تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

ی تونی فرض کنی یه موتور سیکلت خریدی، حتی می تونی فرض کنیبه جشن کوچیک تک چرخ هم دعوت شده یی؛

می تونی فرض کنی یه دوست خیلی قدیمی که مدتها ندیده بودیش، اومده خونتون و واسه ت یه ظرف عسل آورده تا خاطره های عسلی تون بهتر یادت بیاد؛

می تونی فرض کنی توی باغچه ی خونتون، زیر خاک، یه عکس تمام قد رنگی از داریوش شاه پیدا کردی، نه! اصلا می تونی فرض کنی تو عکاس داریوش شاه هخامنشی بودی، دوربینتم یه دوربین دیجیتال حرفه یی کنن بوده؛

می تونی فرض کنی الآن، توی یه عروسی هستی، یادت باشه اگه برقصی، شاباش می گیری!؛

می تونی فرض کنی الآن، داری پیاده روی می کنی! توی یه جای خیلی سر سبز! حتی میتونی فرض کنی الان خوابیدی و داری خواب می بینی! اصلاً می تونی فرض کنی الآن سوار هواپیمای شخصی خودتی، و داری می ری گرنوبل فرانسه، به دیدار پسر عمه ت؛

می تونی فرض کنی الآ ن یه دکتری و باید به بیمارهات برسی! یا نه! فرض کن رییس جمهوری و هر بلایی که دلت خواست می تونی سر 70 ملیون آدم بی گناه بیاری؛

می تونی فرض کنی تو یه غولی که داری روی کره ی ماه قدم میزنی و خونه ت اونجاس؛

می تونی فرض کنی...

من خسته شدم از بس فرض کردم! می خوام برم یه جایی که نشه فرض کرد! یه جایی که به قول محمدرضا، ببعی داشته باشم! یه توپ قلقلی از اونا که هفت تا رنگ دارند بخرم. دلم می خواد برم دنبال پروانه ها بذارم، بگیرمشون، بالهاشونو بکنم و ولشون کنم تا ببینم دیگه نمی تونند بپرند!! می خوام برم اونجا که از دویدن و خندیدن باکی نداشته باشم! یه جایی...، شاید مثل قلب تو!

----------

پ.ن1: انرژی واسه درس خوندم خریدارم!

پ.ن2: اولین بار بود متن اینجوری می نوشتم!

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 20:43 .

یا حق

ادم می آید، پاییز بود، هوا تازه داشت سردی خودش را به آدمها نشان می داد، باد در شاخه ی درختان می پیچید و زوزه ی غمگینی از خود سر می داد. در شاخه ی درختان چنگ می انداخت و با ولع خاصی برگهایش را می ربود...

یادم می آید، آنروز در آسمان، خورشید پیدا نبود. ابر سیاهی، بر دل آسمان نقش بسته بود و هوس بارش داشت، بارشی از سر شکایت؛ آنروز خورشید، با غربت تمام، فقط از پس آن ابر خشمگین، نور نثار زمین می کرد...

یادم می آید، رنگ از بین رفته بود، اثری از شادی در رنگها نبود. زرد، نانجی، قهوایی، تنها رنگهایی بود که به چشم می خورد، رنگها هم خود را باخته بودند...

یادم می آید، آنروز صدا هم از میان رفته بود و زوزه ی باد در گوش می پیچید. رعبی عجیب همه کس و همه چیز را فرا گرفته بود...

یادم می آید، آنروز من بودم و تویی، عشقی و خدایی...

          ...، اما اکنون...

مو که افسرده حالم چون ننالم / شکسته پر و بالم چون ننالم

همه گویند فلانی ناله کم کن / ته آیــی در خیالم چون ننالم

----------

پ.ن1: شعر از باباطاهر.

پ.ن2: انتظاراتم از تو زیاده؟

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386 و ساعت 0:53 .

یا حق

منونم ازعباس عزیز که من رو به بازی آرزو ها دعوت کرد:

البته آرزو چیزی نیست که به همین راحتی بشه پیداش کرد، اما ...

1. خودم رو کامل بشناسم. و بتونم زیر سایه ی پروردگار، بعد هم پدر و مادر، بتونم با عزت زندگی کنم و موفق باشم.

2. سعادت و کامیابی برای همه ی عزیزانم، دوستان و آشنایانم.

3. هیچ وقت از کاری که انجام دادم، پشیمون نشم!

4. ...

5. دست آخر؛ آرزویم اینست:

                      نتراود اشک در چشم تو هرگز...مگر از شوق زیاد

                      و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی

                      عاشق آنکه تو را می خواهد

                      و به لبخند تو از خویش رها می گردد

                      و تو را دوست بدارد به همان انداره

                      که دلت می خواهد

                      آرزویم اینست.

من هم آرام و آب معدنی و محمدرضا رو به این بازی دعوت می کنم.

----------

پ.ن1: کاش قفس، به جای میله، دیوار می داشت...

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 0:53 .

