تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

ر چی فکر می کنم بیشتر به این پی می برم که کجای کار اشتباه بوده. حرف زدن از سخنی که هیچ گاه گفته نشده!!!!!

زیباترین حادثه، همان بود که من بودم و تو! تک و تنها! توی هوای ابری دم غروب، شانه به شانه ی هم راه می رفتیم... چقدر دلم می خواست آن روز، رشد می کرد. چقدر دلم می خواست...

کوچک و ساده؛ و من، کوچکتر و ساده تر!

... بگذار از منحنی صدایت، طرحی، معادل با زیستن رسم کنم! بگذار سیگارهایی که هیچگاه نکشیدم را خاموش کنم و از مردن های تدریجی حرفی نزنم! بگذار اصلاً حرف نزنم، بگذار ببالم به سکوتم...

ماوراء همه ی اینهایی، پشت تک تک نیک واژه ها پنهانی و خود خبر نداری! می دانم خبر نداری!

"در ماشین رو با هیجان باز می کنم، بدون معطلی کلید رو توی سوئیچ می گذارم. یک نیم دور می پیچونمش و بعد... غرش ماشین رو می شنوم. پام رو روی پدال گاز می گذارم و تا ته فشار میدم،... صدای جیغ ماشین بیشتر به وجد میآوردم. مخصوصاً حالا که سر اگزوز رو عوض کرده م.

-یوهوووووو... ناله کن! فریاد بزن...

می زنم دنده 2!!! می خواهم با دنده 2 راه بیوفتم... دور موتور روی 7000 اومده، وای....

-هاااااااااهاها... وااااای...

صدای جیغ لاستیک های جلو ماشین، صدای فریاد موتور، صدای غرش اگزوز.... چه هیجان زا! سرعت ماشین بلافاصله روی 50 می آید... و ماشین همچنان تیک آف می کند و من همچنان هیجان دارم!!!!

ناگهان؛ «این همه هیجان، با هیجان دیدن تو؟» قابل مقایسه نیست"

بهترین هیجان، همیشه تو بوده ای!

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 10:36 .

یا حق

اهی در هضم کلمات می مانم. من مانده ام و تلّی کلمات سوخته شده؛ کسی را میان اینها مدفون کرده ام؟

لبخندی؟ اخمی؟ خشکی صدایی؟ گرمی بوسه ای؟

... یادم می آید، اولین بار نگاهت را با همین کلمات خاکستر شده نوشتم... نه از آب، نه از باد، نه از خاک! از خودت...

سروسامان دادی نوشتنم را، قلمم را رنگین کردی! می توانم از همه ی اینها بگذرم؟

باید بارید... حالا حالا باید بارید... مثل باران! از بارش سنگین خودم، سبکی تو را پیدا می کنم!

واژه ها را ادامه بده؛ بی تو، واژه، حرفی برای گفتن ندارد...

ادامه بده!

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 14:55 .

یا حق

ن هنوزم سبز سبزم ریشه دارم؛ یکی از پا پتی هاتم...

وای؛ چقدر سنگین! مثل همان روز بارانی، که باران بی من و تو بارید! بارید تا...؛ تا...؛ خودم هم نمی دانم تا چه کند؛ اما همان روز بارانی، می دیدم که جوانی، دست در جیب، با قدم هایی آهسته و شل می خواند: "هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونه م، کنه پاک و بگه جونم... بگه جونم نکن گریه منم اینجا، بذار دستاتو تو دستام!...". نمی دانم چرا، امّا وهم کوچکی مرا برداشت... من و جوان؟

...می شناختمش؟ دیده بودمش؟ ولی برایم آشنا بود! صدایش ناب و خش دار، نگاهش گرم و منتظر بود.

تحریک شده بودم، پشت سرش راه افتادم و خواندم "چشم انتظار من باش، من زنده ام به یادت...".

بارانی بارید بی من و تو... جایت خالی!

----------

پ.ن1: و جالب تر حال و احوال محترمانیست که جای حقیر، کامنتی در نظردونی می نهند و نیک اندیشند که شناخته نخواهند شد!!! یاران، مرا مجالی در کامنت دونی نیست! چرا که حرف هایم را در همین پست ها خواهم زد. مرفه و پایبند باشید.

پ.ن2: میگم تمدید هم خیلی خوبه ها!!! بیا واسه خودمون خیلی چیزها رو تمدید کنیم!!!

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 20:52 .

یا حق

یدم داستانی می نوشتی. از سرگذشت هایی کثیف؛ از کسانی نوشتی که حتی بیتی از خیام نخوانده اند: ای دوست بیا غم فردا نخوریم/ وین یک دم عمر را غنیمت شمریم. و زندگی شان سراسر پر از ناهید، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم؛ گشته و حیرانند در طلب مطلوب هایشان...

