تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

همیدم که اشتباه می کردم که فکر می کردم با تو صمیمی ترینم! مشکل من اینه که هیچ کس نمی فهمه چی می گم و چی می خوام!

دوست دارم باز هم از زندگی نا امید شوم. از بودن و سرودن و گفتن و شنیدن نا امید باشم. اینجا، بیابانی دور، که نروید جز خار، که نتوفد جز باد، که نخیزد جز مرگ، که نجنبد نفسی از نفسی، (این قطعه از فریدون مشیری بود) نشسته ام و انتظار آمدن زمان زیستن نیستنم را می کشم. همین امشب! رفتن از میان مردمانی که به آنها فکر می کنم، مردمانی که برایشان ناراحت و شاد می شوم. مردمانی از ریشه ی سه حرفی خودمان. مردمانی که زندگی ام را ساخته اند. مردمانی که نگاههاشان تا جلوی پا و فکر هاشان، در دوران کودکیست! من میان این مردمانم!

آدمهای این بیابان، فقط از درس و مدرسه و خندیدن و مسخره کردن می دانند و از عشق و زیبایی و سختی حرف می زنند! آدمهایی که نگرانند مبادا نمازشان اول وقت وقت بجا نیاید و حق هم نوعشان را می خورند تا بتوانند نفس از نفس بجنبانند.

از زندگی خسته شده ام! زندگی یی که خیلی ها حسرت داشتنش رو می خورند. زندگی یی که از اول تا الآن همین بوده و همین هم خواهد ماند...

اینها همه اش همان دردیست، که تکه تکه وجودم را می خورد و می آزارد و کسی نمیداند چیست...

----------

پ.ن1: در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره، روح را آهسته، در انزوا می خورد و میتراشد. این زخمها را نمی شود به کسی ابراز کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمد های نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگو ید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیزی تلقی بکنند... (بوف کور/صادق هدایت)

پ.ن2: سیگار کشیدن، برای فراموش کردن این دردها چطور راهیه؟ نتیجه بخشه؟

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385 و ساعت 1:17 .

یا حق

مانی مهم بود...

ماجرا های جالبی داره اتفاق می افته... یکی میاد بصورت ناشناس اس ام اس میزنه و ابراز عشق و علاقه می کنه... نمی دونم کیه! اما هر کسی هست، می دونم خودش نیست، می دونم اون کسی که باید باشه نیست. خودش رو معرفی نمی کنه. یه قانون ساده هست که میگه، کسی از قایم موشک یک ساله خوشش نمی آد. الآن یک ساله که اون بنده ی خدا اس ام اس زدن رو شروع کرده، اما خودش رو معرفی نکرده... اجباری نیست. اما ممکنه روزی که می خواهی خودت رو معرفی کنی، دیر شده باشه!

یا یه ماجرای دیگه! فرض کن یه دوست صمیمی داری؛ و به اون دوست صمیمی میگی که فلانی تو کیه،... بعد از چند ماه، می بینی دوستت داره با اون فلانی، که حاضر بودی براش جون بدی، دارند کنار هم راه می روند. چه حالی میشی؟ این طور ماجرایی اما خفیف تر واسه م اتفاق افتاده!

این هم جالبه، رفتار های انسانی، پیچیده تر از اونی هستند که ما فکر می کنیم. همین پیچیده بوده رفتار های انسانی باعث شده که ندونم چطور رفتار کنم. یه نوع سر در گمی... یه نوع از خود بی خودی... که خوشبختانه پریود دارند!

دیشب داشتم دیوان اشعار فریدون مشیری رو می خوندم. رسیدم به شعری با نام "آواره". یک شعر قوی و با معنی. دوبیت آخرش این بود:«این منم خسته در این کلبه ی تنگ/جسم درمانده م از روح کجاست؟/من اگر سایه ی خویشم، یارب!/روح اواره ی من کیست؟ کجاست؟».چند بار این دوبیت رو خوندم. "روح آواره ی من کیست؟ کجاست؟". یه روح واسه خودم پیدا کردم، خدا کنه همون باشه که باید...

خب...

اما زا درسف همون کرختی و باختگی بعد از میانترم ها، داره بهم چیره میشه، خدا کنه بتونم برش غلبه کنم.

----------

پ.ن1: جمعه آش پشت پای عباس که به سلامتی رفته فرانسه رو خوردیم (عباس، جای خودت خالی!)

