تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

ارها از ماهی گلی کوچولو پرسیده ام: "سه چهارم دنیا را آب فرا گرفته است. ای ماهی قرمز، در تنگ کوچک من چه می کنی؟!".

کلاغها سیاهند، صدای غار غار آنها، مو را به تن من سیخ می کند. از کلاغها بدم می آید.

من تیمور را دوست دارم! تیمور همین چند وقت پیش به زندگی من پاگذاشت.

چند روز پیش، کلاغی دیدم روی شاخه ی درختی پشت پنجره ی اتاقم نشسته بود و به ماهی قرمز من نگاه می کرد، با حسرت نگاه می کرد...

ماهی قرمز از خود بی خود شد! تیمور هم آن کلاغ را دید. تیمور ترسید. تیمور رفت سراغ ماهی من! تیمور گفت ماهی گلی ناز ترسیده! من هم پنجره را باز کردم و به آن کلاغ گفتم: "کلاغه بی تربیت... مگه تو خودت ماهی گلی نداری؟ به ماهی من چی کار داری؟ برو ... کلاغه سیاه زشت... برو..."

کلاغ رفت. تیمور به من گفت: "کلاغ ها هیچ وقت ماهی گلی ندارند"

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 16:43 .

یا حق

عبه، قبله ی من نشد! حالیا زیاد مردمانی که بتشان را در آن خرابه گذاشته اند و آنجا را قبله ی خویش کرده اند! راست یا دروغش بماند... من مانده ام و خدایی که کعبه ندارد!

بیابانی دیدم متلاطم و موّاج! پیرمردی دیدم از سراب ماهی می گرفت! پس چرا پاهای من باید روی شنهای داغ بروند؟ باید به پیرمرد بگویم به من هم ماهی گیری یاد بدهد...

لاک پشت ها را دوست دارم...

از همه ی اینها که بگذریم، به نظرت لاک پشت ها روی شن های داغ پا می گذارند؟! یا ماهی گیری بلدند؟

به نظرت لاک پشت هه هم کعبه دارند؟ قبله دارند؟ یا خدایی را می پرستند که همه جا هست؟!

----------

پ.ن: به بازی کتاب دعوت شدم! ممنونم از آب معدنی. بهترین کتابهایی که خوانده ام: 1-سگ ولگرد(صادق هدایت) 2-بوف کور(صادق هدایت) 3-شازده کوچولو(آنتوان دو سنت اگزوپری) 4-روی ماه خداوند را ببوس(مصطفی مستور) 5-دیوان غرلیات حافظ شیراز. من هم ارشاد و آرام و نسیم رو به این بازی دعوت می کنم.

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت 13:41 .

یا حق

رثیه های نانوشته؛ حرفهای ناگفته؛

چیزی نشد! بادی وزید و گلی پرپر شد! یا به قولی؛ گلی رویید و بادی پرپر شد... بارانی آمد و زمینی گِل شد، زمین، زمین ویلا نبود؛ تکه ای از بیابان برهوتی بود...

عجیب نبود! صدایی آمد و گوشی ان صدا را نشنید؛ دلی خندید و چشمی به درد آمد... ساده ی ساده! همین ها را می گویم که باید دید... اما کوچشمی؟ صدا، شاید صدای غرش طوفانی هر چند کوچک بود...

قابل تصور بود؛ "همه محض رضای خدا او را میزدند و به نظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفتا جان دارد برای صواب بچزانند"؛ ویولنی که تنها یک سیم سُل داشت، صدای ناله می داد، مثل همان سگ مادر مرده یی که کسی مظلومیت نگاهش را ندید و محض رضای خدا کتکش زدند...

انکار کردنی نیست! خواندن راحت تر از نوشتن است؛ فردا، همین فردا روزی که کارساز خواهد بود، خواهد آمد... فردا باید جوانه بزنیم، بروییم و بزرگ شویم...؛ دیروز، روزی که خاکستری شد! روزی که بوی نامردی گرفت و کوچک شدم، کوچک و کوچکتر...؛ امروز هم بازی می کنم؛ دیروز کوچک و فردا بس بزرگ خواهم بود...

حتی می شد ستایشش کرد! کار سختی نیست، مثل تره پاک کردن، مثل خوردن یک لیوان شربت آب لیمو، مثل آواز خواندن، وقتی که زیر دوش آب ایستادی... می شد شنید و حس کرد، مثل یک سمفونی...

