یاحق
یگه خسته شدم... خسته...

----------
پ.ن: سالروز میلاد استاد آواز ایران، محمدرضا شجریان، بر همه ی دوستدارانش مبارک.
|
یاحق
---------- پ.ن: سالروز میلاد استاد آواز ایران، محمدرضا شجریان، بر همه ی دوستدارانش مبارک. |لینک ثابت|
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 17:25 .
یا حق
چشمهام رو می بندم، همه جا سیاه میشه، حتی یک لکه ی نورانی هم پیدا نیست، این طرف و اون طرف رو نگاه می کنم. باز هم سیاهی، مثل رنگ پیراهن های علی مثل قالب همین وبلاگ، مثل قلب خیلی از ما آدمها... پلک هام رو به هم فشار میدم، سیاهی، کم رنگ می شود، ترس همه ی وجودم رو بر می داره، پلک هایم را بیشتر به هم فشار می دهم، چشم هام درد می گیرند، سیاهی از بین رفته... چیزی که می بینم، آینده ی خودمه... آینده... آینده... آینده... یک ثانیه ی بعد، یک ساعت بعد، یک روز بعد، یک ماه بعد، یک سال بعد، 10 سال بعد... همه تصاویری مبهم برای خودشون ساخته اند، مثل صدای همهمه، گنگ و راز آلود. تنها تصویری که به راحتی می بینم، لحظه ایست که از سردی خاک به خود می لرزم. لحظه ی مردنم را خوب خوب لمس می کنم و درک می کنم. ---------- پ.ن1: دلم نمیخواد کسی فکر کنه از زندگیم راضی نیستم، اتفاقاً از زندگیم هم خیلی راضی ام. اما اگه از مرگ نمی ترسیدم، تا حالا حتماً خود کشی کرده بودم. نه برای این که از دور و برم خسته شدم، و نه برای به لب رسیدن جونم از دست اطرافیام. بلکه فقط و فقط به خاطر خودم! به خاطر وجودم که پوچ و بی معنی هم نیست اما خسته کننده ست. نا شکر نیستم، اما، ای کاش هرگز دنیا نمی آمدم. پ.ن2: شیطنت های بیستمین سال زندگی در من به اوج خودش رسیده، خدا بخیر کنه! |لینک ثابت|
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 23:22 .
یا حق
فردا باز چشمم به چشمم هایی گره می خوره، که من رو از خودم دور می اندازن. دلم واسه این نگاهها هم تنگ شده. داغهامون هم فردا تازه میشن. حتی دلم واسه این دلها هم تنگ شده... این ترم (یعنی ترم 3) قراره با حسین و وحید و جواد و محمد برنامه رو مثل هم برداریم. 20 واحد درس. ای کاش این درس ها بتونند بر زخم های عمیق و کهنه ام، مرهمی باشند، تا باعث فراموشی درد ها و زخم ها شوند! --------- پ.ن1: دلم واسه سوز، سرما، خش خش برگها، باد، برف ، باران و همه ی عوالم زمستانی و پاییزی تنگ شده... |لینک ثابت|
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385 و ساعت 20:37 .
یا حق
رنگ زندگیم توی این 19 سال سیاه نبوده، سفید هم نبوده! سبز و آبی و سرخ داشته، اما رنگ زردش بیشتر توی چشم می زده. ناشکری نمی کنم، اما رنج های تک نفره توی این مدت کشیدم، یا بهتر بگم، ریاضت! مجبور بودم به خاطر فهمیدن بعضی چیزا روی همه چیزم، حتی خودم یه خط قرمز بکشم. یا به خاطر داشتن خیلی چیزا این کار رو بکنم. این باعث شد در برهه هایی، بیشتر از سننم چیز بفهمم و عقلمند تر بشم... امروز تولدمه، نمی دونم چرا امسال، مثل سالهای قبل خوشحال نیستم، امسال هیچ حسی نسبت به اولین روز بیستمین سال ندارم. نه شادم نه غمگین... قبلآ قرار گذاشتم با خودم، که هر سال از سال قبلش بهتر باشه واسه م. حالا نگاه می کنم... آره تقریباً هر سال از سال قبل واسه م بهتر بوده... با غریبی، به خودم میگم : تولدم مبارک! ---------- پ.ن1: پارسال شبی مثل دیشب فهمیدم رشته ی متالورژی صنعتی، دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شدم. یادش که می افتم لبخندی روی لبم جاری میشه. پ.ن2: دیشب، تولد دوستی من با یه آدم خوب بود. اون هم مبارک! پ.ن3: حمید رضا هم متالورژی استخراجی دانشگاه صنعتی اصفهان قبول شد. پ.ن4: از فبولی دوستام خوشحالم! |لینک ثابت|
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 و ساعت 12:4 .
یا حق
چقدر سفر خوب بود. بهم خیلی خوش گذشت. حرفهای زیادی در مورد سفر دارم که بزنم، اما به موقعش! الآن فقط می گم از امام رضا خواستمش، خواستم کمکم کنه لایقش باشم، خواستم من رو اون طور که هستم در نظرش جلوه بده... از طرفش هم یه زیارت کامل انجام دادم. امیدوارم هدیه م رو (که زیارته باشه) قبول کنه. این ها هم 2 تا عکس، که خودم گرفتم:
---------- پ.ن1: نمی دونم چه کرده بودم که امام رضا طلبیدم؛ اما از این بابت که من رو به زیارتش طلبید، خیلی خوشحالم. پ.ن2: همه تون رو دعا کردم. پ.ن۳: میلاد یگانه منجی عالم بشریت بر همگان مبارک. |لینک ثابت|
نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 12:0 .
... به امید خدا، دارم میرم مشهد! خوشحالم که لایق رفتن زیارت امام رضا هستم. دوشنبه صبح عازمم. حلالم کنید اگه ازم بدی دیدید... همین!
---------- پ.ن1: این روزا به خاطر مسافرتی که در پیش دارم، حال و روزم خوب و خیلی جالبه! پ.ن2: حرفهایی که واسه این پست نوشته بودم رو بعداً می گم. |لینک ثابت|
نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 23:3 .
یا حق
"
---------- |لینک ثابت|
نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 3:11 .
یا حق آره... چشم در راهم. انتظار روزی رو می کشم که برگردی. و می دونم که بر می گردی. اسمش رو هر چی که می خوای بذار، حتی امید! اما می دونم بر می گردی... می دونم...
---------- پ.ن1: میل به پرواز ندارم. فرود رو هو دوست ندارم! |لینک ثابت|
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385 و ساعت 21:46 .
|
|