پ.ن2: لطف کنین اگه واسه وبلاگ من کامنت میگذارید، حد اقل اسم و ایمیل خودتون رو بنویسید. خسته شدم از بسکه کامنت هایی از ادم هایی با نامهای مستعار "بی نام" "..." "ایکس" "مجهول" "یه خواننده" "خودم" و ... خوندم.

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 19:21 .

یا حق


شکل از منه یا از تو؟


از 3 شنبه تا حالا، به خاطر اتفاقهای افتاده، اعصابم خیلی خط خطی شده. روبرویی با رفیق نماهای نامردی،که به لعنت هم خدا هم نمی ارزند؛از دست دادن یک دوست، که بعدها فهمیدم من رو سکوی پرتابی برای خودش کرده.(هر کسی از ظن خود شد یاد من/از درون من نجست اسرار من)، این که کسی حرفم رو نمی فهمه. این که مردم دور و برم، اونایی نبودند، که فکر می کردم. این که منطق آدمهای دور و برم یه منطق خاصه(طبق این منطق، حرف حرف خودشونه).


کاش حرفهامون خریدار داشتند. کاش همدیگر رو قبول داشتیم و کاش مهمتر از همه، خودمون رو باور داشتیم.


امروز فهمیدم، خیلی ها نباید واسه م مهم باشند. برای خیلی ها نباید احترام خاصی قائل باشم. چون ارزشش رو ندارند! امروز فهمیدم، جامعه ی ما چه دردهای بزرگی داره و ما، خودمون، برای خودمون اون دردها رو بزرگتر جلوه می کنیم.


آره، امروز فهمیدم؛ فهمیدم آدمها اونهایی نیستند که ما توی افکارمون می سازیمشون، بزرگشون می کنیم و براشون احترام و ارزش قائلیم. آدمها، حتی اونی هم نیستند که جامعه میگه باید باشن. آدمها، نماد ترس اند. یه ترس از آینده، از از حرف، و حتی ترس از اعتماد نداشتن به خودشون!


----------


پ.ن1: به خداوندی خدا قسم، دیگه کاری با ~~~~~. ندارم.


پ.ن2: یکی بود بهم می گفت:"تو بهترین دوستمی". جمله ش رو اصلاح می کنم؛ من بهترین سکوی پرتاب توأم. ای کاش هیچ وقت توی زندگیم باهات آشنا نمی شدم! نمی گم عمرم تلف شد، اما میگم اشتباه کردم.


پ.ن3: نتیجه ی اعصاب خوردی های اخیر «خدا رو شکر می کنم که یه دختر نیستم. خدا رو شکر می کنم که می تونم محکم و با صلابت و استواری تصمیم بگیرم و با اراده یی قوی تصمیمم رو عملی کنم.»


پ.ن4: از اون عزیزی که من رو قابل دونست و اومد مشکلم رو بهم گفت هم ممنونم.


پ.ن5: (خالی)

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 21:18 .

یا حق

مروز برف می آمد. برفی که می شد اون رو دید و شنید...

امروز، شیشه های اوتوبوس دانشگاه رو بخار گرفته بود. تنها چیزی که میشد از داخل اوتوبوس دید، هاله ی نور چراغ ماشین هایی بود که هراسان، پی مأمنی می دویدند...

امروز، از توی اوتوبوس نمی شد بیرون رو ببینم. به همین خاطر فقط و فقط جلویم را میدیدم. روبرو... فقط برف پاک کنی بود که با اراده یی قوی، برفها رو از روی شیشه ی جلوی اوتوبوس پاک میکرد.

امروز، تو رو دیدم. دیدم که همه جا رو میدیدی تا من رو نبینی. دیدم، من رو ندیدی و آرام و خونسرد از کنارم گذشتی...

امروز، ...

برای همه مهم بود که امتحان 3 واحدی کریستالوگرافی چطور به پایان رسید. برای همه مهم بود که... (اَه؛ از این 3 نقطه ها خودم هم متنفرم!!). افتخار می کنم که جایی زندگی می کنم که رنگ برفش سفیده. جایی که زمستونهاش خاکستری و سرده. افتخار می کنم که وقتی تو رو دیدم، در هوای سرد و خاکستری زمستان، برف سفیدی می بارید.

-----------

پ.ن1: شاید فقط تو باشی که حرفهای من رو می فهمی... بقیه دیگه...

پ.ن2: میانترم ها هم تمام شدند.

پ.ن3: حمید گفت که توی بلاگم بنویسم که میانترم کریستالوگرافی رو خوب داده!!!!!!!!!!

