تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

عضی وقتها از گوشه کنار خبر می رسد. اخباری مثل نشستن و لم دادن گوشه ی دیوار. مثل خوردن یک لیوان آب پرتقال، توی یک کافی شاپ خلوت. مثل انداختن پای راست، روی پای چپ، وقت نشستن روی یک مبل راحتی.

بعضی وقتها از جلوی مغازه ی عطر فروشی رد می شوم. بوی مخلوطی از چندین و چند عطر، شامّه ام را نوازش می دهد. این موقع ها، دلم برای عطر خودم تنگ می شود.

بعضی وقتها، از دیدن صحنه های پست مدرن، افسوس می خورم. از دیدن جو گیر شدن همین بیست ساله های بی گناه، از دیدن مرغ عشق مرد فالگیر، ... دلم بد جور گرفت.

بعضی وقتها،... بعضی وقتها که نه؛ همیشه. نفس می کشم. قلبم بی پروا خون سرخی را درون بدنم به جریان می اندازد. همیشه من «بوده ام».

و همیشه هم از آدم های نفهم بیزار بوده ام!

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 16:42 .

یا حق

از هم سالی گذشت. هر چقدر بزرگتر می شوم، گذر عمر زود تر و راحتتر از کودکی هاست. اما دلبستگی به دنیا هم بیشتر می شود. کاش زمان نبود. کاش گذر عمر نبود. کاش...

"ای بابا... بی خیال! تولدته ها..."

راست می گفت. گذشت و من سالی بزرگتر شدم. سالی که در طول آن خودم چندین سال بزرگتر شدم.

----------

پ.ن1: دلم گوش بربری رو می خواد.

پ.ن2: چه حس جالبی داره وقتی ادم آهنگای دوران کودکیشو بشنوه!! چند تا از آهنگای شهرام صولتی که بچه که بودم (حدود 5 6 ساله) دوس داشتم رو بازم پیدا کردم. از این بابت خوشحالم. یاد همون پیکان پژویی افتادم که این نوارو بر می داشتم و دزدکی می خواستم گوشش بدم.

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 15:1 .

یا حق

مین دیشب بود. باز هم تصمیم بر تحوّلی، باز هم تنهایی و همدمم، درد های میگرن!

چشم راستم درد می کرد. بدون توقّع بهبود، دلم می خواست حد اقل درد بیشتر نشود. کاسه ی چشمم، درد عجیبی می کرد و همین طور قسمتی از جمجمه بالای چشمم. با هر نبضم، ضربه ای بر سرم وارد می کردند. از سر و صدا و نور بیزار بودم. دستم را با تمام نیرو به سرم فشار می دادم تا بلکه اندکی...

قصّه ی من و میگرن هم مثل قصّه ی من و تو، خیلی تکراری شده. میگرنی که تا هستم، در من زندگی می کند و گهگاه زندگی خودش را به رخ من می کشد تا بدانم شاید بدون میگرن، مشکلاتم بزرگتر می نمودند.

نبضم را در سرم حس می کرد. دیوانه وار می زد. عصب روی گیجگاه راستم متورّم شده بود. با فشار دادن عصب روی استخوان، حس خوبی به من دست می داد. امّا همچنان نبضم را در سرم با پتک می زدند و من، ناچار تر از لحظه ی قبل، چشمهایم را می بستم و سرم را به هر جایی که شده بود، حتی دیوار، فشار می دادم!

میگرنی که دیشب، بر اثر دو تغییر بزرگ به سراغم آمد؛ با همه ی درد ها و بدی هایش شیرین می نمود. باز هم آستانه ی سالگرد ولادت تن و تغییرهایی اساسی...

----------

پ.ن1: حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است/در قید آن مباش که نشنید یا شنید

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 12:6 .

یا حق

ختی دگر صبر... شاید راه باز شود.

از نوشتنِ هنوز خسته شده ام. دیگر انگشتانم، گرد قلم حلقه نمی شوند تا برایت بنویسند "تو زیبایی" و من بخوانم "زیبایی تویی و تنها تو هستی". بگذار برایت تکرار مکررات کنم. بگذار نقشت را هستی ببینم...

"شبی که آواز نی تو شنیدم... چو آهوی تشنه پی تو دویدم...

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم... نشانه ای از نی و نغمه ندیدم..."

می خوانم برای خودم؛ زمزمه می کنم. نه اصلاً بگذار فریاد بزنم. «کسی اینجاست؟». نه! اینجا سرد و تاریک شده! بغض اور است، امّا حتی اینجا متروکه شده و تنها صدای (به قول اخوان) "پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ" به گوش میرسد و گهگاه، صدای مرگ، اندک زمانی تجلّی می یابد و زان پس، همان شمع و همان نجوا...

