تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

هار... می آید...

یادم نمی رود... سال گذشته، همین موقع، پله یی بود برای نزدیک تر شدن من و اونی که همه ی ما به نام فلانی می شناسیمش !

موجودی که این روزها، در ذهن زنده دارمش و دوستش می دارم! هر چند در واقعیت، آنی نیست که خواستم!... بهار می آید...

یادم نمی رود... در ذهنم حک شده : سال 1385 آن اتفاق افتاد ! اتفاقی مثل زلزله، برای خانه های خشتی! سال 1385! ... بهار می آید...

یادم نمی رود... آنچه برایم بر جای مانده، هاله یی حسرت و خاطره ست! خاطره هایی که هیچ گاه فراموش نمی شوند و حسرتی که تا هنگام زندگی ام، آن را نگه می دارم!... بهار می آید...

یادم نمی رود... پارسال، همه می گفتند، سال 85 ، سال خوبیست! ؛ امسال هم می گویند، سال 86 سال خوبیست! شاید آن عده، همین ها را خوبی می خوانند!... بهار می آید...

یادم نمی رود...

از سال 86 خوشم نمی آد! دوس دارم همینجا بهارها، زمستانها، تابستانها و پاییزها تمام می شدند...یه مُهر "تمام شد" به سالهایی که مدام، به سرعت از پی هم می آیند و می روند، بزنم! می دونم سال 86 واسه من متفاوته، می دونم بازهم اتفاقای عجیبی واسه م پیش میاد، همه ی اینها رو می دونم... امّا، به خدا زندگی اینا نیست ! زندگی ورای اینها می آد ومیره... دست آخر هم همه رو از اومدن و رفتنش پشیمون می کنه...

دلم می خواد کنار همان حوض آبی و بزرگ وسط حیاط خانه ی منور خانم ، بنشینم و به ماهی های قرمز و درشت که وسط آب، با هم بازی می کنند، خیره شوم! منور خانم، همان پیرزن قوز کرده،که سیلی روزگار رو خورده و حالا تنها، ته بن بست بالای کوچه ی ما زندگی می کند، تقریباً بزرگ محله ست! همه می شناسنش و بهش احترام خاصی می گذارند! دلم می خواهد، تمام بهار ، همانطور که کنار حوض نشسته ام، باران ببارد. بارانی نم نم و کم!دلم می خواهد، مثل پارسال، همه ی بهار را بغض کنم، بغضی سنگین و مبهم! دلم می خواهد من هم یک ماهی قرمز باشم و وسط حوض شنا کنم، زندگی را از نگاه ماهی ها ببینم!... بهار می آید...

یادم نمی رود...

... راه طولانیست... و من خسته./

----------

پ.ن1: سال نو مبارک! نوروز! بهار! زندگی دوباره... ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم، ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب، ای دریغ از ما... دریغ از ما...

پ.ن2: سال بسیار خوبی رو برای تمام اونهایی که می شناسم و نمی شناسم، دور و نزدیک، آرزو می کنم.

پ.ن3: برای خواندن شعر بوی باران، از فریدون مشیری، روی لینک زیر کلیک کنید.


بقيه شو اينجا نوشتم
|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 19:39 .

یا حق
ابطه، حسی مغشوش، من، رضایت، تو، ع.ش.ق.
 صادق، با خودش می گفت: "شاید از مرز گفتن هم رد شده باشد، شاید ادامه دادن راهی که نشود حرف آن را زد، رابطه یی که در ذهن ادامه می یابد، کار اشتباهی باشد".
صادق، تازه دانشگاه قبول شده بود، رشته ی شیمی محض، دانشگاه تهران! 4 ماه پیش، آغاز سال تحصیلی، صادق برای اولین بار وارد دانشگاه تهران شد. با تصوراتش کلی فرق می کرد. از داشگاه، هم اتاقی ها، کلاس ها، استادها، از همه و همه می ترسید! یک نوع ترس عجیب و بیهوده.
هنوز یک کاه از ورود او به دانشگاه نگذشته بود که، به قول خودش عاشق یکی از هم دانشگاهی ها شد. دختری با قد تقریباً بلند، با چشمهای درشت و خمار، ابروهای نازک، لبهای سرخ، دماغی تپل و کوچک، گونه های برجسته و پوستی سفید؛ که به طرز زیبا و اثیری کنار هم آمده بودند! انگار، نقاش ازل، به دست خودش پیکر آن دختر را تراشیده بود! او هم مثل صادق، جثه ی ریز و ظریفی داشت.
اسم دختر "مرضیه" بود. صادق، حتی نسبت به مرضیه هم نوعی ترس داشت؛ در اصل صادق ترسو نبود، اما جوّ ایجاب می کرد که نسبت به همه کس و همه چیز رعب داشته باشد.
4 ماه از ابتدا گذشته و هنوز، صادق با خودش زمزمه می کند: "شاید از مرز گفتن هم رد شده باشد، شاید ادامه دادن راهی که نشود حرف آن را زد، رابطه یی که در ذهن ادامه می یابد، کار اشتباهی باشد..."
...
این صادق ها و مرضیه ها زیادند...
----------
پ.ن1: 2 سال و 3 ماه دیگر، سپس تمام! همه ی پرونده ها بسته!