پ.ن4: می گم "تو"، دمت گرم. چون می دونم تو هم وقتی توی اوتوبوس میشینی، فقط روبروی خودت رو می بینی!

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 21:55 .

یا حق

اصل عمر من...

"بسکه جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام / همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام"

گفت، چی شده؟ چرا از همه چیز خسته ای؟ چرا هیچ چیزی اون لذتی که باید رو بهت نمی ده؟!

گفتم، از اول هم همین بودم و تو نمی دونستی.

گفت، آخه یعنی چه؟ آخه چرا؟

گفتم، خودم خواستم که اینطور باشم. چون من چیزایی می دونم که تو نمی دونی. من چیزایی دیدم که تو ندیدی. چیزایی رو حس کردم که تو حس نکردی...

"شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد / گشت بلای جان من، عشقِ به جان خریده ام"

گفت، مثلاً چی دیدی؟ چه ضجری کشیدی؟ ...من خنده ی تو رو بیشتر دوست دارم.

من برایش فقط خندیدم. خنده یی از سر زور و اجبار.

گفت، حرفت رو بزن. به من بگو. چی عذابت میده؟

گفتم، وجودم. زندگیم.

"حاصل دور زندگی، صحبت آشنا بود / تا تو زمن بریده یی، من ز جهان بریده ام"

گفت، همه حسرت زندگی تو رو می خورند. همه دلشون می خواد جای تو باشند.

گفتم، اما من حاضرم همه چیزم رو بدم. تا دردی رو که ندارم، تحمل نکنم!

فقط و فقط سکوت کرده بود.

گفتم، فروغ میگه: این دگر من نیستم من نیستم. حیف از آن عمری که با من زیستم.

گفت، این حق من نیست که بدونم چه اتفاقی واسه ت افتاده؟

سکوت کردم و چشمهام رو بستم تا از تحمل سنگینی با نگاهش رهایی پیدا کنم.

"تا به کنار من بودی، بود بجا قرار دل / رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام"

گفت، کاش می دونستی که...

گفتم، که چی؟ می دونستم که دارم دستی دستی خودم رو نابود می کنم؟

اما فقط اشک ریخت.

گفتم، دعوتم کردی اینجا، که مرثیه ی من رو بشنوی و واسه م گریه کنی؟

گفت، نه! فقط بهم بگو دوسش داری؟

نگاهش کردم، چشمهاش می لرزیدند.

"تا تو مراد من دهی، کشته مرا فراق تو / تا به داد من رسی، من به خدا رسیده ام"

گفتم، آره. اما نمی خواد درک کنه.

گفت، نمی خواد درک کنه که دوسش داری؟

گفتم، مهم نیست. مهم اینه که به جای این که عرصه رو به اون تنگ کنم، می تونم به خودم سخت بگیرم. این وسط باید یکی مون، سختی بکشه.

گفت، من هم باید سختی بکشم؟

"چون به بهار سرکُند،لاله زخاک من برون / ای گل تازه، یاد کن از دل داغدیده ام"

گفتم، دیدی زندگی من چطوریه؟ بخوای این کار رو بکنی، زندگی واسه تو هم سخت میشه.

گفت، واسه تو مهمه؟

گفتم، فقط ای کاش روزی بفهمه چقدر دوسش دارم، که هنوز نفس داشته باشم. اگه دیر فهمید، تو بهش بگو نفسم تموم شد. بگو که زندگی واسه م راحت نبود. بگو نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی...

گفت، من واسه ت گریه کنم؟

گفتم، نه، تو ارزشت بیشتر از منه، فقط حرف من رو بهش برسون. حالا هم خدانگهدارت.

خداحافظی من رو جواب نداد...

"یا زره وفا بیا، یا ز دل رهی برو / سوخت در انتظار تو، جانِ به لب رسیده ام"

----------

پ.ن1: کسی هست که درد من رو بفهمه؟

پ.ن2: شعری که نوشتم، از رهی معیری/حاصل عمر بود.

پ.ن3: ...

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 11:24 .

یا حق

یوونه کننده ست. نکنه خودش باشه! یه لحظه که تصور می کنم خودشه، دلم می لرزه، نفسم تند و سرم داغ میشه. دلم می خواد چشمامو ببندم و بهش فکر کنم. فکر کنم که خودشه؟!؟!

گفته بود: فراموش می کنه. گفته بود از نو شروع می کنه... اما نتونسته بود فراموش کنه...

