تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

ی دونم یه رویای شیرینه، میدونم همه ش توهمه و ساخته ی ذهن خودمه، می دونم دارم خواب میبینم...

اما دلم نمی خواد از خواب بیدارم کنید...

شاید طبیعت یا، غریزه باشد...  هر چه که هست، ... از آنِ کسی نیست...نه "من و تو" ی من، ... نه "من و تو" ی آنها که می پندارند:

                                             زنــدگی، همیـــــن اســت که می گــــذرد ...

خنده، شادی؛ غم، افسوس ، خستگی؛ مرگ، تولد؛... تا کــی ؟

                                              پــایــان راه چــه خواهــد شــد ؟

----------

پ.ن1: کسی راز مرا داند؟

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 23:1 .

یا حق

ابل مقایسه نیست! زبانم بند می آید وقتی می خواهم از تو بگویم.

-فرشته؟! -نه! -انسان؟! -نه! -خدا؟! -نه! -الهه؟! -نه! -پری؟! -...

آنگاه بود که فهمیدم، برتر از آن هستی که بتوانم انتظارت را بکشم!

تازه فهمیده ام، من هیچ چیز از تو نمی دانم...

----------

پ.ن1: امروز، روز ولنتاین، یا همون روز عشاق بود... روزی که فکر نکنم هیچ گاه برایم، برایش نماد و وجودی یافت شود!!

پ.ن2: مرغ بی دل... شرح هجران... مختصر کن.

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 21:1 .

یا حق

عریف می شود: من+تو=ما ، من+من=من ، تو+من=ما 

من×تو= به تعداد تو، من+من! یعنی تمام عمر من!

تو×من= به تعداد من، تو+تو . یعنی تمام عمر، تو!

حالا حساب کن تو به توان من، یا من به توان تو چند میشه ؟!

فرض کن "ما" اوله! یعنی مقسوم علیهی جز یک، و من ×تو (تمام عمر) نداره. یعنی ، ما، فقط به من×تو (همیشه)و یک نداره! ما، یا به خدا میرسه(یک) یا به ضریبی از من و تو، به خاطره یی ابدی ا من و تو در ذهن!!!

فرض کن "ما" مختلطه! از یک زوج مشترکی بوجود اومده که هر دو عضوی حقیقی هستند، اما یک مولفه موهومی و یک مولفه ، مولفه ی حقیقیه!! بدون وجود این زوج، هیچ گاه عددی مختلط بوجود نمی آد! عددی که دو قسمت موهومی (تفکر) و یک قسمت حقیقی (واقعیت) داره و نشان دهنده ی یک نقطه ست!!

نه اصلاً بیا و فرض کن که "ما" گنگه!!! نشان دهنده ی یک نقطه در دستگاه مختصات، اما بی پایان! ما=من +تو! پس یا من گنگم یا تو! اگه من گنگ باشم، پس تو گویایی، .چون من گویا هستم و تو ناگویا، پس این فرض غلطه!! و حکم درست اینه که من گویا ام و تو گنگی!!! اعداد گنگ، در ارقامش، تشابهی نیست! به هیچ عددی هم شبیه نیست! پس تو به هیچ کس شبیه نیستی!!

بیا و تعریف رو عوض کن، تعریف کن، ما=انتگرال من و تو!! اونوقت برای ساخته شدن من یا تو باشد از ما مشتق گرفته بشه! باید یکی مون از بین بره! حتی اگه بخوای مشتق جزیی هم بگیری، باید همیشه ضریبی از طرف مقابل رو داشته باشی! و این اسمش خاطره ست!!! یا همان مشتق ما!

...

این همه روابط قشنگ ریاضی هست که میگه: ما ، عنی با هم بودن! هم دل بودن...

----------

پ.ن1: بنازم پروردگار رو، که اینقدر دنیا رو قشنگ آفریده! همه چیز رو میشه با روابط ریاضی هم حساب کرد!!

پ.ن2: تو همونی که باید؟

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 23:15 .

یا حق

"ه از رومم، نه از زنگم

همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در، بگشای

دلتنگم..."

زمستان است... زمستانی سرد! خشک! بی روح! گزنده!

اینجا هستم! نه آن طور که باید!

صدایم را بشنو، اینجایم! که بی خودی، غلبه بر خود یافته!

نگاهم کن! با همه ی اینها، هنوز همانطور... همانطور که باید!

اینجایم...

----------

پ.ن1:تو حتی از زمستان هم سردتری! و من از همه دلتنگ تر!

پ.ن2: شعری که نوشتم، "زمستان" اثر مهدی اخوان ثالث! برای خواندن شعر کامل، روی لینک زیر کلیک کنید.


بقيه شو اينجا نوشتم
|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 21:13 .

یا حق

"شود فاش کسی، آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه نگار من و توست

گوش کن، با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم ده، به نگاهی

که زبان من و توست..."

نگاهش کردم، سرد شدم! خواندمش، سرد تر شدم! در نگاهش نوشته شده بود: "با لب خاموش سخن می گویم..."

اما،... نمی توانم، دست من نیست... ناتوانی در ابراز در بیان...

کاش انقدر عزیز بودی که...

...

----------

پ.ن1: بقیه ش رو شما کامل کنید.

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 23:14 .

یا حق

کر می کردم همونه که باید !

ناله ! افسردگی! تنهایی ! زندگی های موقتی! نگاههای بی معنی !

تکه تکه ی ضمیرم، با خواستن و احتیاج به اینها پر شده! حال انکه... نه نمی توانم منکر بودن و نیاز هایم شوم!

اما ... می خواهم با همه ی اینها باشم اما از "زمان" جدا باشم ! زمان ! عنصری که برایم جز انتظار، چیز دیگری نداشته ! باید بگذرد ! بگذرد و برود ! اما ای کاش گذر کردن ما ، از گذر کردن زمان آهسته تر نمی بود! تا با سرعت نسبی صفر، هیچ گاه نیازمند گذر یا توقف یا تاثیر زمان نباشم !

از انتظار تنفر عجیبی دارم ! انتظار... انتظار... انتظار... اه! صدایش هم بدتر از خودش ...

باید رها... رها... رها... شد !

می شود ! اما؟!؟

----------

پ.ن1: ایام محرم شده و باز حال هوای گریه کردن و خواستن های ما از خدا، امام ، و خود!

پ.ن2: یا حسین.

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 17:18 .

یا حق

... دلم خیلی گرفته! با چشمهای باز وقتی با دقت دور و برم را می بینم، به وجود مردنمایان نامرد پی می برم! آدمهایی که کباده ی ادب و رفاقت رو بر سر دستانشان برده ند... آدمهایی که درکشان از رفاقت بسیار زیباست! برای رفیقشان، تهی ترین فضاها را می سازند و در خلأ بوجود آمده، درخواست نفس کشیدن می کنند... از رفقاشان!

نمی دانم! امیدوارم در این زمینه من اشتباه کرده باشم! امیدوارم من باشم که به اشتباه رفتارشان را اینگونه دیده ام...نه آنها!چرا که قبول کردن اشتباه خودم، برایم آسانتر است!

----------

پ.ن1: به رحمت خداوند قسم، هیچ گاه برای رفقایم بد نخواستم! حتی برای آنها که بد مرا خواستند.

پ.ن2: به این باور رسیده ام که زندگی یعنی همین مردانگی ها و آن نامردی ها!

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385 و ساعت 21:16 .