یا حق
ک موسیقی راک! اعتراض به همه کس و همه چیز...
خدای من، این نبود؛
شدم یه اعتراض؛ یه اعتراض که از نگاهم پیداست! اعتراض به چیز هایی که باید می داشتم و ندارم! اعتراض به شعر : گل در بر و می در کف و معشوق به کام است/ سلطان جهانم به چنین روز غلام است.
معترضم به زندگی، به این که هر کسی، آنطور که می باید نیست...
شاید این مدت دلم رو خوش کرده بودم، شاید به چیزی واهی دل بسته بودم، شاید... اینها مهم نیست؛ مهم اینه که الآن مثل یک مشت محکم شدم که بر اثر اعتراض بر افراشته شده...
گفت: "دلم نمی خواد کسی دوستم داشته باشه" و من لبخندی در جواب بهش زدم؛ امروز هم بهش گفتم: "دلم نمی خواد کسی رودوست داشته باشم" و او لبخندی مرموز تحویلم داد.
نمی دونم چرا، گذر تک تک روزها برایم سخت شده! از دانشجو بودن بدم می آد! از این که هر روز، به جایی به نام دانشگاه برم و هر روز عصر به خونه بر گردم، بدم می آد! دلم می خواد هر چه زود تر این دوران اعتراض پایان پیداکنند! روزهایی، که برای ندیدن من، خودت رو سرگرم می کنی! روزهایی که نگاه از من می دزدی! روزهایی که رو به پایانند!
من زندانی شدم! فریاد می زنم! به حکم مقدس قاضی اعتراض می کنم، اما تبرئه نخواهم شد! قاضی من، حکمم را از پیش تعیین کرده! محکوم به شمردن نفس... که مبادا عمرم از کف برود. محکوم به دیدن هر آنچه نباید دید... تا تجربه یی شود برای تصمیماتم. محکوم به خواندن متن های تکراری، محکوم به تمام شدن صبر، محکوم به تنهایی، محکوم به اعتراض!
مشت، فریاد، اعتراض،دست آخر... صدایی که در حنجره شکسته خواهد شد؛ که مبادا کسی چیزی بشنود!
"گاه آرزو می کردم که کاش می شد دو تن جداگانه عاشق همدیگر باشند، تا هر کدام بتواند بدون آگاهی دیگری به همدیگر عشق بورزند. اما این سنت ترسوهاست، کسانی که حاضر نیستند وارد معامله ی جدی رنج و لذت بشوند" (سید ابراهیم نبوی)
چرا دور و بری هام ترسو هستند؟ چرا من از نترسیدن می ترسم؟ چرا از ترسو نبودن خسته شدم؟ چرا...؟ یک اعتراض، یا چند علامت سئوال!؟
----------
پ.ن1:ای خدا، ما مگه واسه خودمون خدایی نداریم؟
پ.ن2: چه خواهد شد؟
|لینک ثابت|
نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:37 .