اینجاس که باز دلم می خواد برم توی تنهایی خودم، صدای آهنگ بلاگ رو زیاد کنم و بگم:"لعنت به این زندگی...". برم یه جا که فقط خودت باشی و خودم. اونوقت بگم:"رسمشه؟... این کارت نامردی نیست؟ چرا با من این کارا رو کردی و ازم خواستی فراموشت کنم؟ چرا از این که برای ادامه ی راه باشی، می ترسیدی؟..." نمی دونم! اما از این همه کاراکتر که الکی الکی روی مونیتور نقش می بنده و پاک میشه، حالم بهم می خوره. کاراکتر هایی نصفه و نیمه، که شده یه رابط واسه من، واسه تو! کاراکتر هایی که نقششون می بندم تا بگم کی بودم و کی شدم و تو کجای کاری؛ کاراکتر هایی که تو می کشی شون، تا بگی من کجا و تو کجا...

اما میدونی؟ همه ی جمله ها با نقطه تموم میشن. همه ی جمله ها... چه کوتاه و چه بلند. حتی همه ی داستانها و همه ی کتابها هم با یک نقطه تموم میشن. شاید این نقطه، تنها نقطه ی مشترک داستان من و تو بوده... میشه روی این نقطه ی مشترک حساب کرد. میشه حساب کرد و جمله یی جدید از روی جمله ی قبلی نوشت که ناتمام باشه، آخرش به جای یه نقطه، سه نقطه داشته باشه که تا ابد ادامه داشته باشه. 3 تا نقطه که راه من رو، راه تو رو مشخص می کنند!

میای از نو شروع کنیم؟ برای این که باشیم و بمانیم و جاودانه شویم. یا به قول تو زندگی جاودانه ی خوبی داشته باشیم.

بیا وقتی می خوایم اسممون رو بنویسم، بنویسیم: من و تو... یه من و تو که تا ابد کنار هم هستند.نذار داستان ما بشه: من.تو.

حالا راستشو بگو، خودتی؟ یا نه؟

----------

پ.ن1: باید این حرفا رو میزدم بهت. حالا انگار یه بار رو از روی دوشم برداشته اند.

پ.ن2: ای کاش خودت باشی...

پ.ن۳: بشنوید و ببینید اما باور نکنید! این قانون زندگی در هزاره ی سومه!

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 20:36 .

یا حق

کی فقط یه دونه حنجره س، یا یه دونه بلندگو، که صداشو تا ته زیاد کرده باشی، ودوتا پا و دوتا دست! تا حرف میزنه، هیچ کس دیگه حق حرف زدن نداره، یعنی اگه حقی هم داشته باشه، نمی تونه حرف بزنه، چون صداش، توی صدای اون حنجره گم میشه! یکی نرمه! مثل پر! اما هنوز بزرگ نشده! (یاد مون باشه، بزرگی به بزرگ شدن جثه نیست!). یکی دیگه هست که از اون قبلی هم نرمتره، اما از قبلی هم خیلی کوچیکتره!(نتیجه ی اخلاقی: نرم نباشیم!) کارای بچه گونه... یکی دیگه هست که لجبازه، حرف باید حرف خودش باشه، به حرف هیچ کسی هم کاری نداره. تنبله! و خدا نکنه از دست کسی ناراحت بشه! یکی دیگه هست که اجازه نمی ده کسی بهش نزدیک بشه! اما به همه نزدیک میشه! با همه هست و با هیچ کس نیست. مثل اون لوتی های قدیم، میگه همه چیز فدای یه تار موی رفیق. یکی دیگه هم هست که از عجیب ترین مخلوقات خدا بوده. هر کاری کردم، نتونستم بشناسمش! واقعاً آدم عجیبیه، اما عزیزه! یکی دیگه هست که طنزه! طنز به معنای واقعی! ازش خوشم می آد. می خنده و می خندونه! غم رو واسه خودش نگه می داره و خنده هاشو با همه قسمت می کنه! یکی هم یه آدم کوچولوه، یه آدم کوچولو با فکر بزرگ، از این هم خوشم می اد. یکی هم راه نفس رو داره به خودش می بنده تا زنده بمونه!!! یکی هم ادب و شعورش از نگاهش پیداست، مهربانی، شعور، فرهنگ رو می تونی از نگاهش ببینی! یکی هم شعورش در حد یه دونه جو نیست! یکی سر خودش معطله، و یکی هم اونقدر که باید نتیجه نمی گیره. یکی تازگیا خیلی شیطون شده، البته شیطنت که نه! یه سری کارای عجیبی می کنه!!! یکی هم مهربونه! یکی دیگه هم فکر می کنه اگه جدی باشه خیلی تو دل برو میشه! یکی می خواد دارائیشو به رخ ملت بکشه و یکی هم فرهنگ پولدار بودن رو داره! یکی همیشه یک دست لباس می پوشه! یکی عینکیه! یکی منتظره که کسی صداش کنه. یکی هم از جمعیت بی زاره و از این که کسی صداش کنه خسته شده. یکی خوابگاهی و یکی اصفهانیه!

