تبليغاتX
غریبانه های تنهایی
یا حق

 

 

 

 

 

 ----------

پ.ن:این پست حرف نگفته بود!

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 22:40 .

یا حق
ر دامن این صحنه ی زیبایی شب
خیره بر دلشده ی هستی شیدایی تار
آوای مجنون دل افگار زمانها،
در دشت طنین می افکند
،
آن دل خسته ی تنها،
      در وادی ایام خدا دوست خویش
             در عرصه ی باد پرپر می زد
و در آینه ی گنگ برهنه، بر پهنه ی دیوار
     از نقش تو می خواند
             و بر من می گفت؛
از نبض زمان
از دغدغه ی رفتن عمر
از خود شدن خاطره ها
      تا جای پای گذر ثانیه ها
از سبزی عشق، تا سرخی خون
...
پایان کلام،
      در مصراعی مبهم،
               با زمزمه ای گفت:
                      «دوستش داشته باش»


فروردین 1384 هجری شمسی
----------
پ.ن1: سروده ی خودم! با دوز بالای عشقولانه!
پ.ن2: خیلی جا خوردم وقتی این نوشته رو توی وبلاگ سانی دیدم: «اینجا یه زمانی وبلاگ خاطرات سانی بود. امروز دقیقا 417 پست و 18986 کامنت به راحتی با فشردن کلید حذف، حذف شد. بیست و سوم دی ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و پنج» شاید سانی دلش می خواست دیگه ننویسه.
پ.ن3: دست به کار شدم برای یک سورپرایز!

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 21:35 .

یا حق
ین روز ها فکرم به شدت مشغول شده! به طوری که از مشغله ی ذهنی خسته شده ام! فکر به درس ها، به پدر و مادر، به دوستها، به آن آشنای قدیمی که بعد از 3 سال بازگشته، به آینده ی کاری، به آینده ی شخصی...
این روزها، از هیچ آهنگی خوشم نمی آد. از سکوت و سکون هم همین طور! تیک تاک ساعت برایم خسته کننده شده!!!
این روزها، باید درس بخوانم. امتحانهای پایان ترم، به جای درس خواندن، خواب را برایم به ارمغان آورده اند!
این روزها، باید از یاد کس و کسانی که همواره به یادشان بوده ام بیرون بیایم! بهتر است کمی هم خویشتن را دریابم.
این روزها، حتی اس ام اس هم نمی زنم، نگاه کردن و غذا دادن به ماهی هایم هم دیگر برایم لذت بخش نیست! لذت در آب خوردن، هوا خوردن، نفس کشیدن و حرف زدن است!
این روزها، به این فکر می کنم که ای کاش ماشین زمان وجود داشت و مرا به آینده می برد تا با دیدن آینده، بهترین تصمیم را برای زندگی اکنون خودم برگزینم...
اما این روزها، هم مجبورم و هم مختار، هم آزادنم و هم زندانی...
----------
پ.ن1: ای خدا، ای فلک، ای طبیعت/شام تاریک ما را سحر کن
پ.ن2: باز هم به دعا ها نیاز دارم. دعایم کنید بتوانم در امتحانات پایانترم سربلند شوم...

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 1:17 .

یا حق

اهی دلم برایش تنگ می شود. دلم می خواهد بشناسم، بسازم و بزرگش کنم.

گاهی نمی توانم در تقویم جایش دهم. روزها و سالها برایش تکراری می شوند.

گاهی، فراموشش می کنم تا کسی چیز از او نفهمد. فراموشش می کنم تا به همه بگویم "ما هم هستیم... مثل بقیه... مثل آنها که هستند و آنها که رفتند...".

گاهی، از تو چه پنهان، دلم برای خودم تنگ می شود... خودی که این روزها به دست فراموشی سپردمش...

----------

پ.ن1: خیلی دلم برایش تنگ شده... اما گاهی اوقات لازمه آدم پا روی دلش بگذاره...

پ.ن2: جمله ی آخر این پست رو یکی از دوستام واسه م اس ام اس زده بود!

پ.ن۳: عید غدیر مبارک!

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 20:13 .

یا حق

حظاتی که باید بمانند،... می مانند... عابری که باید بگذرد، می گذرد... نفسی که باید بیاید، می آید...

غریبه ست که همیشه غریب می ماند. یک غربت تلخ ابدی... با من فریاد بزن!

غریبه، تا ابد غریبست...

دودیدم... همین امروز! با نگاهم پی قدمهایش دودیدم... نگاهم، توان رسیدن نداشت. از پاهایم کمک گرفتم... رفتم... دودیدم... رسیدم!

یادم نمی رود. هوا سرد بود. (سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...) نگاهش کردم... اما... نشد! بازگشتم... کاش باران بودم و می باریدم، کاش باد بودم و می وزیدم. کاش همه چیز می بودم و خود نمی بودم. گم شدم! با همان نگاه، با همان صدا، با همان سلامی که پاسخم نداد...

او را خود التفات نبودش به صید من / من خویشتن اسیر کمند نظر شدم

غریبه ام! غریبه با نگاهها... با صدا ها... با سمفونی خسته کننده ی زندگی... با همه و همه غریبه ام...

غریبه هم می مانم...

غربت، گور، خاک، سنگ، تنهایی، سیاهی، سرما... با من می مانند مگر...

مگر همان گناه تکرار شود. گناه پای بند شدن به نگاهی گیرا...

چرا مادرم اسمم را غریبه نگذاشت؟ غریبه ای که در اتاق غربت خویش زندانیست... تا لحظه ی نیستنش!