"قرآن خانه ی ما تفسیر دارد"، "بابای من اخبار را خیلی دوست دارد"، "مامان من دارد غذا می پزد"، "ببعی روی پای بابای من پی پی کرد"، "من یک زیبایی شناس تنهایی هستم"... چقدر معصوم و زیبا! چقدر دلنشین و ساده... معصومیت های دلنشین درک نمی شوند؛ با لبخندی گذرا، تایید می شوند و بس...

فاصله ی زیادی ست بین چشمهایم، بین دستهایم، بین قلبهایم، ... من دونفر هستم، دو رنگ، دو شکل!

یک روز خودم را در خیابان دیدم! من حتی یک فرمول ساده ی ریاضی هستم! من همه چیز هستم... حتی هیچ چیز!

من نه منم، نه من منم!

نمی خواهم خودم بمانم

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:21 .
یا حق

و هم با من نبودی ...
مثل من با من و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی آنکه می پنداشتم
باید هوا باشد
و یا حتی گمان می کردم
این تو باید از خیل خبرچینان جدا باشد

تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آنکه ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چنان همسفره ی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم با من نبودی
تو هم مومن نبودی بر گلیم ما و حتی در حریم ما

ساده دل بودم
که می پنداشتم دستان نا اهل تو
باید مثل هر عاشق رها باشد
تو هم با من نبودی یار
ای آوار
ای سیل مصیبت بار...

(شهیار قنبری)

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:35 .
یا حق

لئو پاترای من گم شده است.

مدتهاست با من نیست!

پیدایش نخواهم کرد؛ دنبالش نخواهم رفت.

حال چگونه بدون هم با هم زندگی کنیم؟

منِ بی او، یا اوی بی من؟!!

کلئوپاترای من گم شده است؛ هویت من گم شده است...

من ندانم که کی ام... من ندانم که کی ام... من ندانم که کی ام...

سالهاست دچارش هستم!

گم کرده یی دارم یافت نشدنی...

کلئوپاترای من گم شده است...

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:17 .

یا حق

رده نوشته هایی که بصورت اس ام اس می فرستادمشون :

"تو را در خیالم، برای خودم رنگ می کنم...

رنگی مثل رنگ زرد دل تنگی؛

... نگاه سبزت را به یاد می آورم؛ جمله ی شاملو در ذهنم نقش می بندد: "روزگار غریبیست نازنین...

... دلم برایت تنگ است، قرمز بی همتای من."

---

"من کوچولو شدم! می خوام توی پوشکم پی پی کنم!

من بی تربیت شدم! دوس دارم ایستاده، لب باغچه جیش کنم!

شیطون توی جلدم رفته! دوس دارم مو های هدیه، دختر همسایه رو بکشم!

من خیلی کوچولو شدم!

یادم می دی دوباره مثل خودم عجیب بشم؟"

---

"می دانستم،...

من آنم که رستم بود پهلوان!

مطمئن شدم،...

من، آنم...، آن که تو را می خواهد!

اما حالا فهمیدم تو کیستی!

به راستی، تو کیستی؟!"

----------

پ.ن1: نوشته های خودم بودند، هر کودومش رو با یه حس و حالی نوشتم! اولی با دلتنگی! دومی با حس نیاز! سومی با حس ابهام!

پ.ن2: سر تعظیم جلوی حکمت خداوند فرو می آورم! باشد که مورد رحمت قرار گیرم!

پ.ن3: این روزها، از کمیاب ترین روزهای عمرم هستند! یا باید قدرشون رو بدونم، یا باید از شرشون خلاص بشم! کدام نیک هست؟ فکر ندارد! هر آنچه آید، خوش آید...

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:16 .

یا حق

های مردم دنیا... گله دارم، من از عالم و آدم گله دارم، گله دارم... من از دست خدا هم گله دارم.

دستهام می لرزند؛ قلبم سخت می زنه؛ نفسم در نمی آد؛ همه چیز تیره و تار شده...

خدای من، خدایی نبود که چنین سرنوشتی برایم گره بزند؛ باز هم گم شدم؛ باز هم نالیدم؛ اما چه سود؟ کو کسی که بشنود؟! کو خدایی که صدای بنده هایش را دوست داشته باشد؟! خدای من، این نبود...

نگاهم خسته شده، دلم، دستم؛ از همه کس و همه چیز گله دارم! شاید عشق، معنایی ندارد؛ تعریفی ندارم؛ در کنفرانس عشق، کسی تکّه نوشته هایم را نمی فهمد؛ فریاد می زنم، شکایت می کنم... اما کو خدایی که شکایتم را بشنود؟! خدای من، این نبود...

