یا حق
همیدم که اشتباه می کردم که فکر می کردم با تو صمیمی ترینم! مشکل من اینه که هیچ کس نمی فهمه چی می گم و چی می خوام!
دوست دارم باز هم از زندگی نا امید شوم. از بودن و سرودن و گفتن و شنیدن نا امید باشم. اینجا، بیابانی دور، که نروید جز خار، که نتوفد جز باد، که نخیزد جز مرگ، که نجنبد نفسی از نفسی، (این قطعه از فریدون مشیری بود) نشسته ام و انتظار آمدن زمان زیستن نیستنم را می کشم. همین امشب! رفتن از میان مردمانی که به آنها فکر می کنم، مردمانی که برایشان ناراحت و شاد می شوم. مردمانی از ریشه ی سه حرفی خودمان. مردمانی که زندگی ام را ساخته اند. مردمانی که نگاههاشان تا جلوی پا و فکر هاشان، در دوران کودکیست! من میان این مردمانم!
آدمهای این بیابان، فقط از درس و مدرسه و خندیدن و مسخره کردن می دانند و از عشق و زیبایی و سختی حرف می زنند! آدمهایی که نگرانند مبادا نمازشان اول وقت وقت بجا نیاید و حق هم نوعشان را می خورند تا بتوانند نفس از نفس بجنبانند.
از زندگی خسته شده ام! زندگی یی که خیلی ها حسرت داشتنش رو می خورند. زندگی یی که از اول تا الآن همین بوده و همین هم خواهد ماند...
اینها همه اش همان دردیست، که تکه تکه وجودم را می خورد و می آزارد و کسی نمیداند چیست...
----------
پ.ن1: در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره، روح را آهسته، در انزوا می خورد و میتراشد. این زخمها را نمی شود به کسی ابراز کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمد های نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگو ید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیزی تلقی بکنند... (بوف کور/صادق هدایت)
پ.ن2: سیگار کشیدن، برای فراموش کردن این دردها چطور راهیه؟ نتیجه بخشه؟

مانی مهم بود...
شکل از منه یا از تو؟
مروز برف می آمد. برفی که می شد اون رو دید و شنید...
اصل عمر من...
یوونه کننده ست. نکنه خودش باشه! یه لحظه که تصور می کنم خودشه، دلم می لرزه، نفسم تند و سرم داغ میشه. دلم می خواد چشمامو ببندم و بهش فکر کنم. فکر کنم که خودشه؟!؟!
کی فقط یه دونه حنجره س، یا یه دونه بلندگو، که صداشو تا ته زیاد کرده باشی، ودوتا پا و دوتا دست! تا حرف میزنه، هیچ کس دیگه حق حرف زدن نداره، یعنی اگه حقی هم داشته باشه، نمی تونه حرف بزنه، چون صداش، توی صدای اون حنجره گم میشه! یکی نرمه! مثل پر! اما هنوز بزرگ نشده! (یاد مون باشه، بزرگی به بزرگ شدن جثه نیست!). یکی دیگه هست که از اون قبلی هم نرمتره، اما از قبلی هم خیلی کوچیکتره!(نتیجه ی اخلاقی: نرم نباشیم!) کارای بچه گونه... یکی دیگه هست که لجبازه، حرف باید حرف خودش باشه، به حرف هیچ کسی هم کاری نداره. تنبله! و خدا نکنه از دست کسی ناراحت بشه! یکی دیگه هست که اجازه نمی ده کسی بهش نزدیک بشه! اما به همه نزدیک میشه! با همه هست و با هیچ کس نیست. مثل اون لوتی های قدیم، میگه همه چیز فدای یه تار موی رفیق. یکی دیگه هم هست که از عجیب ترین مخلوقات خدا بوده. هر کاری کردم، نتونستم بشناسمش! واقعاً آدم عجیبیه، اما عزیزه! یکی دیگه هست که طنزه! طنز به معنای واقعی! ازش خوشم می آد. می خنده و می خندونه! غم رو واسه خودش نگه می داره و خنده هاشو با همه قسمت می کنه! یکی هم یه آدم کوچولوه، یه آدم کوچولو با فکر بزرگ، از این هم خوشم می اد. یکی هم راه نفس رو داره به خودش می بنده تا زنده بمونه!!! یکی هم ادب و شعورش از نگاهش پیداست، مهربانی، شعور، فرهنگ رو می تونی از نگاهش ببینی! یکی هم شعورش در حد یه دونه جو نیست! یکی سر خودش معطله، و یکی هم اونقدر که باید نتیجه نمی گیره. یکی تازگیا خیلی شیطون شده، البته شیطنت که نه! یه سری کارای عجیبی می کنه!!! یکی هم مهربونه! یکی دیگه هم فکر می کنه اگه جدی باشه خیلی تو دل برو میشه! یکی می خواد دارائیشو به رخ ملت بکشه و یکی هم فرهنگ پولدار بودن رو داره! یکی همیشه یک دست لباس می پوشه! یکی عینکیه! یکی منتظره که کسی صداش کنه. یکی هم از جمعیت بی زاره و از این که کسی صداش کنه خسته شده. یکی خوابگاهی و یکی اصفهانیه!







