----------
پ.ن:این پست حرف نگفته بود!
|
یا حق
---------- پ.ن:این پست حرف نگفته بود! |لینک ثابت|
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385 و ساعت 22:40 .
یا حق
|لینک ثابت|
نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی 1385 و ساعت 21:35 .
یا حق |لینک ثابت|
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم دی 1385 و ساعت 1:17 .
یا حق
گاهی نمی توانم در تقویم جایش دهم. روزها و سالها برایش تکراری می شوند. گاهی، فراموشش می کنم تا کسی چیز از او نفهمد. فراموشش می کنم تا به همه بگویم "ما هم هستیم... مثل بقیه... مثل آنها که هستند و آنها که رفتند...". گاهی، از تو چه پنهان، دلم برای خودم تنگ می شود... خودی که این روزها به دست فراموشی سپردمش... ---------- پ.ن1: خیلی دلم برایش تنگ شده... اما گاهی اوقات لازمه آدم پا روی دلش بگذاره... پ.ن2: جمله ی آخر این پست رو یکی از دوستام واسه م اس ام اس زده بود! پ.ن۳: عید غدیر مبارک! |لینک ثابت|
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 20:13 .
یا حق
غریبه ست که همیشه غریب می ماند. یک غربت تلخ ابدی... با من فریاد بزن! غریبه، تا ابد غریبست... دودیدم... همین امروز! با نگاهم پی قدمهایش دودیدم... نگاهم، توان رسیدن نداشت. از پاهایم کمک گرفتم... رفتم... دودیدم... رسیدم! یادم نمی رود. هوا سرد بود. (سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...) نگاهش کردم... اما... نشد! بازگشتم... کاش باران بودم و می باریدم، کاش باد بودم و می وزیدم. کاش همه چیز می بودم و خود نمی بودم. گم شدم! با همان نگاه، با همان صدا، با همان سلامی که پاسخم نداد... او را خود التفات نبودش به صید من / من خویشتن اسیر کمند نظر شدم غریبه ام! غریبه با نگاهها... با صدا ها... با سمفونی خسته کننده ی زندگی... با همه و همه غریبه ام... غریبه هم می مانم... غربت، گور، خاک، سنگ، تنهایی، سیاهی، سرما... با من می مانند مگر... مگر همان گناه تکرار شود. گناه پای بند شدن به نگاهی گیرا... چرا مادرم اسمم را غریبه نگذاشت؟ غریبه ای که در اتاق غربت خویش زندانیست... تا لحظه ی نیستنش! دانی که در غربت سخن ها عاشقانه است/این فصل را با من بخوان باقی فسانه است |لینک ثابت|
نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 10:7 .
یا حق ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است/بگشای ز رخ پرده که محتاج نگاهیم نمی شه بهش گفت «بد» اما میشه گفت «سخت»! آره... سخته که از اون کسانی که نباید، رفتاری ببینی گزنده و سوزنده! سئوالهای جواب داده نشده ی ذهنم زیادند. این که چرا من؟!؟؟ این که چرا کسی غیر از من؟!؟؟ ین که چرا من ها و غیر من ها، اینقدر سخت با هم نفس می کشند؟!؟؟ |لینک ثابت|
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی 1385 و ساعت 18:36 .
یا حق
فکر نمی کردم معمای جدید، برای نوشتن دوباره ی وبلاگ، به این زودی در ذهنم طرح شود. اما، طرح شد. اما چند مورد، تذکر، دری وری، یا هر چیز دیگه یی که اسمش رو می خواهید، بگذارید... 1- من وبلاگ می نویسم! مطالب این وبلاگ، افکار من و روزگار من هستند. 2- خودم مسئول نوشته هایم هستم، نه کس دیگر! اگر در باره ی نوشته های وبلاگم سئوالی دارید، چه بهتر که از خودم بپرسید! 3- خوشبختانه این فضای مجازی باعث شد دوستای مجازی زیادی پیدا کنم. دوستایی که از خیلی از دوستای حقیقی ام با معرفت تر هستند. 4- از قایم موشک بازی بدم می آد. از بچه بازی بدم می آد. از افکار بچه گونه بدم می آد. نمی دونم چه اشکالی داره کسی حرفی داره بیاد به خودم بزنه؟!؟!؟به جای این که بره پشت سرم کفنم رو بجوه؟ دوستا، همراها؛ 2 تا دوست اشکالای همدیگه رو به هم میگن، تا اشکالها رفع بشه! بر عکس این آدمهایی که دور و برم هستند... 5- از این به بعد تند و تیز تر می نویسم. 6- می نویسم، نه برای این که به بقیه بگم من هم بلدم بنویسم، نه برای این که به بقیه بگم من هم وبلاگ دارم... می نویسم، تا همه بفهمند، من نه آنم که گویند... 7- از هیچ آدم بی ظرفیتی انتظار ندارم وبلاگم رو بخونه، پس ای بی ظرفیت!!! لطفاً یا دیگه این وبلاگ رو نخون، یا اگه می خونی با ظرفیت باش! 8- اگر کسی کامنت می گذاره، از نوشتن اسمش نترسه... که ترس خودش نوعی بی ظرفیتیه... ببخشید اگه به کسی توهین شد. 3 4 نفر باعث شدند حرفهای بالا رو بزنم. می دونم که خود اون 3 4 نفر هم می فهمند که منظور من از نوشتن بی ظرفیت و افکار بچه گونه و ... خود اونها بوده... می نویسم. با عزمی راسخ تر... می نویسم با همتی پایدار تر... می نویسم با فکری زیبا تر... با قلمی جدید تر... می نویسم... می نویسم... می نویسم... می نویسم تا باز، معمایم حل شود! |لینک ثابت|
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 13:14 .
|لینک ثابت|
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 13:41 .
یا حق
داشتم با یه بنده خدایی صحبت می کردم. گفت:"خیلی از پسرا نسنجیده از یه دختر خوششون می آد..." جملهی قشنگی گفت. نمی دونم این که من از یکی خوشم میاد سنجیده ست یا نه. از خودش هم پرسیدم انتخابم درست بوده یا نه؟!؟ گفت؛ نمی تونه بگه انتخابش درست بوده یا نه، گفت، منخ ودم باید اینو بفهمم!! به وابستگی ش می ارزه؟ به کسی یا چیزی دیر وابسته می شم. اما اگه وابسته شدم، محاله بتونم از اون کس یا چیز جدا باشم. (نمونه ش کامپیوتر!!) می شه خواهش کنم بهم نشون بدی انتخابم سنجیده بوده یا نسنجیده؟ درست بوده یا غلط؟ (گرچه... رنگ رخسار، خبر می دهد از سر درون و این چیزا...) ---------- پ.ن1: رفتم آرایشگاه، گفتم سرم رو با بلند ترین شماره ی ممکن ماشین کن!! پ.ن2: بهتره مواظب باشیم و هوشیار باشیم. ما آدمیم. نه یک حیوان 2 پا! |لینک ثابت|
نوشته شده در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 19:23 .
|
|