به همان خدایی که مرا نمی بیند، نمی شنود، قسم؛ حق من این نبود! اصلاً، خدای من این نبود...

غم، سیاهی، سردی باز هم مرا در وجود خود کشانده اند، اما کو کسی که از این گرداب رهایی ام دهد؟ کو خدایی که هستی روز های نو برایم بفرستد؟! خدای من، این نبود...

گله، اعتراض، فریاد، کلماتی که در ذهن و زبانم می چرخند، تا بتوانم حرفی بزنم، اما کو صدایی؟ حنجره یی؟ کو خدایی؟

دست آخر، به این میرسم که خطا کرده ام! خطایی که می توانست بهترین صواب باشد! به این میرسم که: "دل من، دیگه خطا نکن، با غریبه ها وفا نکن..." میرسم به این که دلی دارم تنها‌، دلی که تنهایی، جزئی از وجودش شده؛ میرسم به این که: "مثل بوف کوری دل من."

...، من از دست خدا هم گله دارم،...

----------

پ.ن1: صدایی که هیچ گاه از حنجره ام بر نخاست.

پ.ن2: شاید باز هم فریب زندگی رو خوردم!

پ.ن3: شعری که میلاد برای پست قبلی کامنت گذاشته بود: "من و تو با هم به زمین آمدیم، اما تقدیر این بود که تو پرنده باشی و من عاشق پرواز...".

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:32 .

یا حق

ک موسیقی راک! اعتراض به همه کس و همه چیز...

خدای من، این نبود؛

شدم یه اعتراض؛ یه اعتراض که از نگاهم پیداست! اعتراض به چیز هایی که باید می داشتم و ندارم! اعتراض به شعر : گل در بر و می در کف و معشوق به کام است/ سلطان جهانم به چنین روز غلام است.

معترضم به زندگی، به این که هر کسی، آنطور که می باید نیست...

شاید این مدت دلم رو خوش کرده بودم، شاید به چیزی واهی دل بسته بودم، شاید... اینها مهم نیست؛ مهم اینه که الآن مثل یک مشت محکم شدم که بر اثر اعتراض بر افراشته شده...

گفت: "دلم نمی خواد کسی دوستم داشته باشه" و من لبخندی در جواب بهش زدم؛ امروز هم بهش گفتم: "دلم نمی خواد کسی رودوست داشته باشم" و او لبخندی مرموز تحویلم داد.

نمی دونم چرا، گذر تک تک روزها برایم سخت شده! از دانشجو بودن بدم می آد! از این که هر روز، به جایی به نام دانشگاه برم و هر روز عصر به خونه بر گردم، بدم می آد! دلم می خواد هر چه زود تر این دوران اعتراض پایان پیداکنند! روزهایی، که برای ندیدن من، خودت رو سرگرم می کنی! روزهایی که نگاه از من می دزدی! روزهایی که رو به پایانند!

من زندانی شدم! فریاد می زنم! به حکم مقدس قاضی اعتراض می کنم، اما تبرئه نخواهم شد! قاضی من، حکمم را از پیش تعیین کرده! محکوم به شمردن نفس... که مبادا عمرم از کف برود. محکوم به دیدن هر آنچه نباید دید... تا تجربه یی شود برای تصمیماتم. محکوم به خواندن متن های تکراری، محکوم به تمام شدن صبر، محکوم به تنهایی، محکوم به اعتراض!

مشت، فریاد، اعتراض،دست آخر... صدایی که در حنجره شکسته خواهد شد؛ که مبادا کسی چیزی بشنود!

"گاه آرزو می کردم که کاش می شد دو تن جداگانه عاشق همدیگر باشند، تا هر کدام بتواند بدون آگاهی دیگری به همدیگر عشق بورزند. اما این سنت ترسوهاست، کسانی که حاضر نیستند وارد معامله ی جدی رنج و لذت بشوند" (سید ابراهیم نبوی)

چرا دور و بری هام ترسو هستند؟ چرا من از نترسیدن می ترسم؟ چرا از ترسو نبودن خسته شدم؟ چرا...؟ یک اعتراض، یا چند علامت سئوال!؟

----------

پ.ن1:ای خدا، ما مگه واسه خودمون خدایی نداریم؟

پ.ن2: چه خواهد شد؟

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:37 .