یاحق
شَقه، شُغال، عاشق دلباخته، امیر، یه عاشق تنها که درونش چیزهایی هست که به هیچ کس نگفته، فکور، کوه اسرار، با مرام، صمیمی، دوست داشتنی...
یه روزی، یه جائی، یه جوری، یه کسی، یه چیزی... صبر داشته باش؛ صبر داشته باش...
دیشب، خوابم نمی برد. خیلی ذهنم درگیر بود. با خودم گفتم خوبه از کتاب ریشه در خاک؛ گزینه ی اشعار فردیون مشیری، یک شعر بخونم. کتاب رو باز کردم، صفحه ی 340 شعر "پیام آور بیداری". (این شعر در کتاب "با پنج سخن سرا" اثر فریدون مشیری آمده)... شعر رو خوندم. همه ی سئوالهام به جواب رسیدند!
"اسرار ازل را نه تو دانی و نه من/وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت و گوی من و تو/چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من"
با خوندن شعر، یاد انیشتین و بعد چهارمش (زمان) افتادم. بدون زمان، همه چیز مثل چیزهایی میشه که توی کتابها می خونیم، همه چیز...
زمان، حلّال مشکلاتی، امثال مشکلات منه! فقط باید صبر کنم؛... إنَ اللهَ مَعَ الصّابرین(است)
داره تابستون میشه! خرداد طی شد! بوی تابستون که میآد، آدمها انگار عاشق تر میشن؛ انگار بیشتر می فهمن... بوی تابستون که میاد؛ مقصدم شفاف تر میشه...
شادم، مثل اون زمان بچگیا! مثل زمانی که دلم برای تابستون و خاطره هاش، برای مسافرتها له له میزد!
تابستون؛ اومدنت مبارک!
----------
پ.ن: تابستون؛ فقط ای کاش دلی شکسته برام باقی نمونده بود...

ا چه کسی سخن باید گفت؟...با چه کسی؟
کر کن! یک نوستالژی جدید!
ز تهی سر شار، جویبار لحظه ها جاری ست...
ند روز پیش، آسمان قرمز شد. ابرهای سیاه خشمگین، گرد هم آمدند تا بر سر ما زمینیان خسته و دلمره، بیایند و ببارند و ببارند... ببارند تا روزگار ما را هم سیاه کنند؛ شاید چون روز و روزگار و وجود خودشان در عمق سیاهی و نفرت و تاریکی ست...
اصدک! هان ، چه خبر آوردی؟







