تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

ینجا، فصلش پاییزه، ماهش رمضانه،شبش قدر و روزش هم شهادت مولامونه...

ناراحت بود. می گفت: "فردا شب، شب شهادت آقامونه..." نگاهش کردم، چشماش پر از اشک بود.صدایش می لرزید. گفت: "یا علی... مولای من، توی این دنیا غریبم نذار..."

 

امروز بارون اومد. بوی خاک بارون خرده، آسمون ابری، باد پاییزی، سبب شد یه آه بکشم. آخه چرا اینقدر تنهام؟

----------

پ.ن1: مثل این که بغض از گلو به انگشتهام هم سرایت کرده، آخه دیگه توان تایپ کردن هم ندارم...

پ.ن2: این رو یکی از دوستام واسه م آفلاین گذاشته بود «ناله هایم تلخ است پر از تنهایی، بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید. من سراپا بغضم، هیچکس را فراموش نکردم، اما خود فراموش شدم؛ ناله هایم تلخ است، بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید .... تو نخواهی فهمید...» قشنگ بود، ازش خوشم اومد.

پ.ن3: دعام کنید...

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 18:43 .

یا حق

وست داشتن که جالبه! به نظر می رسه دوست داشته شدن هم جالب باشه...

----------

پ.ن: خسته ام! مثل ترم 2.

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 22:48 .

یا حق

فت: نه!

گفتم: سبز باشی...

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 17:45 .

یا حق

ه مسئولین دانشگاه پیشنهاد می کنم حالا که اینقدر زیاد می خوان از اختلاط ها و کلاسهای مختلط جلوگیری کنند و دانشجو های دختر و پسر رو از با هم بودن بترسونند و راهها رو برای شناختن و شناخته شدن ببندند، دانشگاه رو پسرونه دخترونه بکنند. بگن روزهای زوج پسرا بیان دانشگاه و روز های فرد دخترا!!! یا نه، اصلاً بیان و یه دانشگاه صنعتی اصفهان هم اونطرف شهر، نزدیکای فرودگاه درست کنند و یکی از این دو تا دانگشاه صنعتی رو پسرونه بکنند یکی رو دخترونه!!

خنده م میگیره وقتی می بینم دارم توی جامعه یی بزرگ می شن که حتی مسئولین یه دانشگاه، دانشجو ها رو قبول نداره! وقتی یه بنده ی خدا، 12 سال تحصیل می کنه بدون این که به اثر جنس مخالفش پی ببره، و بعد از 12 سال بیاد و توی یه محیط جدید، با اوج شور جوانی، با جنس مخالفش هم کلاس بشه، دچار اختلال در طرز برخورد و طرز نگاه و طرز فکر نمی شه؟ در مورد خوب یا بد بودن دوستی دختر و پسر ها نظر نمی دم، اما می دونم که بدبینانه ترین نگاه نسبت به دوستی دختر و پسر، نگاهیه که توی جامعه ی ما به این دوستی دارند. همه ی ما وقتی می شنویم فلانی و فلانیه با هم دوستند، طرز فکرمون ناخداگاه نسبت به اون 2 نفر عوض میشه. این برخورد و طرز فکر درسته؟

به خدا دوستی یه دختر و پسر می تونه خیلی هم مفید باشه (در عین حال می تونه بد هم باشه). اما واقعاً چند درصد از دوستی هایی که دور و برمون می بینیم مفیدند؟ چرا یه خونواده نتونسته به فرزندش القا کنه که خوب رو به بد ترجیح بده؟

به نظر من همه ش به خاطر شرایط جامعه ی ماست! وقتی همه و همه اعم از مسئولین دانشگاه و نیروهای انتظامی و غیر انتظامی و لباس شخصی و رئیس جمهور و دولت و حکومت و حتی خانواده، سعی دارند که دختر ها و پسر ها رو به صورت مجزا رشد دهند، دختر و پسر بیشتر نسبت ذات مخالف همدیگه کنجکاو میشن، وقتی مقاومت بیشتر دور و بری ها رو می بینند کار رو بیشتر به خفا میکشند! و این خودش میشه عینیت همون طرز تفکر غلط جامعه!

