تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یاحق

شَقه، شُغال، عاشق دلباخته، امیر، یه عاشق تنها که درونش چیزهایی هست که به هیچ کس نگفته، فکور، کوه اسرار، با مرام، صمیمی، دوست داشتنی...

یه روزی، یه جائی، یه جوری، یه کسی، یه چیزی... صبر داشته باش؛ صبر داشته باش...

دیشب، خوابم نمی برد. خیلی ذهنم درگیر بود. با خودم گفتم خوبه از کتاب ریشه در خاک؛ گزینه ی اشعار فردیون مشیری، یک شعر بخونم. کتاب رو باز کردم، صفحه ی 340 شعر "پیام آور بیداری". (این شعر در کتاب "با پنج سخن سرا" اثر فریدون مشیری آمده)... شعر رو خوندم. همه ی سئوالهام به جواب رسیدند!

"اسرار ازل را نه تو دانی و نه من/وین حل معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفت و گوی من و تو/چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من"

با خوندن شعر، یاد انیشتین و بعد چهارمش (زمان) افتادم. بدون زمان، همه چیز مثل چیزهایی میشه که توی کتابها می خونیم، همه چیز...

زمان، حلّال مشکلاتی، امثال مشکلات منه! فقط باید صبر کنم؛... إنَ اللهَ مَعَ الصّابرین(است)

داره تابستون میشه! خرداد طی شد! بوی تابستون که میآد، آدمها انگار عاشق تر میشن؛ انگار بیشتر می فهمن... بوی تابستون که میاد؛ مقصدم شفاف تر میشه...

شادم، مثل اون زمان بچگیا! مثل زمانی که دلم برای تابستون و خاطره هاش، برای مسافرتها له له میزد!

تابستون؛ اومدنت مبارک!

----------

پ.ن: تابستون؛ فقط ای کاش دلی شکسته برام باقی نمونده بود...

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 20:13 .

یا حق

ا چه کسی سخن باید گفت؟...با چه کسی؟

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم × باشد که نباشیم و بدانند که بودیم

شاید اندک زمانی دیگر؛ من و تهایی... نمی دانم؛ تصویر واضحی از اینها ندارم، دائم در ابهام... گنگ، مبهم. تصویری ندارم از ماندن، از طاقت!

-ای درخت! به چه سبب ریشه در خاک دوانده ای؟ خاک برای زندگی... یا برای مردگی؟ دلیلی برای بهار یا زمستان داری؟ کسی بودن را برای تو می پذیرد؟ ای درخت...

بزن! امانش نده! رام کن... از چه رو؟ برای چه؟

برای این که بیایند و بگویند "نباشیم"؟! تا این که ندانند که هستیم؟!

-فعل "هستن" را صرف کن.

-هستم، بودی، هست؛ بودیم، هستید، هستند.

وای وای وای... باختن از این بزرگتر؟ بزرگتر از این که حتی ندانی با که سخن بگویی؟... کمکم کن!... بگو...

با چه کسی سخن می باید گفت؟... با چه کسی؟
با چه کسی سخن می باید گفت؟... با چه کسی؟
با چه کسی سخن می باید گفت؟... با چه کسی؟
با چه کسی سخن می باید گفت؟... با چه کسی؟

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 و ساعت 1:41 .

یا حق

کر کن! یک نوستالژی جدید!

شیره ی وجودم را بی توئی ها کشید... نه، گوش کن؛ این یک قصه نیست...

فکر کن! عاقبت خاک گل کوزه گران خواهی شد. از طرفی، بیایید یاد بگیریم خوب باشیم و همدیگر را دوست بداریم؛ معنی اینها را نمی فهمم! پارادوکس به این بزرگی؟ اندازه ی عمر تمام بشریت؟ زندگی کنند، سر هیچ بجنگند، خون بریزند، خیانت کنند... اما جاودانی کو؟

فکر کن! چندی دیگر نخواهی ماند؛ خانه ی تنها، قبری سرد و تاریک! زیر فشار خاکها، با نفسی که دیگر دمیده نمی شود... بعدش؟ یک روز؛ عزا و گریه؛ یک هفته، سردی و کرختی؛ یک سال، خودت خودت و هیچ چیز...