وقتی داستانت را می نوشتی، به چشمهایت خیره شده بودم، نالیدم "زود". نگاهت را به نگاهم دوختی، تو هم نالیدی "دیر". می خواستم باز هم برایت حرف بزنم، از داستان، از پایان داستان... امّا فقط به نگاهم اهمیت دادم، به این که بتی چون تو را، بعد از سالیان، یافته و از این بابت، مطمئن شده که دیگر چون تو را نخواهد یافت؛

یک شب آتش در نیستانی فتاد...

کاش کارت را می کردی، کاش داستانت را می نوشتی... بنویس؛ از دوش، از ماه نو! دلم می خواست داستانت را بخوانم؛ همان داستان از سرگذشت "زشتانی چو من که هر گز ندانند و ندانستند" که از بهر چه نگاره شده ایم...

رفتم برایت چای بیاورم؛ امّا...

سوخت چون اشکی که بر جامی فتاد...

به لیوان نگاه کردی "عجب چایی خوش رنگی...". به چشمهات زل زده بودم، کاش همانطور می توانستم بمانم...

درد بی دردی علاجش اتش است...

"داستان تمام شد". وقتی این را شنیدم، ترسیدم، سردم شد! سردی را نمی توانستم پنهان کنم... وقتی داستانت را نگاه کردم، بدون جمله تمام می شد؛ از خودم پرسیدم "چرا داستانت پایان ندارد؟ چرا نقطه ندارد؟ چرا جمله ندارد؟"...

داستانت برای من!

وعده گاه فراموشت نشود... عاقبت روزی می آیم می ایم پی داستان، داستانی که هنوز هم جمله یی برای پایان ندارد... داستانی که تمامش نکرده ای!

"دروازه شیراز" فراموشم نمی شود؛

داستانت را با خوشی تمام کن؛ بهار همه ی پاییز ها، با توام، بازهم در نگاهم خیره شو.

----------

پ.ن1: جالب حال و احوال محترمانیست که بر سر هیچ نزاع ورزی می کنند و نمی دانند که تنها یک نفر می داند نوشته ام از بهر چیست.

پ.ن2: کار در داروخانه هم می بایست جالب باشد.

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت 22:55 .

یا حق

ز نو می نویسم... از آغاز زمان. از لحظه ای که زاده شدم و برای این که توانم را بیازمایند، کتکم زدند تا اشکی برایشان بریزم! از دویدن، خواندن، سرودن و بودن می نویسم. می نویسم برای غیر از من؛ برای من از غیر. نوشتنی سفید...

می نویسم "کفتر ها را دریاب، پریدند... دانه می خواهند؟ چاهی اند یا غیر چاهی؟"

می نویسم "ماهی هایم تخم گذاشته اند، کاش مرغ همسایه ی مان که غاز است، زحمت می کشید و روی تخم ها می خوابید!"

می نویسم "گل بامبوی من، 3 تا پیچ دارد، تازگی ها خیلی بزرگ شده ها!"

می خوانم از قول سهراب "دل خوشی ها کم نیست..." می نویسم از قول خودم "تغییر!"

مینویسم از باد، از ابر، از باران، از شکفتن، از هستن!

نوشته هایم خواندنیست... خواندنی هایم هم نوشتنی! پارادوکسی بارور شده!!! من، هنوز منم؟ یا تو شده ام؟

از نو می نویسم... از سر خط! از زندگی... نوشتنی سفید...

----------

پ.ن1: هنوز هم باورم نمی شود خوابی ببینم و زود تر از زود تعبیر شود!

پ.ن2: باز هم متعهّد شدم! مثل سابق...!

پ.ن3: جوابم را کسی نداد! کسی جایی را سراغ دارد؟

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 14:21 .

یا حق

ادم؟ خوشحالم؟ دوس دارم بپرم بالا؟ دوس دارم بخندم؟ می خوام بدوم؟

آره درست حدس زدی!

یادم به بچگیا افتاده! یاد اون زمانا که مامان بزرگم بهم می گفت: "حسین، شبا اگه چایی بخوری، توی جات بارون میاد!" و من هیچ وقت معنی این حرفش رو نمی فهمیدم. زمانی که در عین حال که پاستوریزه بودم، قورباغه ها رو می گرفتم و اونقدر فشارشون می دادم تا به اصطلاح ریقشون در بیاد!!! بین دیوار های گلی دنبال مار و مارمولک می گشتیم تا باهاشون تفریحی کرده باشیم. یادمه یک بار یه مارمولک گرفتم که اندازه ش از ساعد دستم بزرگتر بود!!! همه ازش می ترسیدند الّا خودم!

یادش بخیر... سوسمار کوچولو ها رو (که در بعضی نقاط ایران به موجموجک موسومند) می گرفتم و می گذاشتمشون توی یه قوطی کبریت خالی تا بمانند و بمیرند و اسکلتشان بماند!! یه بار یه قورباغه رو با لبه ی تیز یه خورده شیشه جرّاحی کردم، بعد هم شکمشو دوختم، اما هیچ وقت نفهمیدم چرا اون قوباغه مُرد!

یادمه 5 ساله که بودم، یه لاکپشت بزرگ داشتم! اونقدر بزرگ بود که به سختی از روی زمین برش می داشتم!

یادش بخیر... چه دورانی بود!

یاد اون دوران افتادم، رفتم اسباب بازی خریدم! رفتم و مارمولک گرفتم تا مثل اون موقع ها بشم...

هنوزم که هنوزه پتانسیلشو دارم! تو چی؟ آماده یی؟

----------

پ.ن1: تابستان سخت کیفورمان کرده است! از تعدّد تفریح ها سرگیجه گرفتم!

پ.ن2: فیل ام یاد هندوستان کرده...

پ.ن3: Game Over

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 18:40 .

یا حق

بز رو دوست داری؟ منم دوسش داشتم. خیلی وقت پیشا... فکر کنم مهر پارسال بود. اما خب... میدونی؟ اونی که فکر می کردم نبود.

فقط یک مار خوش خط و خال...

می دونی؟ نه اینا رو نمی دونی!! نمی خوام هم که بدونی. دونستن تو مایه ی عذاب بشریته! پس ندون... دوست ندارم بدونی.

عقربی که از زیر گنجه بیرون آمد؛ دنبال چه بود؟ زهرش را بریزد و برود؟ خرمگسی که با صدای ویز ویز ممتد خودش، سکوت تنهایی ام رو خراب کرده مستحق هم زیستی با من است؟ بیشتر از هر وقتی پیر شده ام! اما هنوز هم توان کشتن خرمگس و عقرب های مزاحم را دارم!!!

می دانم که عنصر زمان است که خرمگسی را میمیراند... و میدانم که زهر عقربی هم مرا!!! سخت نمی گیرمت، که می دانم حتی با سختی هم ساده ای! می دانم که همین زمان، آخر روزی کار خودش را میکند. می دانم که من هم نمی توانم زمان را درک کنم. پس من می مانم و...

من می مانم و اتاق قدیمی سقف بلند گوشه ی حیاط که با سوسوی نور چراغ کهنه ی پیه سوز، روشن شده و به سایه ی رعب آور و مهیب من، جان بخشیده... سایه ای لرزان، که می دانم بد تر از خودم، هر لحظه، با هر دمی، مرگ را صدا می زند. دستانم تاب هیچ کاری ندارند... من مانده ام و من! به انضمام گنجه ی کوچکی که نمی دانم از کدامین جد برایم به میراث مانده. زیر گنجه، بوی عجیبی شامه ام را می رنجاند. به قول صادق هدایت، بوی مثل بوی تند شاش و عرق. هر چه هست، آمونیاک وار، می سوزاند. دلم می خواست اینجا حد اقل برق می بود. دلم می خواست این اتاقک زشت نفس گیر، حداقل در یا پنجره می داشت...

شرمم شد! دل خوشی هایم چه بود؟ قاب عکس دختر زیبا رویی که دستش را زیر چانه اش گذاشته بود و با نگاه ملیحی دل هر جنبنده ای را می جنباند؟ لبخند دختری که به روزگار نفرت بار من می خندید؟ یا دل خوشی ام، نقاشی ناشی وار نمی دانم کدام پدر بیامرزی بود، که با چند منحنی ساده، نقش بسته بود "محکوم"؟

نمی دانم چرا تا حالا به فکرش نیافتاده بودم. واقعاً این بیست سال، سرم به چه چیز گرم بوده که خودم خبر نداشتم؟

زمان برایم سیال خوبی نیست. من می مانم یک نخ سیگار! من می مانم و کبریت... من می مانم و سایه ای که وحشیانه سیگارش را می کشد و دود غلیظش را در هوا پراکنده می کرد تا مرا خفه کند... من مانده ام و سایه ای که زهر خندش هر بار مرا 10 سال پیر می کند. از سایه ام می ترسم! اما...

بگذار به حال خودم بمانم و بمیرم...

-----------

پ.ن: توی وبگردی های روزانه ی خودم، به یک و بلاگ رسیدم که عقیده ی صادق هدایت رو در باره ی خودکشی و نامه های قبل از خودکشی گفته بود. به نظر من، آدم باید قبل از خود کشی، نامه بنویسه... شاید این عقیده ی من خیلی مزخرف باشه!!