بهتر نیست یاد بگیریم که طرز فکرمون رو عوض کنیم؟

توی یه روزنامه خوندم یکی از مسئولین نیروی انتظامی گفته: با رابطه های دختر ها و پسرها برخورد می کنیم چرا که بذر فساد را در جامعه می پاشند! . همون سئوال همیشگی توی ذهنم پدیدار شد؛ دوستی 2 نفر باعث فساده؟ (اگر هم هست دلیلش جامعه ست که دختر و پسر رو از شناختن یکدیگر باز میداره. دلیلش جامعه ییه که باعث میشه دختر ها و پسر ها در خفا با هم رابطه داشته باشند) و قاچاق کردن دختر های ایرانی، به امارات و بحرین و کویت، فساد نیست؟

اگه کسی مرد میدونه با فساد مبارزه کنه، ار بیخ مبارزه کنه. بهتره اینقدر سطحی نگر نباشیم.

یادمون باشه همین دختر ها و پسرها که نمی ذاریم با هم رابطه داشته باشند، قراره تا آخر عمر با هم زیر یک سقف زندگی کنند. پس باید نسبت به هم شناخت داشته باشند...

ایران ارزش بهترین ها رو داره.

به امید آینده یی روشن.

----------

پ.ن: سر دو راهی موندم. نمی دونم چی کار کنم. توی غالب خودم بمونم و تغییر کنم یا از قالب خودم بزنم بیرون و چیز هایی رو تجربه کنم که تا حالا تجربه نکردم! موندم بین دوتا خوب کودوم رو انتخاب کنم. گرچه، ممکنه انتخابم مثل انتخابهای قبلی، یک طرفه باشه.

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 0:30 .

یا حق

یلی چیزها هنوز آن عقب مانده اند. کاش زمان، گذشته ها را به دست فراموشی نمی سپرد.

دلم می خواد برگردم و چیزهایی رو که اون عقب جا گذاشتم رو بردارم. اما دستم به جایی نمی رسه... به فکر اون جلو می افتم؛ باید خودم رو واسه رفتم به اون جلو آماده کنم؛ تا وقتی، جلو، عقب افتاد، حداقل من، چیزی جا نگذاشته باشم. اما جلو رو مه گرفته و راه بازگشت به عقب هم خراب شده...

از ابهام بدم می آد. حتی ابهام در مورد بدیهیات!

----------

پ.ن1: همین جوری اینو نوشتم!

پ.ن2: استاد ناشی هم بدچیزیه ها! این ترم یکیش به تورمون خورده...

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 21:5 .

یا حق

ه شد؟ مهربانی کی سر آمد، شهر یاران را چه شد؟

تنهایی چه صفایی داره! یه اتاق 3×3.۵ .با 3 تا قاب که به دیوارهاش نصب شده. ضلع شمالی اتاق، پنجره قرار داره که هیچ وقت باز نشده. و پرده های کرم رنگ اون رو پوشوندند تا مبادا نور داخل اتاق بیاد و گیر بیوفته. کنار پنجره اتاق، یه دونه قاب عکس به دیواره که یک اسب سفید که داره توی چمنزار می دوه رو توی خودش زندانی کرده. جنوب اتاق، یعنی همونجا که در اتاق هست، یه کمد کوچولو با یه دونه کتابخونه هست. بالا ی در اتاق، یه دونه قاب هست که با خط ثلث، آیه ی مقدس «وإن یکاد الذین کفروا...» رو داره. شرق اتاق، یه دونه میز هست که با دو رنگ آبی و قهوه یی پوشیده شده. روی این میز یه دونه کامپیوتر هم هست که دائم نواهای استاد شجریان رو همراه تنهایی رخنه کرده در در و دیوار اتاق میکنه. این میز که هم میز کامپیوتره، هم میز مطالعه، یه دونه چراغ مطالعه ی آبی رو هم داره. بالای میز، به دیوار، قاب عکسی از یک شب مهتابی به دیوار میخکوب شده. غرب اتاق هم یه دونه تخت خواب چوبیه، به رنگ قهوه یی کمرنگ. که یه دونه پتو به رنگ آبی روی اون انداخته میشه.