چرا خوب باشیم؟ چرا باید زجر کشید تا خوب بود؟ چرا اگر باید خوب باشیم، خونها ریخته می شود؟ چرا اگر قرار است خوب باشیم، باید مرگ را تجربه کنییم؟ نمی فهمم! رابطه ی هیچ کدام را نمی فهمم!

شاید به خاظر هوسبازی دونفر می آییم، به خاطر تجربه کردن بدی ها می مانیم، باید هرز نفس بکشیم، هرز عاشق شویم و هرز زندگی کنیم... باغی که همه ی علفهایش هرز شده... بی معنی و بی خود!

لعنت، لعنت، لعنت!

" آهای... آخرین بار که از ته دل خندیدی را یاد داری؟..." وجودی که از داخل خراب شده و کسی نمی فهمد.

فکر کن! زندگی در اوج نامردی ها، اوج دروغ ها وتهمت ها، اوج پلیدی و سیاهی ها؟! نمی خواهم!

----------

پ.ن1: قرار نبود توی امتحانها بنویسم، اما خب، گاهی وقتها ظرفیت وجودی آدمها پر میشه...

پ.ن2: این نوشته رو تنها و تنها واسه خودم نوشتم.

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 22:54 .
یا حق


ز تهی سر شار، جویبار لحظه ها جاری ست...

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، و اندر آب بیند سنگ،

دوستان و دشمنان را می شناسم من.

زندگی را دوست می دارم، مرگ را دشمن.

وای - اما - با که باید گفت این؟ - من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

جویبار لحظه ها جاریست...

(مهدی اخوان ثالث)

----------

پ.ن: امتحانها شروع شدند. خداحافظ تا دیر زمانی دیگر.

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 و ساعت 0:12 .

یا حق

ند روز پیش، آسمان قرمز شد. ابرهای سیاه خشمگین، گرد هم آمدند تا بر سر ما زمینیان خسته و دلمره، بیایند و ببارند و ببارند... ببارند تا روزگار ما را هم سیاه کنند؛ شاید چون روز و روزگار و وجود خودشان در عمق سیاهی و نفرت و تاریکی ست...

آسمان بارید... اما بارش مثل هر دفعه نبود. اسمان آتش گرفته بود و از آن جرقه می بارید... جرقه هایی داغ و سوزان که وقتی بر پیکر پیرم فرو می آمدند، همه ی وجودم را می سوزاندند؛

جرقه یی بر پیرهنم افتاد. ای وای... دارم می سوزم؛ جرقه ای دیگر... به خودم آمدم؛ در لهیب شعله های آتش غرق شده بودم. سر و صورتم می سوخت،پیرهنم را خواستم ار تنم بیرون بکشم، امّا، امّا تاول دستانم را؟! چشمانم، نگاهم، نفسم سوخت... آی، دریابید مرا، دارم می سوزم و می سوزم...

آی مردم، سوختم... آتشی که اسمان، از سر خشم و نفرت جانگدازش بر من بارید مرا سوزاند... آی مردم سوختم؛ تمام شدم...

همه جا داغ، همه چیز سرخ؛ کسی مرا می شنود؟ آب می خواهم، آب. آی...

...

چند روز پیش گذشت. الآن آسمان شهر ما آبیست. دیگر مردم نامردم، در شهر ما جای ندارند؛ آسمان شهر ما آبیست...

----------

پ.ن: جناب "یه دوست" محترم. سلام. منظور شما رو متوجه نشدم! سئوال شما رو متوجه نشدم! کامل معلوم و مشخصه که من حسین نریمانی ام! به همین خاطر نمی دونستم چه طور باید جواب سئوال شما روبدم! راستی، به نظرم بهتره که این سئوالها و بحثها از طریق ایمیل پی گیری شوند. روزگارتان خوش. یا علی.

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386 و ساعت 0:40 .
یا حق

اصدک! هان ، چه خبر آوردی؟
از کجا وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی.
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری- باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که تو را منتظرند.
   قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.
دست بردار ازین در وطن خویش غریب.
قاصد تجربه های همه تلخ،
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای!
راستی ایا رفتی با باد؟
با توام ، آی! کجا رفتی؟ آی...!
راستی ایا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی؟
در اجاقی- طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟
   قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند.

(مهدی اخوان ثالث)

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 12:35 .