یا حق

ا خودم عهد بستم سکوت کنم. اما شاید در ملودی افکارم، سکوت نتی نداشته باشد... شاید...

"-اما خودمو چی کار کنم؟ -نمادی از سکوت! -حرفهام چی می شن؟ -زبان سکوت را برای گفتار برگزین! -پس مفهوم صدا؟ -سکوتت را خوش بنواز! -..."

وا ی... وای... این همه گفتم و گفتم، منتظر کلمه یی، صدایی، غوغایی، فریادی ... اما نه! شاید اشتباه من همین بوده، شاید تو، زبانی جز سکوت نداری...

سکوت می کنم... بدون هر ملودی ای، بدون نوازنده و سازی، بدون نگاه و برداشتی اما پر از معنا...

مشت بر دیوار می کوبم، وجودم را زندانی می کنم، شاید در پس میله های زندان، توانستم حداقل برای خودم هم صحبت شوم...

دلم برای خودم تنگ است...

             با سکوتم، می خوانم به نام گل سرخ، می خوانم به نام سیبِ سرخِ زیبـایی...، می خوانم به نام مقدس "تو"...

فاغِث یا غِیاثَ المُستَغیثین...

----------

پ.ن1: دوست خوب سابق، خدانگهدار.

پ.ن2: قسمتی از نوشته های این پست، برگرفته از نوشته های دوست خوبم "میلاد" بود.

پ.ن3: به فریادم برس، ای که به داد فریاد کننده ها می رسی.

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 22:32 .

یا حق

  ی فلانی!

      زندگی شاید همین باشد،

          یک فریب ساده و کوچک،

                آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد...

(مهدی اخوان ثالث)

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386 و ساعت 22:56 .

یا حق

فتم: "خــــداحـــافـــظ!". یه خداحافظی اجباری! البته شاید اسمش اجبار هم نباشه، چون خـــودش از من خواسته بود! از من خواسته بود لفظ خداحافظی رو به زبون بیارم؛ اما دلم رو چه کار می تونستم بکنم...؟

گفتم: "خدا...". فریاد می زدم، با همه ی وجود خدای خودم رو صدا می زدم،خدایی که شـــاید اون روزها، سرش شولوغ بود و در میون شولوغی، صدای من به گوشش نمی رسید...

گفتم: " نمی خوام، بیشتر یا کمتر نمی خوام، من همینو می خوام..." مثل بچه هایی که از پــــدر هاشون می خوان که واسه شون ماشین اسباب بازی بخره و پدر، به حرف فرزندش گوش نمی ده؛ پامو به زمین می کوبیدم...

می گفتم: "نمی تونم، نمی خوام!"... اما کو کسی که صدامو بشنوه؟ فریادی زدم که همه شنیدند...

اما...، امّـا جوابی جز یک سکـــوت مـطــلـق نشنیدم...

حرفهام رو واسه ش تکرار کردم، اما این دفعه همان سکوت رو هم نشنیدم...

سراغش را گرفتم...،

گفتند: "رفـــــتـــه!"؛ رفته بود! حتی خبرم هم نکرد...

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد / یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

گفتم مگر به خنده دلش مهربان کنم / در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد

(حافظ شیرین بیان)

----------

پ.ن1: بچه که بودم، وقتیگریه م میگرفت، مامان بزرگم بهم می گفت "مرد که گریه نمی کنه"؛ امروز هم از همون مامان بزرگم شنیدم "دل مرد بی صدا می شکنه" ؛ بنازم حکمت پروردگارم رو.

پ.ن2: فلک کی بشنوه آه و فغونم / به هر گردش زنه آتش به جونم × یک عمری بگذرونم با غم و درد / به کام دل نگرده آسمونم

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 1:30 .

یا حق

مشب فال گرفتم، این اومد:

میکن بر صف رندان نظری بهتر از این / بر در میکده می کن گذری بهتر از این

در حق من لبت این لطف که می فرماید / سخت خوبست و لیکن قدری بهتر از این

آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید / گو در این کار بفرما نظری بهتر از این

ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق / برو ای خواجه ی عاقل هنری بهتر از این ؟

دل بدان رود گرامی چه کنم گر ندهم / مادر دهر ندارد پسری بهتر از این

من نگویم که قدح گیر و لب ساقی بوس / بشنو از من که نگوید دگری بهتر از این

گر گشادی طلبی از در میخانه مرو / که به رویت نگشایند دری بهتر از این

کلک حافظ شکرین میوه نباتیست بچین / که در این باغ نبینی ثمری بهتر از این

حافظ شیرین گفتار، خیلی قشنگ تر از خودم حرفم رو زد!

در مقابل کلام بزرگش، خامش می شوم و به تکرر، شعرش را می خوانم.

----------

پ.ن1: نقطه ی عطف نقطه ی خیلی جالبیست!

پ.ن2: برای چندمین بار می گم : "من نخواهم آفرین هیچ کس / مدح من دشنام لیلی باد و بس

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386 و ساعت 3:9 .