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 13:51 .

یا حق
وا ابری شده، آسمان می خواهد ببارد تا بلکه دل مردمانش را بشوید. بد جور دلم هوای بوی باران کرده بود. سرم را بالا گرفتم و آسمان ابری را نگریستم. قطره آبی روی صورتی چکید. بلافاصله قطره ی دیگر و ...
باران می بارد؛ نه، آسمان می بارد. تازیانه های باران مثل درد بر من فرود می آیند،... نفس عمیقی کشیدم...
نگاه کن، همین کناره، به خدا... کنارت واستاده بدون این که ببینیش... بدون این که بخوای ببینیش!! این بار اون منتظر توه، ببین ! ببین چقدر بهت نگاه می کنه، می خواد زیر چشمی ببیندت که مثلاً نفهمی داره نگات می کنه!!! کاش توی دلش بودی... می دیدی که چطوری دلش به تاپ تاپ افتاده !!! ببین، بارون داره میاد؛ اون داره زیر بارون نگات می کنه! نگاش کن... اینقدر سرجات نمون!!!
نسیمی وزید... هوا خنک شده بود! سردم شد! دلم می خواست آتش درست کنم! مثل اکبر آقای قصاب، چوبها رو توی یک دلّه قراضه بریزم و یک چوب کبریت خرجش کنم تا گرم شوم ! مثل آن دفعه، در ویلاشهر! آنجا هم تازیانه های باران امان را از آدمی می برید، اما کنار آتش نشستن چه لذتی داشت... حتی دلم می خواد سیب زمینی هم داخل دله بگذارم تا پخته شود؛ در هوای خنک و بارانی، کنار آتش سیب زمینی خیلی می چسبد!
تو مگه همون نبودی که واسه یه نگاهش خودتو می کشتی؟ تو مگه دوستش نداشتی؟ چی شده که حالا حتی نمی خوای نگاش کنی؟ یادته چقد التماس خدا رو می کردی؟ یادته چه شبها واسه ش بیدار موندی؟ اینا رو یادته؟ ببین! الآن اون اومده سراغت!! کنارت ایستاده! فاصله ت باهاش 2 متر نیست! جفتتون تنهایید! پس معطل نکن! زیر هوای بارانی و خنک بهاری، راه رفتن باهاش خیلی لذت بخشه ها...
به خودم می آیم! نه آتشی، نه خنده یی، نه وجودی، نه معنی یی؛ صدای شرشر ناودان ، صدای موتور علی آقای همسایه، که توی یه شرکت به تازگی، آبدارچی شده و صدای چلپ چلپ کفشهایم هنگام راه رفتن! با یادی از او...
----------
پ.ن1: زندگی هم خیلی سخته ها!
پ.ن2: گاهی وقتا فکر می کنم سپردن عشق به معشوق کار خیلی بی خودیه!

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 21:55 .

يا حق

ايي خواندم : "در نظر ايرانيها، عشق سوء تفاهمي است كه با يك ببخشيد تمام مي شود"

پس، ببخشيد!

----------

پ.ن1: نمي دونم، شايد يه جور پشيموني باشه. پشيمون از انجام كاري كه به انجامش مجبور نبودم! اما دست خودم هم نبود.

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 14:37 .