اما 4 تا از اون "یکی" ها، آب زیر کارند! امابقیه صاف و صادق با یه دل پاک!

این همه یکی، آدمای دور وبرم هستند. آدمایی که به همه شون احترام می گذارم و واسه م مهم هستند.

----------

پ.ن1: بالاخره تلفن وصل شد و از این به بعد می تونم از خونه هم کانکت بشم! وای که چه لذتی داره با کامپیوتر خودت به نت وصل بشی!

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 13:42 .

یا حق
 یانترم مقاومت مصالح رو هم پشت سر گذاشتم. مسلماً مقاومت مصالح درسی نیست که راحت بشه در مورد خوب یا بد دادن امتحانش نظر داد. اما واقعاً نسبت به اونقدر که مقاومت مصالح رو خونده بودم، خیلی امتحان رو خوب دادم. خدا رو شکر.
قبل از گفتن چیزی، بگم که دیروز، باز هم ام پی تری شجریان خریدم. 4 تا سی دی. البته هنوز هم کلکسیونم از آثار استاد ناقصه. (8 تا سی دی ام پی تری از استاد دارم!!!). فعلاً هم دارم آلبوم "شب-سکوت-کویر" رو از استاد گوش می کنم. یه جایی از این آلبوم هست که استاد این رو می خونه: "داد و بیداد از این روزگار/ماه رو دادند به شبهای تار" ، در ادامه ی این آهنگ، با تکرار قطعه ی "ببار ای بارون ببار/ با دلم گریه کن خون ببار/ در شبهای تیره چون زلف یار/ بهر لیلی چو مجنون ببار" مناجات مانندی بوجود اومده، که بی نظیره. زیبایی کمانچه ی "کیهان کلهر" با صدای گرم "محمدرضا شجریان" و صدای دف "بیژن کامکار"، با هم یکی از زیباترین نواهایی رو که تا حالا شنیدم رو بوجود آورده.
"ظرفیت". تا حالا به این کلمه فکر کردی؟ با ظرفیت به کی میگن، و بی ظرفیت به کی؟ جالبه، اما با شنیده هام در باره ی ظرفیت،  اینچنین مصداقی می تونم واسه "ظرفیت" بیارم:یه کسی باهام شوخی کرد، اما من ناراحت نشدم! پس با ظرفیت هستم. یا مثلاً یکی از دوستام این حرف رو می زد: این ظرفیت من رو میرسونه، که می تونم در عین حال با 6 تا دختر، دوست باشم و عاشق هیچ کودومشون نباشم. یا یکی دیگه، سیگار کشیدن رو باظرفیت بودن میدونه و...
آره اینها به نوعی، هر کودوم توی یک زمینه ظرفیت آدمها رو میرسونه، اما ظرفیت فقط اینا نیست. وقتی فکر کردم؛ به این نتیجه رسیدم که معنا های قشنگ تر برای ظرفیت هم هست. مثلاً این که ظرفیت شنیدن عذر خواهی دیگران رو داشته باشیم. و قشنگ ترین معنای ظرفیت اینه: عاقلانه کارهای خودمون رو انجام بدیم!
یه زمانی فکر می کردم خیلی قوی ام که می تونم خیلی چیز ها رو واسه خودم حرام کنم. مثلاً یه بار، با خودم عهد بستم که به مدت یک سال تمام گز و شیرینی نخورم! به نظر خودم، این یه نوع قدرت بود. یا یه بار با خودم عهد کردم که 48 ساعت نخوابم. هر دفعه هم روی عهد خودم بودم.
می خوام بگم که کار من عاقلانه نبوده! ظرفیت داشتن اراده ی قوی رو نداشتم!به همین خاطر الکی به خودم سخت می گرفتم!
بیایید اگه قراره تصمیمی بگیریم، عاقلانه باشه! اگه قراره یه روز با خودمون عهد ببندیم که توی یه وبلاگ نظر ندیم، عاقلانه تصمیم خودمن رو بگیریم، که نیاز نباشه واسه شکستن اون عهد، یه عهد بزرگتر و سنگین تر با خودمون ببندیم.
ظرفیت، می تونه این باشه که بدونیم داریم چه می کنیم. ظرفیت اینه که زندگی رو به دیگران تنگ نکنیم! ظرفیت اینه که اگه یه انتقاد رو می خونیم، به دید یک انتقاد به اون نگاه کنیم، نه به دید یک توهین!


