یا حق
ی تونی فرض کنی یه موتور سیکلت خریدی، حتی می تونی فرض کنیبه جشن کوچیک تک چرخ هم دعوت شده یی؛
می تونی فرض کنی یه دوست خیلی قدیمی که مدتها ندیده بودیش، اومده خونتون و واسه ت یه ظرف عسل آورده تا خاطره های عسلی تون بهتر یادت بیاد؛
می تونی فرض کنی توی باغچه ی خونتون، زیر خاک، یه عکس تمام قد رنگی از داریوش شاه پیدا کردی، نه! اصلا می تونی فرض کنی تو عکاس داریوش شاه هخامنشی بودی، دوربینتم یه دوربین دیجیتال حرفه یی کنن بوده؛
می تونی فرض کنی الآن، توی یه عروسی هستی، یادت باشه اگه برقصی، شاباش می گیری!؛
می تونی فرض کنی الآن، داری پیاده روی می کنی! توی یه جای خیلی سر سبز! حتی میتونی فرض کنی الان خوابیدی و داری خواب می بینی! اصلاً می تونی فرض کنی الآن سوار هواپیمای شخصی خودتی، و داری می ری گرنوبل فرانسه، به دیدار پسر عمه ت؛
می تونی فرض کنی الآ ن یه دکتری و باید به بیمارهات برسی! یا نه! فرض کن رییس جمهوری و هر بلایی که دلت خواست می تونی سر 70 ملیون آدم بی گناه بیاری؛
می تونی فرض کنی تو یه غولی که داری روی کره ی ماه قدم میزنی و خونه ت اونجاس؛
می تونی فرض کنی...
من خسته شدم از بس فرض کردم! می خوام برم یه جایی که نشه فرض کرد! یه جایی که به قول محمدرضا، ببعی داشته باشم! یه توپ قلقلی از اونا که هفت تا رنگ دارند بخرم. دلم می خواد برم دنبال پروانه ها بذارم، بگیرمشون، بالهاشونو بکنم و ولشون کنم تا ببینم دیگه نمی تونند بپرند!! می خوام برم اونجا که از دویدن و خندیدن باکی نداشته باشم! یه جایی...، شاید مثل قلب تو!
----------
پ.ن1: انرژی واسه درس خوندم خریدارم!
پ.ن2: اولین بار بود متن اینجوری می نوشتم!

ادم می آید، پاییز بود، هوا تازه داشت سردی خودش را به آدمها نشان می داد، باد در شاخه ی درختان می پیچید و زوزه ی غمگینی از خود سر می داد. در شاخه ی درختان چنگ می انداخت و با ولع خاصی برگهایش را می ربود...
ا خودم عهد بستم سکوت کنم. اما شاید در ملودی افکارم، سکوت نتی نداشته باشد... شاید...
ی فلانی!
فتم: "خــــداحـــافـــظ!". یه خداحافظی اجباری! البته شاید اسمش اجبار هم نباشه، چون خـــودش از من خواسته بود! از من خواسته بود لفظ خداحافظی رو به زبون بیارم؛ اما دلم رو چه کار می تونستم بکنم...؟
مشب فال گرفتم، این اومد:







