تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

ی شنوی؟ کسی داره صدات میزنه... نمی دونم از راه دور یا نزدیک... اصلاً مهم نیست! یعنی مهم بودنش هم فایده ای نداره.

بشنو، این منم که دارم صدات میزنم؛ نه از روی نیاز یا هر چیز دیگه؛ دارم صدات میزنم تا فقط صدامو بشنوی. بدونی که من هستم، بدونی که من هنوز هستم! حتی اگه...

آفتابی در می آید، نوری می تابد، ستاره ای می درخشد، پروانه ای بال میزند، صدایی می آید، میوه ای میرسد، زمانی می گذرد! تکلیف همه ی اینها مشخص است. شاید حتی بی آنکه بخواهند و بدانند که مسیر مشخصی را طی می کنند.

امّا تکلیف تو... نیازی نیست! تکلیف من... فایده ای ندارد! اصلاً فکر کنم من یا تو، تکلیفی نداریم. اینها همه بهانه ست. بهانه ای برای گم کردن همان مسیر مشخصی که من و تو هم بی انکه بخواهیم و بدانیم، طی اش می کنیم.

گوشتو تیز کن، حتماً صدا رو می شنوی... داره صدات میزنه... از یه راه دور!

امّا، مگر نیازی به این صدا ها هم هست؟ مگر باید شنید؟ گوشمان پر شده است؛ گوشمان سنگین شده، باید ها و نباید ها را دیگر نمی شنود. تقصیر من نیست...یعنی تقصیر ما نیست؛ چون دست خود ما هم نیست!

بگذار هر کسی هر آنچه می خواهد، بگوید، نیازی به همه ی شنیدنی ها ندارم، نداریم! نیاز من، شنیدن توست، شنیدن نگاه تو!

----------

پ.ن1: برگشتم. با دنیایی خاطره ای خوش و به یادماندنی، همراه خاطراتی تلخ!

پ.ن2: موبایلم توی پارک چیتگر گم شد!

پ.ن3: از تهران خیلی بدم اومد؛ تهران شهر جالبی نیست برای زندگی کردن!

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 1:22 .

یا حق

ردا صبح، عزم سفر دارم. باز هم همان حس و حال غریب سفر. همان نشستن های بی پایان روی یک صندلی، با منظره ی بیابان های راه...

البته اصلاً اینها مهم نیستند. مهم شاید خودمم. شاید مهم، فقط ناشی از یک خودخواهی عجیب غریب باشد. مهم اصلاً حرفهایی برای نگفتن!! حتی اگر گوشی باشد برای شنیدن.

مهم دمای هواست. مهم پوشالی های کولر همسایه ی ماست. مهم، شاید حتی گواهینامه و پاسپورت باشد. حتی می تواند دلیل جیغ های عفت خانم باشد.

به نظر یکی از دوستان، مارک لباس و مول گوشی خیلی مهمه. و به نظر کسی دیگر، مهم زنده بودنه. حالا به هر دلیلی، دلیلش زیاد مهم نیست!

و همینطور هیچ کدام از اینها هم مهم نیستند... اما از مهم گفتن...

مهم خودتی! خود خودت. خود تو، بدون من...

ای مهمّ من، تو مهم ترینی!

----------

پ.ن: دارم میرم تهران. فردا صبح، ساعت 6. می رم که هوایی عوض کنم و از این سردرگمی آزاد بشم...

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386 و ساعت 22:16 .

یا حق
اصله ها را، از اینجا تا... تا هر جا که خودت هستی، تا هر آنجا که دوست داری، بشمار؛
زمانها را، از اینجا تا جایی که بتوان بود، تا جایی که بشود بود، بشمار؛
...
شمردن تمام شد؟ هر وقت که تمام شد، خبرم کن تا شمردن را شروع کنم...

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 16:21 .

یا حق
دم هامو می تونم بشمارم... آروم آروم راه میرم. دوست دارم دستهامو بکنم توی جیبم. دوست دارم بارون بیاد. دوست دارم صدای MP3 Player رو زیادکنم تا کر بشم.به بند کفشم دقت می کنم، مثل این که باز شده و پام توی کفش بازی می کنه.
پل مارنون هم خیلی قشنگ شده ها! با خودم اینو زمزمه می کنم؛ هوس می کنم تا پل فلزی همینطور راه برم. کنار رودخونه! دوس ندارم کسی کاری به کارم داشته باشه. حس می کنم دستهام زیادی اند. کاش یه جور می شد یه سرگرمی هم واسه دستام پیدا کنم. کاش یه دست دیگه هم همراه دستهام بود.
خودم از فکرم خنده م میگیره. به خودم میگم: "پسر تو باز توهّم زدی؟ کار خودتو بکن! اگه حس می کنی چیزی زیادیه بندازش دور...". امّا دستهام؟
سعی می کنم بی خیال دست هام بشم. یه نفس عمیق می کشم و سرم رو میارم بالا. دوتا پسر پشت سر دوتا دختر راه میرند و مثل این که باهاشون حرف می زنند، کمی اون طرف تر! دخترها می خندند. خوشم نمیاد ازشون! نه از دخترا، نه از پسرا...
توی آب، چند نفر سوار قایق پایی شدند. مثل این که خیلی بهشون خوش میگذره. چون مدام دارند می خندند. خنده شون مهم نیست، مهم اینه که تنها نیستند. سمت راستم رو نگاه میکنم؛ توی چمنا! پیرزن و پیرمرد رو که می بینم، روحیه می گیرم. پیرمرد نشسته و پاهاشو دراز کرده، پیرزن هم سرشو گذاشته روی پای پیرمرد و روی چمنا خوابیده. مثل این که دارند با هم حرف می زنند. یک لحظه دلم خواست بدونم چی به هم می گن. باید حرفهای جالبی باشه.
توی حال و هوای خودمم که می بنیم یه چیزی با سرعت از جلوم رد میشه! جا می خورم! با دقت که نگاه می کنم، می بینم دو تا پسر 17 18 ساله اند که سوار دوچرخه شده ند و با ویراژ دادن توی پارک انرژی تابستونی خودشون رو تخلیه می کنند. لبخندی می زنم و از کنار شون رد می شم...
...اینها هم دل خوشی دارند! به خودم و دلخوشی هام فکر می کنم... یاد قول سهراب می افتم "دل خوشی ها کم نیست..." امّا دل خوشی های من؟ روزمرّگی هایی که باید اسمشون رو دلخوشی بگذارم... اَه... اصلاً ولشون کن... حوصله شو ندارم... دوست دارم صدای ماهی هایی که از آب می پرند بیرون رو بشنوم، صدای جیغ بچه هایی که بازی می کنند، صدای پای رهگذرایی که بی اعتنا با همه چیز، با کوله باری از مشکلات، که از مشکلات من کمتر نیست، از کنارم آروم رد می شن...
امّا... اوه... صدای MP3 Player توی گوشمه! می خوام خاموشش کنم...
امّـا کسی یا چیزی بهم گفت: "گوش کن!"
داریوش بود که می خوند: "هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری، من اون ماهو دادم به تو یادگاری..."
مثل این که رسیدم به پل فلزی بهتره برم سوار تاکسی بشم که حتی از اینا هم خسته ام...
----------
پ.ن: هنوزم تو شبهات، اگه ماهو داریف من اون ماهو دادم به تو یادگاری...

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 و ساعت 22:8 .

یا حق

ر این تاریکی ها و سیاهی ها، کسی کنار من می آید، می نشیند. امّــا من هنوز هم تنها هستم. ما با هم تنها هستیم. دو نفر که به هم پیوند خورده اند و کسی نمی داند. بگذار کسی ندارد. بقیه مهم نیستند! هیچ کس جز من و تو مهم نیست...

-"فهمیدم شب گریه کرده بود، چشمهای قرمز پف کرده داشت... با این که ندیدمش، اما فهمیدم دیشب گریه کرده..."

در این تاریکی ها، دوشادوش من راه می آید؛ گاه می خندد، گاه گریه می کند، گاه دستم را می گیرد. باد می آید... موهایش صورتم را و عطر نفس هایش وجودم را نوازش می دهد!

اینجا! بین این همه درخت! زیر آسمان خدا! من و تو... من و تویی که تنهاست! ما با هم تنهاییم...

----------

پ.ن1: برای کسی که... می دونم هیچ وقت، هرگز نمی بینمش!

پ.ن2: تف به این روزگار، به خاطر همه ی بی مرامی هاش! کاش همه می فهمیدند معرفت و مرام به قربون صدقه رفتن و لوتی وار حرف زدن نیست!

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 14:19 .

یا حق

نین رعب آور سایه ام را، در این فضای تاریک و تنگ می شنوی؟

با من نفس می کشد، می نشیند و می ایستد!

سایه ای که در این خلوت تاریک سرد، پنهان است و می دانم مرا محصور کردست... می شنوی؟

صدایش را که با هم دم، گوید و گوید:

                                  "کسی اینجاست؟ غیر از من کسی زنده ست؟"

می شنوی؟

----------

پ.ن: تو فکر یه سفرم!

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 23:57 .

یا حق

فس عمیقی کشید و پُـکی به سیگارش زد. چشمانش را بست و سرش را بالا آورد. با لبهای غنچه شده، دود را بیرون داد.

ساعت از 12 هم گذشته بود. تنها صدایی که می آمد، صدای جیرجیرک ها بود که انعکاسش در سکوت، مهیب و رعب آور می نمود. ته سیگارش را روی زمین انداخت... با بی میلی از روی صندلی بلند شد، ایستاد و چند قدمی به طرف حیاط رفت. زمین هنوز هم خیس بود. دیشب باران سختی باریده بود. با سردی در را باز کرد و وارد حیاط شد. می ترسید، امّا دلیلش را خودش هم نمی دانست. سیگاری روشن کرد و به لب گرفت.

صدایی شنید: "نه! هیچ اتفاقی نیوفتاده...". با نفسی بر گشت و پشت سرش را نگاه کرد. کسی نبود. تنها چیزی که در ظلمات به چشم می آمد، نور سوسوی چراغ مرکبی اتاق بود. و صدایی هم جز طنین جیرجیر شنیده نمی شد!

امـّـا اشتباه نکرده بود! او می دانست اشتباه نکرده، می دانست صدایی در گوش او خواند: "نه! هیچ اتفاقی نیوفتاده...".

می دانست صدا ماهیّتی ندارد. می دانست صدا در گوش او میآید. چه او سیگار بکشد، چه نکشد! می دانست حتی قبل از این که دستانش را خونی ببیند، این صدا را می شنیده... می دانست قاتل است. می گفت: "حقش بود! او بود که به من یاد داد: نه! هیچ اتفاقی نیوفتاده..."

می دانست هیچ اتفاقی نیوفتاده...

-----------

پ.ن: این وسط دل کسی، برای کسی جزغاله نخواهد شد! مگر این که، نفعی داشته باشد. و آموختیم که دنیای ما همین است...

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 19:16 .

یا حق

خرده نوشته هایی که به صورت اس ام اس می فرستادمشون؛ (البته پیش تر از این، خیلی پیش تر از این؛ خیلی خیلی!)

"از آدمی که توئی، قصـّه ها؛ و از آدمی که منم، مرثیه ها می توان کرد...

تو را روایت می کنم، قصّه ی یک مرثیه سرا، قصّه ی یک تو...

ای تو! مرا بسرا..."

----------

"این روزها، گاهی، وجودی، خرده یی، ذره یی، نوری، هستی ای، دانه ای، ملودی ای، صدایی، چیزی در من شروع به روئیدن کرده؛ چیزی، صدایی، ملودی ای، دانه ای، هستی ای، نوری، ذره ای، خرده ای، وجودی شبیه یک بوسه!"

----------

"شهر ما، زمین ندارد! شهر ما، دور است...

مردم شهر ما، دستانشان را قلمه میزنند... همین فردا قلمه ها جوانه می زنند و به زمین می آیند... من و تو می توانیم باغبان هم باشیم؟!"

----------

پ.ن: دل منم خیلی خوشه ها! ای... خوشم نیومد! الکی خوش!!!!

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 0:51 .

یا حق

چار باید بود! چه ساده مطرح شد! دُچار...

"3.. 2.. 1.. حرکت!" همه ی دونده ها، شروع به دویدن کردند؛ امـّـا، آن را که دچار بود؟!

کامران، دچار بود؛ اما چاره اش را نمی دانست! کامران، می دوید... با تمام و جود، با تمام توان... می دوید! نه برای رسیدن به خط پایان، نه برای ایستادن در جایگاه "نفر اول". می دوید پی چاره اش...

می دانم کامران نفمهید خط پایان را با چه حالی طی کرد؛ می دانم کامران حتـّی نفمید نفر چندم شده...

می دانم کامران ندانست چاره اش چیست و کجاست!

کامران! چاره مهم نیست... تنها دچار باید بود... دچار!

