تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

ب... به سلامتی، میانترم برنامه نویسی به زبان سی، به راحتی پشت سر گذاشته شد. خدا رو شکر!

امشب واسه خودم یه فال گرفتم، حافظ جوابم اینو گفت: «ببوی مژده ی وصل تو تا سحر شب دوش × براه باده نهادم چراغ روشن چشم» . در حال حاضر در پوست خودم نمی گنجم!

از همه ی اینا که بگذریم، می خوام یه چیز جالبی بگم!

ما همه دوست داریم. دوستای صمیمی و غیر صمیمی، آدمایی که فقط دوست ما هستند و ما دوست اونا نیستیم. یا برعکس، آدمایی که ما دوست اوناییم و اونا دوست ما نیستند. اما بین همه ی این دوستا و شبه دوستا، یه نفر هست که آدم از همه بیشتر با اون راحته، یه دوست هست که اسمش "بهترین دوسته". من این کار رو انجام دادم، در مورد بهترین دوستم:

روی صفت های خوب و بد خودم فکر کردم. 3 تا از صفت ها و خصوصیاتی که دارم و به نظر خودم خوبن رو انتخاب کردم. همچنین روی صفات بد خودم . اونایی که به نظر خودم صفات بدی هستند، فکر کردم. ( منظورم اون دسته کاراییه که میدونیم بده، ولی انجام میدیم. یا یه حرفایی هست که میدونیم بدند، اما اونا رو میزنیم... اینا به صورت خصوصیت ظاهر میشن). به دوستمم گفتم، اون هم روی صفات خوب و بد خودش فکر کرد. از هر دسته 3 تا صفت .اسه خودمون انتخاب کردیم. و به همدیگه گفتیم. ( یعنی به عبارتی، هم از خودمون تعریف کردیم، هم اقرار کردیم، و هم پشت سر خوردمون غیبت کردیم!!!).

بعدش اومدیم و روی صفات همدیگه فکر کردیم و از صفات طرف مقابل هم 3 تا صفت خوب و بد گفتیم.

به شما هم پیشنهاد می کنم در مورد بهترین دوستتون همچین کاری بکنید!!گفتن اینا، انجام دادن اینا، به نظر راحت میاد، اما واقعاً کار سختیه. سخته آدم بد خودش رو بگه... اما واقعاً آدم سازه... واقعاً...

----------

پ.ن1:اینا همه رو دارم انجام میدم تا به چیزی که فعلاً لایقش نیستم و بعداً انشالله لایقش می شم برسم. (بین خودمون بمونه ها... اما اون، اسمش فلانیه!!)

پ.ن2: چرا وقتی میشه کلامات رو فارسی بنویسم، اونها رو انگلیسی بنویسیم؟ مثلاً کلمه ی Diesel رو می تونیم "دیزل" بنویسم. راحت و خوب...(قابل توجه همکلاسیامون

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 و ساعت 21:49 .

یا حق

ند روز بارون خوبی اومد. به یاد موندنی شد. شهرکرد 40 ساتیمتر برف اومده! یادش بخیر. اون موقع ها که شهرکرد ساکن بودیم. وقتی آسمون ابری رو می دیدیم، خوشحال و شاد می شدیم که آخ جون برف میاد، فردا تعطیله. صبح ها نیم ساعت زود تر از موعد مقرر از خواب بیدار می شدیم و پشت پنجره برف باریدن رو نگاه می کردیم و با دقت تمام رادیو رو گوش می کردیم و منتظر اطلاعیه سازمان آموزش و پرورش استان بودیم که اطلاعیه ای صادر کنه و ما رو از ضجر بی مقدار مدرسه رفنت آسوده کنه.

