کامل اون، اعصابم رو بد جور خورد کرده.
پ.ن3: خوشبختانه، 66 هزار تومن در 10 ماه استفاده از تلفن، هزینه داشته م.

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 2:23 .

یا حق

خوشحالم که طرف حسابم یه آدمه. خوشحالم که می تونم روی آدم بودن و فهمیدنهاش حساب کنم.

خدا رو شکر می کنم که فلانی هم "دل" داره.

خوشحالم که فلانی، با دلیل های عقلانی، اونطور که من می خواستم، رفتار نمی کرد. خوشحالم که فلانی، در خیلی مسائل غیرمنطقی بود. خوشحالم که در زندگی م با همچین آدمی آشنا شدم. خوشحالم که تونستم خیلی چیزا ازش یاد بگیرم. که واسه م ارزش و احترام قائل بود...

خدایا شکرت، بهم نعمت وصال رو ندادی، اما چیزهای با ارزش دیگه بهم دادی. بهم یاد دادری که معرفت آدما، به این نیست که به حرفمون گوش کنند. معرفت اینه که در حق همدیگه، بهترین باشیم. به من خویشتن داری رو یاد دادی. به من یاد دادی که راز دار باشم. یاد دادی که راحت به کسی اعتماد نکنم. مهمتر از همه، یاد بگیرم که زندگی از گذشته و حال و آینده ساخته شده، من فقط به گذشته و حال فکر می کردم. اما حالا، آینده نگر شدم.

فلانی، در حق من، حتی بشتر از اونچه فکر می کنی، لطف کردی.

بازم خدا رو شکر می کنم که وقتی قراره عاشقم کنه، عاشق یه آدم باارزش میکنه، نه یه آدم بی سر و پا و دروغگو و شاید کثیف. خوشحالم که طرفم، از خودم برتر بود.

----------

پ.ن1:شاید توی این مدت خیلی خورد شدم، اما دارم کم کم مرد میشم.

پ.ن2:علی جون، به نوشته های این دفعه م فکرکن.

پ.ن۳:بالاخره بعد از ۱۰ ماه که قبض موبایل پرداخت نکردم مخابرات اقدام کرد و خطم رو یک طرفه کرد.

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 12:43 .

یا حق

مطالب داشتند از دستم در میرفتند . هدفم از ایجاد این وبلاگ چیزی جز این بوده!

بر گردم به نوشتن آنچه باید...

در مورد زندگی خیلی حرف دارم. حرفهایی که از ساعتها فکر کردن حاصل شده. خیلی فکر می کنم به این که زندگی چیه! تا حالا در موردش فکر کردی؟ زندگی اینه که صبح از خواب بیدار بشیم، به خاطر یه لقمه نون حلال، زحمت بکشیم، اون لقمه نون حلال رو هم بخوریم و بخوابیم تا دوباره فردا بشه! زندگی اینه که از زنده بودنمون لذت ببریم، زندگی اینه که به هم دروغ بگیم، اینه که همدیگه رو دوست داشته باشیم تا به کمال برسیم. اینه که گاهی وقتا سکوت کنیم، فریاد بزنیم، حرف بزنیم، اینه که گناه و صواب کنیم...

یادم نیست این جمله از کیه و کجا خوندمش، «اینها همه زندگیست، و زندگی همه این نیست...» . جمله ی قشنگیه. قبولش دارم؛ زتدگی فراتر از اینه که "باشیم و زنده بمانیم و دست آخر... بمیریم".

----------

پ.ن1:تازگیا سرعت اینترنت خیلی پائین اومده. اعصاب خورد کنه.

پ.ن2:امروز صبح با چند تا بچه ها رفتیم پارک، خوش گذشت، جای اونا که دوست داشتند باشند، خالی!

پ.ن3:عاشق آهنگهای محسن یگانه م.

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 12:47 .