ردّ پای کسی پیداست. کسی که همان قلم آکنده از شور من، برایش نوشت: "فراموشم نکن". یادش خوش! زیبا قلم نایابی بود.

" تو ای پری کجایی... که رخ نمی نمایی...

از آن بهشت پنهان... دری نمی گشایی..."

فهمیدم چه چیزها گذشتنی نیستند. من و توی معنوی! من و تویی که کسی نمی داند. کسی نمی بیند. کسی نمی فهمد. منِ تو؛ و توی من!

"من همه جا... پی تو گشته ام...

از مه و مهر... نشان گرفته ام...

بوی تو را ز گل شنیده ام... دامن گل، از آن گرفته ام...

تو ای پری کجایی"

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 20:22 .

یا حق

وشتنم نمی اد. اومدم فقط تشکر ویژه ای کنم از یک دوست محترم و برم!

نمی دانم کدام خدا خیر داده ای، آمده و محض رضای خدا، بصورت ناشناس، از طرف حقیر برای بلاگ های دیگر، متنی با مضمون زیر کامنت گذارده!!!

"سلام

وبلاگ بسیار زیبایی داری با مطالبی زیبا

امیدوارم موفق و پیروز باشی

خوشحال میشم به من هم سر بزنی و اگه مایل بودی تبادل لینک کنیم."

خلاصه دستش درد نکند! ما که نفهمیدیم کار کدام بشر نوع دوستی است! امّا هر که بود، دمش گرم! بازاریابی را خوب یاد گرفته.

دلمان می خواست به دست بوسش برویم و برایش کادویی بگیریم تا بلکه توانسته باشیم دینمان را ادا سازیم.

ما که خیلی خندیدیم. شما هم بخندید!

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 1:14 .

یاحق

ادی یا غم های کوانتومی! وجود یکی، برار با عدم وجود ان دیگریست... مثل راست و دروغ؟

هر نفس آهیست، یا هر آهی نفس شده؟

درد ما زمان نیست. زمان درد امثال ما نیست. دردی که ما داریم، با مسکّن قرنها فاصله دارد. بی آنکه بخواهیم بسازیمش! من از قرن ها آمده ام. زمانی یا چیزی؛ درست یادم نیست چه بود. هر چه بود، تصویر مبهمی بود از آینده ی زندگی ام. از اکنونی که درش ساکنم. بی آنکه زمان، برایم حرف زده باشد. زمان دست و پایم را بسته باشد. امّا از حالا به بعدش...

بگذار پای رازهای نا گفته، پای حرفهای نزده، پای هر چه که دوستش داری و مایه ی عذاب هر ننه قمریست! بگذار ناگفته باشد. فقط بدان فاصله ام با مسکّن، اندازه ی قرنها کم شده. آن زمان که من بودم، کسی دردی را تسکین نمی داد. راستش را بخواهی، اصلاً دردی نبود که کسی بخواهد پی مسکّن برود. الآن در آینده هستم. جایی میان من و تو! یا شاید به قول سهراب، «جایی میان بی خودی و کشف».

چقدر بی روح، سرد و گزنده!

وای... وای... وای بر من! این بود؟ ابهام سخت سنگ واری که با تلّی چیزهای سوخته ساخته شده بود؟سیاهی شب گونه ی دریا...

بگذار پای همان ناگفته ها! بگذار مثل بفیه ی ناگفته ها، کسی نداند! بگذار کسی نداند که پسر همسایه ی ما توپ ندارد. کفتر خانه ی روبرویی، بال ندارد. بگذریم... که همه ی چیزها گذشتنی اند؛ الّا...

الّا چی؟

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 19:27 .

یا حق

م میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده
شب تو موهای سیاهت خونه کرده
دو تا چشمون سیاهت مثل شبهای منه
سیاهی های دو چشمت مثل غمهای منه
وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه
سیل غم آبادیمو ویرونی کرده
وقتی با من میمونی تنهاییمو باد میبره
دو تا چشمام بارون شبونه کرده
بهار از دستای من پر زد و رفت
گل یخ توی دلم جوونه کرده
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم
ای شکوفه توی این زمونه کرده
چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده
چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده

----------

پ.ن۱: دلم بد جور هوس بخاری و هواس سرد کرده. دلم می خواد از سرما نوک دماغم سرخ بشه. دلم می خواد کنار بخاری بخوابم.

پ.ن۲: نمی دونم. کاش تو بدونی که من می دونم، اما می گم نمی دونم...