جمعه میانترم دارم. 3واحد برنامه نویسی به زبان سی. با پیش فرض این که برنامه نویسی رو بلدم، جز یک جلسه سر کلاس ظاهر نشدم. که همون یک جلسه هم اونقدر با موبایل اس ام اس بازی کردم ( درحالی که ردیف دوم ، از صندلی های وسط تالار 1 نشسته بودم و به عبارتی توی چشم استاد نشسته بودم ) که استاد گفت: بچه ها ازتون خواهش می کنم موبایل ها رو خاموش کنید تا کسی رو از کلاس بیرون نکنم. دو زاریم افتاد که منو داره میگه (البته افتادن این دوزاری اصلاً کار سختی نبود، چون هر کسی جلوی چشم استاد اس ام اس بازی کنه، استاد قاعدتاً بهش گیر میده!). من هم با صدای بلند به دور و بری هام گفتم : بچه ها خب موبایلاتونو خاموش کنید دیگه، زشته، استاد ، داره برای شما درس میده! و موبایل خودم رو هم گذاشتم توی جیبم، اصلاً هم به روی مبارک نیاوردم که استاد منظورش اسم ام بازی خودم بوده! بعد از حدود پنج دقیقه هم، انگار نه انگار که تذکری در میون بوده، باز شروع کردم به اس ام بازی. استاد که دید، نخیر... به این راحتیا زیر باز زور و ظلم نمی رم، بی خیال اس ام اس بازی من شد. و من هم به کارم ادامه دادم.

البته باید بگم که حضورم در کلاس بسیار فعال بود!!!

آره... حالا جمعه میانترمش رو داریم. استاد درس دادنش بصورت رندوم و بسیار تصادفی بوده. یعنی یه روز بصورت تصادفی از فصل 6 درس داده و یه روز دیگه از فصل 4 !!!

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 12:7 .
یا حق

ارون میاد! تلفن اتاقم به دلیل عدم پرداخت قبض قطع شده!!!

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 13:38 .

یا حق

وار اوتوبوس بودم. او را در پیاده رو دیدم. مثل سابق بود، خندان، زیبا، منحصر بفرد و دوست داشتنی. نگاهمان گره خورد. زمان ایستاد. دوباره زنده شدم، زیستم، زیستن را آموختم، اما ماشین به راه افتاد و من دوباره خودم شدم، شدم کسی که نمیخواست خودش بماند...

مینیمال بالا یه داستان بود. یه داستان، شبیه واقعیت.

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 17:3 .

یا حق

رار شده این جمله رو 100 بار بنویسم : "من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم".

«من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم. من احمقم، اما دیگه نباید حماقت کنم.»

100 بار کافیه؟ یعنی یادم می مونه که دیگه حماقت نکنم؟ یه حماقتی کردم، که باعث شده الآن وبلاگم غمگین و سیاه باشه. همه ش تقصیر خودمه. حماقت خودمه. کاریشم نمی نمی تونم بکنم. گذشته و رفته. دیگه هم بر نمی گرده. تنها کاری که میشه کرد اینه که دیگه حماقت نکنم. زیاده خواه نباشم. همه چیز رو از اول نخوام...

کسی حرفای من رو می فهمه؟

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 21:28 .

یا حق

معه هم روز کسل کننده ییه ها...

آدم همه کار می خواد تو این یه روز بکنه و به هیچ کارش هم نمی رسه!

مثل امروز!!! از صبح تا حالا دارم دور خودم می پیچم، نه کار مفیدی می کنم و نه حوصله ی انجام دادن کاری رو دارم...

----------

پ.ن1: فعال خواهم شد!

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 22:56 .