----------

پ.ن: خیلی خندهداره که چاره، واسه بعضی ها پوله! واقعاً خنده داره... چاره واسه خیلی ها هم بــنــزین خواهد شد!

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 0:21 .
یا حق

سان رهنوردانی که در افسانه ها گویند٬
گرفته کوله بار زاد ره بر دوش،
فشرده چوبدست خیزران در مشت٬
گهی پر گوی و گه خاموش،
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه میپویند، ما هم راه خود را می کنیم آغاز.

سه ره پیداست.
نوشته بر سر هر یک بسنگ اندر،
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر.

نخستین: راه نوش و راحت و شادی.
به ننگ آغشته٬ اما رو بشهر و باغ و آبادی.
دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام،
اگر بر سر کنی غوغا٬ وگر دم درکشی آرام.
سه دیگر:  راه بی برگشت٬ بیفرجام.

من اینجا بس دلم تنگ ست.
و هر سازی که می بینم بد آهنگ ست.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ ست؟

تو دانی کاین سفر هرگز بسوی آسمانها نیست.
سوی بهرام، این جاوید خون آشام،
سوی ناهید٬ این بد بیوه گرگ قحبه بیغم٬
که میزد جام شو مش را بجام حافظ و خیام؛
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی٬
و اکنون می زند با ساغر «مک نیس»  یا «نیما»
و فردا نیز خواهد زد بجام هر که بعد از ما؛
سوی اینها و آنها نیست.
بسوی پهندشت بی خداوندیست.
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر بخاک افتند.

بهل کاین آسمان پاک٬
چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد:
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کان خوبان
پدرشان کیست؟
و یا سود و ثمرشان چیست؟

بیا ره توشه برداریم.
قدم در راه بگذاریم.

بسوی سرزمینهایی که دیدارش،
بسان شعله آتش،
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار.
نه این خونی که دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار.
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را، همچو مستان دست بر دیوار٬
بسوی قلب من٬ این غرفه با پرده های تار.
و می پرسد٬ صدایش ناله ای بی نور:

ــ «کسی اینجاست ؟
هَلا ! من با شمایم٬ های!... می پرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی٬ یا که لبخندی؟
فشار گرم دست دوست مانندی؟»

و می بیند صدایی نیست٬ نور آشنایی نیست٬ حتی از نگاه مرده ای هم رد پایی نیست.
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ.
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ،
وز آن سو می رود بیرون٬ بسوی غرفه ای دیگر٬
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد٬
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون ست ــ از اعطای درویشی که می خواند:
«جهان پیرست و بی بنیاد ٬ ازین فرهاد کش فریاد ...»

وز آنجا می رود بیرون٬ بسوی جمله ساحلها.
پس از گشتی کسالت بار،
بدانسان ـــ باز می پرسد ــ  سر اندر غرفه با پرده های تار:
ــ «کسی اینجاست ؟»
و می بیند همان شمع و همان نجواست.

که می گوید بمان اینجا؟
که پرسی همچو آن پیر بدرد آلوده ی مهجور:
خدایا! «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟»

بیا ره توشه برداریم.
قدم در راه بگذاریم.
کجا؟ هر جا که پیش آید.
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما٬
زند بر پرده شبگیرشان تصویر.
بدان دستش گرفته رایتی زر بفت و گوید: زود.
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد. دیر.

کجا؟ هر جا که پیش آید.
به آنجایی که می گویند
چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان.
و در آن چشمه هایی هست٬
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن.
و می نوشد از ان مردی که می گوید:
«چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید؟»

به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز (چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو) مرگ پاک دیگری بوده ست،

کجا؟ هرجا که اینجا نیست.
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.
ز سیلی زن٬  ز سیلی خور٬
وزین تصویر بر دیوار ترسانم.
درین تصویر٬
عُمر با تازیانه ی شوم و بی رحم خشایَر شا٬
زند دیوانه وار٬ اما نه بر دریا؛
به گــُرده ی من٬ به رگهای فـِسرده ی من٬
به زنده ی تو٬ به مرده ی من.

بیا تا راه بسپاریم
بسوی سبزه زارانی که نه کس کِشته ند روده
بسوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دو شیزه ست 
و نقش رنگ و رویش هم بد ینسان از ازل بوده،
که چونین پاک و پاکیزه ست.