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 23:15 .

یا حق

ایهایشان را می شنیدم. پی هم می دویدند، تا بلکه لحظه های با هم بودنشان، غلظت یابد.

نمی دانم امّا، جایت خالی بود. از اولّ تا آخرش. تو نبودی و سایه ام، نقش تو را که از بر شده بود را، برایم بازی می کرد. با این حال، بیشتر و بیشتر حس می کردم که نیاز یعنی چه. کاش از خندیدنت خبرم می کردی...

تو نبودی و من، با تو بودم. آنجا که فکر دیوانگی من را می کردند، می دانم کسی نمیدانست تویی در من هست! تویی که در هیچ کس نیست.

لحظه های آواز؛ شعر تو را از بر بودم؛ می خواندم «بردی از یادم... دادی بر بادم... با یادت شادم...». صدایی که بخوانمش نبود؛ نگاهی که زمزمه اش کنم نبود؛ جز رگباری از کسانی که نخواهند دانست نقاب بر چهره زدن را آموخته ام! دیگر آنقدر ها هم برایم سخت نیست که خودم را با نقابی از خنده؛ از آشفتگی برهانم...

سخت یا آسانش بماند! رنگ سبز جنگل های شمال و زیبایی و هیبت شب دریا هم بماند. کسی بود که مرا در یابد؟ نقابم را دوست خواهم داشت، چون تو سفارش کرده ای!

...

کسی فکر نمی کرد از چشم من اشک بیاید. همان شبی که لب دریا خوابیده بودیم، تا بیشتر و بهتر بفهمم که من کیستم و تو کیستی. همان طلوعی که پتویم را جلوی چشمم گرفتم تا کسی نفهمد غوغای اشک...

سفرم تمام شد. به یاد ماندنی، با روزهای خوش دلتنگی.

همین روزها... نمی دانم کسی می داند یا نه!

----------

پ.ن1: دلم خیلی گرفته.

پ.ن2: صمیمیت، بی تو؟ معنایش را تنها می شود در فرهنگ لغات خواند.

پ.ن3: سفرم 3 روز بود. امّا اندازه ی 3 سال بزرگتر شدم.

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 17:31 .

یا حق

لم خیلی تنگ شده! بی تعارف بگم؛ دلم برای آن روزها که به تار عنکبوتی از ته دنیا آویزان بودم، دوران معلّق بودن، دورانی که همه فقط شکایتم را دیدند و کسی نفهمید درد بی دری یعنی چه؟! کسی نمی فهمید تیغ یعنی چه؟ اون روزها که مثل مسخ شده های مادرزاد، گوشه ای کز می کردیم و کارمان هم از دو حالت متفاوت تر نمی شد: یا ملّت را مسخره می کردیم، یا با بد و بیراه گفتن به زندگی و مایتعلّق به فحش و دری وری می گفتیم. روزهایی که یادمان می رفت بیداریم و لازمه ی بیداری فقط باز بودن چشم نیست. روزهایی که شاید تو نبودی...

روزهایی که کلمه ی دوست دختر، یا همان جی اف، موجودی زشت و بدترکیب، که ابلیس وار روی مخمان می رود و ما را از خود غافل می کند، در فرهنگ لغاتمان، بکر و دوشیزه تر از آنی بود که بشود فکرش را کرد. روزهایی که با اصطلاحات پوچ گرانه ی خودمان، به خدا می رسیدیم و گهگاه، وقتی نخورده مست می شدیم، حتی به بالاتر از خدائیّت می رسیدیم! برفی می دیدیم، یاد جنگل می افتادیم! سحرگاهان با خواندن "زمستان است" از اخوان، زیر برف، آواز خوان، می رفتیم تا در انبوه جنگل های ارتفاعات خوف و هول آور سیّد محمّد گم و ناپدید شویم. امّا سخت در اشتباه بودیم، چرا که همان تار عنکبوت، که از ما تحت دنیا آویزان بود، سفت و محکم؛ میان این طرف و آن طرف؛ میان بالا و پایین؛ نگهمان داشته، تا مبادا بیوفتیم و گم شویم و ما هم کسی شویم برای خودمان!

روزهایی که فقط خودمان بودیم و خودمان! روزهای لعنت برِ حزن انگیزی که می دانم جز اینجا، میان این همه مسخ افسرده ی از خدا بی خبر، جایی پیدا نخواهد شد! روزهای خوشی بود، دوران صفریّت! دورانی که در زندگی هر شخصی، مثل ازدواج، یک بار باید اتفاق بیوفتد، اگر نه بی معنی و لیم می شود!