یا حق

یروز قرار بود کوییز شیمی فیزیک بدیم که نشد! استاد کوییز رو به شنبه انداخت. ما هم طبق معمول نه موافق این کار استاد بودیم و نه مخالف! کلاس که تموم شد ما هم رفتیم اون طرف دانشگاه و چند تا عکس پرینت گرفتیم و رفتیم فیلم "اره" رو از ویدئو کلوپ دانشگاه گرفتیم. بعد از کلاس پدیده هم خیلی زود اومدم خونه. اول ناهار خوردم و بعدش نسشتم فیلم "اره1" رو دیدم. فیلم جالبی بود. همیشه از بچگی از این فیلما خوشم می اومده. فیلم هایی که یه آدم باهوش یا تیزهوش یا حتی یک نابغه با ریختن یک برنامه ی فوق العاده، کارهاش رو عملی کنه ، همیشه از فیلم های مورد علاقه ی من بودند! بعد از فیلم هم یه چرت 10 دقیقه یی رفتم و بعدش با میلاد رفتیم دوچرخه سواری. مثل همیشه خیلی خوش گذشت.

وقتی نگاه می کنم، به زندگیم، از بچگی تا حالا، هیچ وقت کسی نبوده که رفتار و اخلاق و شخصیت و طرز فکرش اندازه ی میلاد شبیه من باشه!من و میلاد از همه نظر شبیه هم دیگه ییم. جالب اینجاس که ظرز فکر و ظرز برخورد و حتی روز گار پدر مادر هامون هم مثل همدیگه بودند! (آخرای شهریور، پدر من، پدر میلاد رو دید. بهمون یعنی به من و میلاد و محمد، برادر میلاد، گفت گه چهره ی پدر میلاد واسه ش آشناس! هفته ی بعد که پدرامون همدیگه رو دیدند، کاشف به عمل اومد که اون زمانای قدیم حدود 17 18 سال پیش که ما کردستان ساکن بودیم، پدر میلاد هم کردستان کار میکرده!)

----------

پ.ن1: به خدا قسم، اگه وقتی بفهمم هم کلاسیم درس میخونه، ناراحت بشم! تازه از خدامونم هست که همکلاسیمون درسخون باشه. بهتره یه کوچولو هم که شده دست از دروغ گویی برداریم. لا اقل در این زمینه!

پ.ن2: آدم ها دل دارند و با دلهاشون زنده ند. من هم آدمم، پس از این قاعده مستثنا نیستم!

پ.ن3: متاسفانه سرعت سرور های بلاگفا خیلی اومده پایین!

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385 و ساعت 8:46 .

یا حق

شور ها هم واسه خودشون روزگاری دارند... یکی میگه، کشور 120 میلیون نفر ظرفیت داره. یکی حمله میکنه به یکی دیگه، یکی تحریم میشه، یکی پیشرفته میکنه و یکی هم جهان سوم!

خداییش اوضاع ما چه جوریه؟ اوضاع مملکتی مردمی، با حکومت جمهوری اسلامی! شاید حکومت خوب نیست، شاید دولت، شاید هم ملت!

بگذریم که این حرفا گفتن نداره.

به رشته م علاقمند شده ام. دوستش دارم. سر و کار داشتن با فلزات و مذاب فلزات و درصد ها شون هم چیز جالبیه! رشته ی جالبی و هم کلاسی های جالب تری دارم. هم کلاسی هایی که عاشق هم میشن! هم کلاسی هایی که از هم تنفر پیدا می کنن و حتی هم کلاسی هایی که علیه هم دیگه جبهه گیری می کنند.

امروز یه جبهه گیری جالب داشتیم. پسرا، علیه یکی از دختر های کلاس که به ظاهر می خواد با پرسیدن سئوالهای عجیب و گهگاه بی مزه، خودش رو ضاهراً به استاد بشناسونه، جبهه گرفتند. البته، طبق شنیده هامون، اون دختر، هیچ غزضی از پرسیدن همچین سئوالهایی نداره. و صرفاً واسه ش سئوال پیش اومده! (اعلام می کنم که نه در دسیسه های شوم علیه آن دختر شرکت داشته ام و نه هوادار آن دختر هستم!)

کوییز "پدیده های انتقال" رو هم به راحتی دادم. فکر کنم نمره ی خوبی از اون بگیرم.

----------

پ.ن1: خوشحالم که آدم فهمیده و فهیم هم دور و برم هست.