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386 و ساعت 17:46 .

یا حق

دام نزن... بگذار دلم خوش باشه به سکوت سرد خودم. بگذار معنی ها رو همین جا، جستجو کنم. بگذار از تنهایی لذت ببرم. وقتی صدام میزنی، من رو از همه ی اینها می بری. دلم می خواد ممتد تو رو بشنوم، صدای سکوتم رو دوست نخواهم داشت، مثل صدای هوهوی یک جغد شوم و بی کس مو رو به تنم سیخ می کنه.

اگه خوابم برد، بگذار بخوابم. بگذار توی خیال خودم باشم، بگذار برای خودم باشم. دوست ندارم بیدار باشم و حقایقی تلخ تر تریاک رو ببینم که بخوام صدای تو رو به عنوان مرهم برگزینم. می بینی؟ همیشه اتفاقی که نباید بیوفته می افته! بدون این که تو انتظارش رو داشته باشی...

عزیزترین؟... ای بابا، من چی می گم تو چی جوابم می دی! می گم نره تو میگی بدوش؟! من می گم نمی خوام!!! تکلیف با خودت...

اصلاً می دونی چیه؟ دست خودم نیست! من و تو با همه فرق داریم! با هم بودن عذابمون می ده. بگذار نباشیم. بگذار حقیقتهای تلخ رو نبینیم، بگذار نشنویم، بگذار... بی خیال! شاید تا بوده همین بوده!

نمی خوام بیدار بشم... نمی خوام ببینم... نمی خوام بشنوم! چه برسه به این که بخوام ببویم، ببوسم، لمس کنم...

"شده ام بت پرست تو، قسم به چشمون مست تو..."

چه خوش خیال بودم... که فکر می کردم اگه چشمم رو باز کنم و بیشتر ببینم، برنده خواهم بود. فکر می کردم باید بشنوم، باید بیدار شوم...

سنت ترسو ها زیبا تر است... صدام نزن، اگه خوابم برد، بیدارم نکن!

----------

پ.ن: بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ/خزانه یی به کف آور ز گنج قارون بیش

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 1:31 .

یا حق

ثل این که کسی صدایم زد، مثل این که کسی از خواب بیدارم کرد. نمی دانم چند ساعت بود خوابیده بودم. خوابم لذت بخش بود امّا...

حس کردم پشت لبم داغ شده. دستم را پشت لبم کشیدم.

خون!!!

به بالشم نگاه کردم، پر از خون شده بود، از دماغم خون می چکید، بی آنکه بدانم چرا! به خدا قبل از خواب سالم بودم. ترسیدم. دور و برم را نگاه کردم. کسی در خانه نبود و جز صدای خنده و فریاد های بچه ها، هنگام بازی عصرشان، چیزی به گوشم نمی امد. سردم شده بود. رفتم جعبه ی دستمال کاغذی را آوردم، کولر را خاموش کردم و پتویم را دورم کشیدم تا گرم شوم.

دستمالها یکی یکی قرمز می شدند و در سطل زباله می افتادند، باز هم بی آنکه بدانم چرا!

لرز کرده بودم، کاسه چشمانم داغ شده بود. دلم می خواست می توانستم چشمهایم را از کاسه در آورم و در خنکای هوای اتاق بگذارم. "اه... چرا این خون لعنتی بند نمی آد... نکنه اونقدر خون بیاد که ضعف کنم و بمیرم... خواب از دست رفته رو میشه جبران کرد... اما خون از دست رفته رو چی؟ چشمهای داغ رو چی؟..."

توی همین فکرها بودم که دیدم دنیا دور سرم می چرخد، نور پنجره ی اتاقم کمکم از بین رفت و چشمانم نا خودآگاه بسته شد. نفهمیدم چطور شد که سرم محکم به دیوار خورد...

باز هم گذشت...

به زور چشمهایم را باز کردم. همه جا تاریک و خاموش بود. از هوای گرم، گر گرفته بودم. به دستمال های دور سطل نگاه کردم. همه پر از خون بودند، بالشم خونی شده بود، دستهایم هم...

خون دماغم بند آمده بود... بی آنکه بدانم چرا!!

من مانده بودم تنهایی و هوای گرم مرداد و ضعف کم خونی و دستمالهایی که بی دلیل پر از خون شده بودند، به اضاقه ی سری که درد می کرد. دردی که هیچگاه خوب نشد!

----------

پ.ن: کم خونی درمان دارد، عشق درمان دارد، اما درمان سرطان و میگرن چیست؟

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 و ساعت 15:23 .