... عصر جدید در رشد عقلانی و جسمانی و فکرانی و روحانی ما، آغاز شده! دورانی بعد از عصر مفرغ!!! که اسید وار، به جلزولزمان انداخته مبادا از دستت دهیم!

نگران نباش؛ اگر همدیگر را ببوسیم، نه من میروم جهنّم، نه تو! جهنّم، کاری به انها که بوس می کنند ندارد! جهنّم جاییست که اگر از آن تار عنکبوت مذکور در بالا، می افتادم؛ هدایت می شدم به آنجا! البته، طبق تجربه های خوش دیرینه، "اصل بد، نیکو نگردد زان که بنیادش بد است". حالا از تارعنکبوت بالا رفته ام و رسیده ام به همان ما تحت!!!

به نظر بوی گند می آید! امّا هر چه باشد از آن معلّق بودن های هراس انگیز نایاب، بس بهتر است.

روزها گذشتند...!

----------

پ.ن1: نوشتن این متن، جدا از این همه رنجه موره، برای این بود که بگویم، روزهای گذشته، یادت هستم! (چشمک)

پ.ن2: در این میان، تو هم فراموشم نمی شوی! حتی اگر خول و دیوانه تر از اینی شوم که اکنون هستم!

پ.ن3: این نوشته به زودی برداشته خواهد شد!

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 19:11 .

یا حق

وی کوچه برای خودم پرسه میزنم، همین حالا که ساعت از 3 هم گذشته و هوا آروم آروم داره سردی خودش رونشون می ده. سرم رو بالا آوردم، دنبال دبّ اکبر می گشتم. هوس کرده بودم واسه یک بار دیگه هم که شده، ستاره ی قطبی رو از روی دبّ اکبر پیدا کنم تا بفهمم به کدام سوی این زمین حرکت می کنم؛ زمینی که شاید پشیزی ارزش نداشته باشد، حتی مقدار نباشد... زمینی که در گیتی پهناور، حرکتش سو ندارد! مثل چشم های، ... بگذار اسمش رو نیارم. بگذار فقط بدانی که دیگر نمی بیند. البته شاید از اول هم نمیتوانست ببیند.

جیرجیرک ها، مصمّم و با اراده، در غم عمر 10 روزه ی خود، می نالند و می خوانند... شنونده ای برایشان هست؟ دوست نوشته هاشان کجا می رود؟ کسی می خواندشان؟ دوست دارم بدانم حرف دل جیرجیرکها چیست؛ امّا... "هر کسی را بهر کاری ساختند"؛ بهتر است برم پی پرسه های خودم، در سکوت پس کوچه های عجیب اطافمان!

نسیمی می آید، صورتم را خنک می کند؛ با خودم می گویم "کاش صورتم رو اصلاح کرده بودم تا بیشتر می تونستم نسیم رو درک کنم". امّا خب، افسوس هم نمی خورم که ریش دارم! "وای، هوا چه سرد شده!" بدنم مورمور می شود و موهای بدنم سیخ می ایستند، کاش کاپشن داشتم، کاش می شد امشب به جای سقف اتاقم، آسمون خدا رو ببینم...

... دردیم نیست، مرگیم نیست... به قول نمی دونم کودوم پدر صلواتی ای، درد بی دردی علاجش اتش است...

مدام به این فکرمی کنم که "چرا من؟". بین این همه بنده، کس دیگه ای نبود که «قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند؟»... خنکی هوا، سکوتی که صدای جیرجیرک، رنگ قهوه ای اش کرده، تنهایی من و سئوالی که عجیب من رو محصور خودش کرده... (می گذارم این جمله نا تمام بماند)

----------

پ.ن: تو.

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 2:10 .

یا حق

ه اینجا، همین بغل دستم، همین جا که روزی تو نشسته بودی و من بی مقدار شده بودم. روز میلاد کدام از خدا بی خبری بود که همه برایش غش و ضعف می رفتند و من... همیشه وراء اینها دیده بودمت... سخت است برایم!

به آنجا، همان تخته سیاه بی معرفت، که رویش، نقش بستم: "اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست/حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم"؛ خواستنی هایم عجیب و متفاوت تر از نوشتن، بود. نوشتن شعری از حافظ، که می دانم خوانده نشد... باید بی خیال باشم؟

نمی دانم! قضیه ی دل و فکر... عقل و دل...جسم و عقل!! پاسخ برای کدام معمایی؟ کدام بازی؟

...خوش برگرد! سفرت خوب بود؟

----------

پ.ن:طاقتم برای ننوشن کافی نبود! عهدم له شد!

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 17:12 .