بقيه شو اينجا نوشتم
|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 8:49 .

یا حق

لانی، ببین چه دردسر ها که راه ننداختی... هر کی میاد این وبلاگ رو می خونه، دلش می خواد بدونه تو کی هستی! میشینه یه کم فکر میکنه، به نتیجه نمی رسه، کنجش به شدت کاو میشه (کنجکاو میشه)، حتی ممکنه از درس و زندگی هم بیفته تا بفهمه تو کی هستی.

امشب، برای سی و چندمین بار بود که آشناها از من می پرسیدند، فلانی کیه!؟ من هم طبق معمول اول شروع کردم به شناختن طرف مقابل، بعد هم که شخصیت طرف مقابل رو به اندازه ی کافی شناختم، سعی کردم با رفتار خودش بهش چیزایی رو بگم!

حالا کارنداریم که اون چیزا چیا بودند (آخه اگه بگم، یه دعوای درست حسابی بین بچه ها پیدا میشه... میبینین من چقدر صلح جو هستم؟). اما ای طرف مقابل، خودتو بزار جای من، تو به من میگی فلانیت کیه؟ اگه میگی، بهت میگم: ایول!

خب،اما یک بحثی است با خواننده ی محترم وبلاگ!

 غرور خوبه؟ دلت می خواد مغرور باشی؟ دلت می خواد، همه واسه تو باشن و تو فقط واسه خودت؟ دلت می خواد فکرکنی، فقط تویی توی دنیا، تک و تنها، بقیه واسه آرامش تو بوجود اومدند؟ دلت می خواد با همه رابطه داشته باشی و با هیچ کس صمیمی نباشی؟ با هیچ کس دوست نباشی؟ با هیچ کس درد و دل نکنی؟ چون درجه ی هیچ کس رو اونقدر بالا نمی دونی که بخوای باهاش دوست بشی و دوستش داشته باشی، چه برسه بخوای باهاش دردودل کنی؟

یه اصل کلی در جهان هست که میگه: "هیچ چیزی بد نیست! فقط ممکن است درجه ی خوبی آن پایین باشد". غرور هم از این اصل مستثنا نیست. غرور خوبه، اما واسه اهلش. اگه واسه یه آدم مغرور بخوای خاکی و خودمونی باشی،اونجاس که فکر می کنه، تو لایق دوستی با اون نیستی. با خاکی ها، خاکی باش و با مغرور ها مغرور.

البته طی تحقیقات اینجانب، معمولاً دخترها خیلی بیشتر از پسرها مغرورند! (مثلاً فکر می کنند چون رتبه ی کنکورشون زیر 4000 شده، پس از همه برترند و هیچ کسی به اندازه ی اونها اهل علم و فضیلت (!) نیست، اما زهی خیال باطل...).  ی منابع معمولاً پولدارها خیلی بیشتر از افراد معمولی و حتی فقیر جامعه، مغرورند. متاسفانه پول واسه این دسته، علت غروره، چون فکر میکنند فقط خودشونند که پولدارند و هر چی بخوان می تونند با پول واسه خودشون مهیا کنند. معمولاً اونایی که درسشون خوبه، از اونایی که درسشون خوب نیست مغرور ترند (مثلاً اونایی که رشته ی برق می خونند، با غرور به اونهایی که رستهطبیعی می خونندف نگاه می کنند). دسته ی آخر؛ اونایی هستند که خدا بهشون زیبایی داده (در مورد دختر ها، به خوشگلی و در مورد پسرا به خوش تیپی اسم گذاری شده). دختره فکر می کنه چون خوشگله، پس هیچ کس در حد اون نیست. یا پسره فکر می کنه، چون قدش بلنده، هیچ کس هم سطحش نیست (اینجا جا داره به یک استثنا اشاره کنم!!!! اون هم خودمم که در مورد قد بلندم مرض غرور گرفتگی رو ندارم!).

حالا شما هم واسه خودتون معین کنید مغرور هستید یا نه؟!؟!

----------

پ.ن: قراره اسم وبلاگ رو هم بذارم «نوشته های یک میگرنی». اگه کسی دراین زمینه نظری داره، بیان کنه لطفاً.

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 8:12 .