کف اتاق هم گلیمی روی موکت قهوه یی رنگ انداخته شده.

رنگ غالب اتاق قهوه یی رنگ رفته ست همراه آبی لاجوردی.

این اتاق منه! دمای اتاقم همیشه پایینه. خیلی وقتها توی اتاقم لرز بدنم رو میگیره. بوی تنهایی و پاییز در هر لحظه از سال توی اتاقم پیچیده س. خیلی دوستش دارم...

----------

پ.ن1: درس خوندن! مصدر عجیبی که خواه نا خواه باید باهاش روبرو بشم!

پ.ن2: تنهایی و افسردگی رو دوست دارم. مثل اتاقم. مثل این وبلاگ.

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 17:49 .

یا حق

رسان باده که غم روی نمود، ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود؟ ای ساقی

حالیا عکس دل ماست در آیینه جان

تا چه رنگ آورد این چرخ کبود، ای ساقی

تشنه خون زمین است فلک، وین مه نو

کهنه داسی است که بس کشته درود، ای ساقی

بس که شستیم به خوناب جگر جامه جان

نه از او تار به جا ماند و نه پود، ای ساقی

حق به دست دل من بود که درمحضرعشق

سر به غیر تو نیاورد فرود، ای ساقی

درفرو بند که چون سایه در این خلوت غم

با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی

خدا! فقط تویی که صدامو میشنوی... پس بذار بهت بگم تا راحت بشم...

...

----------

پ.ن1: رمضان آمد. مبارک! قرار شده هر روز سعی کنم یکی از صفات بدم رو کنار بذارم.

پ.ن2: خدا! دیدمش! یعنی باید باور کنم که... ؟

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 6:11 .

یا حق

صل پاییزی من که میرسه، فصل اندوه سفر سر میرسه...

بالأخره پاییز آمد. پاییز رو دوست دارم. چون غریب تر از همه ی فصلهاست. چون توی پاییز خیلی احساس تنهایی می کنم. با اخوان موافقم، پاییز پادشاه فصلهاست.

دلم واسه کاپشن پوشیدن تنگ شده، واسه این که موقع حرف زدن از دهانم بخار بیاد بیرون، واسه لرزیدن از سرما، واسه کرخت شدن، واسه این که نوک دماغم یخ کنه و سرخ بشه. واسه سرماخوردگی، واسه باد های پاییزی، برگهای مرده و زرد و خشک، واسه صدای خش خش برگها زیر پاهام، شنیدن صدای غار غار کلاغهایی که حتی شنیدن صدایشان هم بدنم رو کرخت و سرد میکنه؛ تنگ شده.

خوشحالم که پاییز شده، البته یه شادی غمناک و نمناک! خوشحالم که میتونم به خاطر وجود پاییز، به درون پاییزی خودم بیشتر پی ببرم.

عزیزم اگه خزونم، واسه ت از بهار می خونم، تو رو تنها نمی ذارم، گرچه تنها جا می مونم...

همه دلخوشیم به اینه، که تو یادت موندگارم، گر چه عمریه تو این دشت، یه خزون بی بهارم...

امروز اول مهر ماه بود. روز اول پاییز! یکی از پاییز هایی که دانسته و اگاه و با رغبت منتظرش بودم تا سر برسه. اول مهر ماه بود، آغاز شصت و هفتمین بهار زندگی استاد آواز ایران، محمد رضا شجریان. اول مهر بود. روز رفتن به مدرسه و دانشگاه. امروز، جشن مهرگانه...

امروز، روز مقدسی ست...

----------

پ.ن1: صفریا از امروز وارد دانشگاه شدند!

پ.ن2: سخته از کسی کمک بخوای ولی نتونی درخواست کمک کنی...

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 21:2 .