دانی که در غربت سخن ها عاشقانه است/این فصل را با من بخوان باقی فسانه است

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 10:7 .

یا حق
د! اون اتفاقی که شاید نباید می افتاد، افتاد! اون لحظه یی که شاید نمی اومد، اومد!

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است/بگشای ز رخ پرده که محتاج نگاهیم
حلاج نشانیم که از دار نترسیم/مجنون صفتانیم که در عشق خداییم

نمی شه بهش گفت «بد» اما میشه گفت «سخت»! آره... سخته که از اون کسانی که نباید، رفتاری ببینی گزنده و سوزنده! سئوالهای جواب داده نشده ی ذهنم زیادند. این که چرا من؟!؟؟ این که چرا کسی غیر از من؟!؟؟ ین که چرا من ها و غیر من ها، اینقدر سخت با هم نفس می کشند؟!؟؟
شوخی جزء لاینفک زندگی است؟!!؟ یا باید کنار گذاشته شود؟ خم چطور؟ اصلاً عواطف انسانی برای زندگی ضروری اند؟
ای کاش می توانستم به طریقی رجحان عدم بر وجود را بر خودم اثبات کنم!
----------
پ.ن1: ترس؟ حرف زور؟ زیر بار کسی؟ زیر نگاههای معنا دار؟ زیر نفس های سنگین؟... نه!! یه نه، به بلندی و استواری اورست!
پ.ن2: امروز امتحان پایانترم مقاومت مصالح داشتم. شکر خدا، اولین امتحان، نمره ی خوبی رو در کارنامه م  ثبت می کنه...

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 18:36 .

یا حق

وشتنم می آد. دست خودم نیست. به نوشتن عادت کرده ام.

فکر نمی کردم معمای جدید، برای نوشتن دوباره ی وبلاگ، به این زودی در ذهنم طرح شود. اما، طرح شد.

اما چند مورد، تذکر، دری وری، یا هر چیز دیگه یی که اسمش رو می خواهید، بگذارید...

1- من وبلاگ می نویسم! مطالب این وبلاگ، افکار من و روزگار من هستند.

2- خودم مسئول نوشته هایم هستم، نه کس دیگر! اگر در باره ی نوشته های وبلاگم سئوالی دارید، چه بهتر که از خودم بپرسید!

3- خوشبختانه این فضای مجازی باعث شد دوستای مجازی زیادی پیدا کنم. دوستایی که از خیلی از دوستای حقیقی ام با معرفت تر هستند.

4- از قایم موشک بازی بدم می آد. از بچه بازی بدم می آد. از افکار بچه گونه بدم می آد. نمی دونم چه اشکالی داره کسی حرفی داره بیاد به خودم بزنه؟!؟!؟به جای این که بره پشت سرم کفنم رو بجوه؟ دوستا، همراها؛ 2 تا دوست اشکالای همدیگه رو به هم میگن، تا اشکالها رفع بشه! بر عکس این آدمهایی که دور و برم هستند...

5- از این به بعد تند و تیز تر می نویسم.

6- می نویسم، نه برای این که به بقیه بگم من هم بلدم بنویسم، نه برای این که به بقیه بگم من هم وبلاگ دارم... می نویسم، تا همه بفهمند، من نه آنم که گویند...

7- از هیچ آدم بی ظرفیتی انتظار ندارم وبلاگم رو بخونه، پس ای بی ظرفیت!!! لطفاً یا دیگه این وبلاگ رو نخون، یا اگه می خونی با ظرفیت باش!

8- اگر کسی کامنت می گذاره، از نوشتن اسمش نترسه... که ترس خودش نوعی بی ظرفیتیه...

ببخشید اگه به کسی توهین شد. 3 4 نفر باعث شدند حرفهای بالا رو بزنم. می دونم که خود اون 3 4 نفر هم می فهمند که منظور من از نوشتن بی ظرفیت و افکار بچه گونه و ... خود اونها بوده...

می نویسم. با عزمی راسخ تر... می نویسم با همتی پایدار تر... می نویسم با فکری زیبا تر... با قلمی جدید تر...

می نویسم...

می نویسم... می نویسم... می نویسم تا باز، معمایم حل شود!

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 13:14 .

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 13:41 .

یا حق

فیق، کجایی؟ خبری ازت نیست؟

داشتم با یه بنده خدایی صحبت می کردم. گفت:"خیلی از پسرا نسنجیده از یه دختر خوششون می آد..." جملهی قشنگی گفت. نمی دونم این که من از یکی خوشم میاد سنجیده ست یا نه. از خودش هم پرسیدم انتخابم درست بوده یا نه؟!؟ گفت؛ نمی تونه بگه انتخابش درست بوده یا نه، گفت، منخ ودم باید اینو بفهمم!! به وابستگی ش می ارزه؟

به کسی یا چیزی دیر وابسته می شم. اما اگه وابسته شدم، محاله بتونم از اون کس یا چیز جدا باشم. (نمونه ش کامپیوتر!!) می شه خواهش کنم بهم نشون بدی انتخابم سنجیده بوده یا نسنجیده؟ درست بوده یا غلط؟ (گرچه... رنگ رخسار، خبر می دهد از سر درون و این چیزا...)

----------

پ.ن1: رفتم آرایشگاه، گفتم سرم رو با بلند ترین شماره ی ممکن ماشین کن!!

پ.ن2: بهتره مواظب باشیم و هوشیار باشیم. ما آدمیم. نه یک حیوان 2 پا!

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 19:23 .