پ.ن2: کلاسای حل تمرین کریستالوگرافی چقدر جالبند!

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385 و ساعت 20:2 .

یا حق

ز آدمهای بی ظرفیت بدم می آد. فکر کنم خدا واسه تنوع آدمهای بی ظرفیت رو آفریده. یکی ظرفیت شوخی نداره، یکی دیگه، وقتی با یه دختر حرف میزنه، از خود بی خود میشه و حتی دیگه دوستای صمیمیشم نمی شناسه. یکی هم فکر میکنه خداست!

امروز همین آدمهای بی ظرفیت، اعصابم رو بدجور خورد کردند. یکیشون، ظرفیت شوخی نداشت، یکی دیگه هم فکر می کرد آسمون خدا باز شده و این یکی افتاده پایین! یکی هم واسه ی دخترا اومد خود شیرینی بکنه، زد تو برجک ما!

قبلاً خیلی پسر خوبی بود. ساده دل و با صفا بود، می خندید و می خندوند، اما حالا!؟ افتخارش اینه که یه لات شده! افتخارشه که روزی چند نخ سیگار میکشه، از هر 3 جمله که از دهنش خارج میشه، 2 تا رو باید سانسور کرد (!). افتخار به این که قبض موبایلش 200 هزار تومن اومده هم افتخاره؟ امروز نشستم و باهاش یه 10 دقیقه حرف زدم. اعصابم خورد شده بود که چرا یه پسر گل، باید به واسطه ی دانشگاه و رفیقای ناجور، یه همچین آدمی بشه. وقتی ازش پرسیدم روی کاراش فکر میکنه یا نه، جوابم اینو گفت: «فکر کنم که چی بشه؟...» حتی زحمت نمی ده واسه خودش روشن کنهکه کاراش درست بوده یا نه... خدا کنه درست بشه!

راستی، اون دوست که با میل باهام قهر کرده بود، امروز آشتی کرد. خوشحالم که دوستام معرفتشون به همه ی دنیا می ارزه!

----------

پ.ن1: از اینه ، آفلاینام بپرن بدم میاد. حس زدن سیلی توی گوش مدیریت یاهو بهم دست میده.

پ.ن2: خدایا، ظرفیتمو زیاد کن!

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 19:24 .

یا حق

وزمره ی زندگی هم واسه م تکراری شد!

نمی خواستم دیگه اینجا چیزی بنویسم. می خواستم متروک و خالی بشه، اما نشد. یعنی نتونستم. اما مهم نیست. مهم اینه که اومدم که بازم نوشته هامو اینجا بذارم. (خوش اومدم)

یه اتفاق جالبی دیروز واسه م اتفاق افتاد! یکی از دوستای صمیمیم، بهم پیشنهاد داد که با هم قهر کنیم. در نوع خودش پیشنهاد عجیبیه! من هم از اونجا که گفتم شاید دل خوشی از دوست بودن با من نداره، پیشنهادش رو، مشروط بر این که خودش آشتی کنه و وقتی خواست آشتی کنه، دلیل قهر کردنش رو هم بگه! اهم دلایل احتمالی یی که به نظرم اومد می تونه بگه، ایناس :

1- ازت خسته شدم.

2- داشتم بهت عادت می کردم گفتم بهتره باهات قهر کنم تا ترک عادت کنم.

3- ...

حالا خدا عالمه کودوم دلیل می تونه صحت داشته باشه.

----------

پ.ن1: به خدا منم یه آدم معمولی ام. توی زندگی هم شکست نخوردم! نمی دونم چرا هر کی وبلاگم رو می خونه فکر می کنه با یه آدم شکست خورده ی بیچاره طرفه. البته دلیلش حال و هوای وبلاگمه، که این حال و هوا رو خیلی دوست دارم. اما دلیل شکستم نیست!

پ.ن2: شنبه کوییز پدیده های انتقال داریم.

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 13:58 .