بسوی آفتاب شاد صحرایی،
که نگذارد تـَهی از خون گرم خویشتن جایی.
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کـُل بادام.
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم٬
که باد شرطه را آغوش بگشایند٬
و می رانیم گاهی تند٬ گاه آرام.

بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ ست.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی فرجام بگذاریم...

(مهدی اخوان ثالث)

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 و ساعت 17:7 .

یاحق

ر زندگی نویسنده یی هستیم؛ که دائم در حال نوشتن می باشیم. جمله یی که تمام شد، نقطه می خواهد. پاراگرافی که تمام شد، نقطه می خواهد. داستانی که تمام شد، نقطه می خواهد.

نقطه!

این کدام نقطه بود؟ جمله؟ پاراگراف؟ یا داستان؟

بگذار از دریچه ی پوچی به آن نگاه کنیم. "مهم نیست چه نقطه یی بوده... مهم اینه که نقطه بوده، و نقطه یعنی تمام!". امّا؛ مگر می شود؟ یعنی به همین سادگی تمام؟! نه، بگذار از دریچه ی انسان مداری به آن نگاه کنیم. "می دانم که نقطه بوده، این نقطه چه فایده برای من دارد؟". سخت شد! این نقطه ها، نشان از کارهای به پایان رسیده ی زندگی من دارند. کاری تمام شده. با موفقیت تمام شده!

"نیچه" پوچ گرایی بوده که به خدا رسیده و مسلمان شده!! دیدگاه نیچه: "نقطه؟! مهم نیست، برو سر سطر بعدی، و از اوّل بنویس..."

از اوّل؟

قلم را روی کاغذ تکان می دهم؛ روی آن حک می شود: "یا ربَّ العالمین".

نویسنده ی زندگی من؛ باز هم بنویس. قلم، نشان از معرفت دارد، بنویس...

----------

پ.ن: یادته اوّل دبستان که بودیم، جمله ها رو با مداد سیاه می نوشتیم، به نقطه که می رسیدیم، با مداد قرمز، یه گردی بزرگ می گذاشتیم به عنوان نقطه؟!

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 16:2 .

یا حق

لزون کوچولو، تو که اینقدر پیچیده یی، بهم میگی چرا اینقدر آروم حرکت می کنی؟ بیا با هم سرعت رو تجربه کنیم...

می دانستی موزائیک ها هم عاشق می شوند؟ می دانستی عاشق بوسه های پاهایی می شوند، که برهنه، بر آنها فرو می آیند؟ بعد ها فهمیدم خاک هم عاشق شده! عاشق همین پاهایی، که بوسه های خود را از آن دریغ کرده اند. و می دانم که بعد تر چه ها خواهم فهمید.

از خاک بگذریم... بگذریم... بگذریم... مگر می توان از خاک هم گذشت؟

خاکی که همه جا هست... از پیکر خودمان، تا بیابان های بی کران. خاک، گذشتنی نیست... بوسه های پاهای نمناک و گرم خود را، از خاک دریغ مدار...

خاکی که همه جا هست.... از ضمیر من، تا بیابان های بی کران، تا ضمیر تو.

دریغ مدار...

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386 و ساعت 20:10 .

یا حق

و یک اسطوره، یک ایدئولوژی، نوعی نگرش جدید خواهی بود؛ اگر!

تو ابدیّتی خواهی ساخت، بودن و ماندن خواهی بود، تو نمودار پایداری و عظمت های بی کران می شوی، تو همه می شوی، اگر!

تو معنا خواهی بود، واژه از سحر نفس های تو، رنگ کلمه به خود می گیرد؛ درس، حرف، عاشقانه های همه عالم با تو حجم پیدا می کند؛ اگر!

تو در یک لبخند، یک نگاه، یک حس خلاصه می شوی؛ تو تلاطم هر قلب تپنده، گرمای هر دست شیدا، صدای هر چشم انتظار به در؛ همه ی اینها خواهی بود، اگر!

از تمام این اگر ها بگذر... پس، همین کلماتم:

پاره های بودن آدمی؛ و حرفهایی برای گفتن، اگر گوشی باشد!

باز هم اگر؟

نه! هرگز! تو را به بند واژه هایم نخواهم کشید.

می دانم می دانی... خوب هم می دانی: این، نه تمام آن بود که می خواستم بگویم...

----------

پ.ن: بلاگم یک ساله شد!

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 0:0 .