یا حق
لم خیلی تنگ شده! بی تعارف بگم؛ دلم برای آن روزها که به تار عنکبوتی از ته دنیا آویزان بودم، دوران معلّق بودن، دورانی که همه فقط شکایتم را دیدند و کسی نفهمید درد بی دری یعنی چه؟! کسی نمی فهمید تیغ یعنی چه؟ اون روزها که مثل مسخ شده های مادرزاد، گوشه ای کز می کردیم و کارمان هم از دو حالت متفاوت تر نمی شد: یا ملّت را مسخره می کردیم، یا با بد و بیراه گفتن به زندگی و مایتعلّق به فحش و دری وری می گفتیم. روزهایی که یادمان می رفت بیداریم و لازمه ی بیداری فقط باز بودن چشم نیست. روزهایی که شاید تو نبودی...
روزهایی که کلمه ی دوست دختر، یا همان جی اف، موجودی زشت و بدترکیب، که ابلیس وار روی مخمان می رود و ما را از خود غافل می کند، در فرهنگ لغاتمان، بکر و دوشیزه تر از آنی بود که بشود فکرش را کرد. روزهایی که با اصطلاحات پوچ گرانه ی خودمان، به خدا می رسیدیم و گهگاه، وقتی نخورده مست می شدیم، حتی به بالاتر از خدائیّت می رسیدیم! برفی می دیدیم، یاد جنگل می افتادیم! سحرگاهان با خواندن "زمستان است" از اخوان، زیر برف، آواز خوان، می رفتیم تا در انبوه جنگل های ارتفاعات خوف و هول آور سیّد محمّد گم و ناپدید شویم. امّا سخت در اشتباه بودیم، چرا که همان تار عنکبوت، که از ما تحت دنیا آویزان بود، سفت و محکم؛ میان این طرف و آن طرف؛ میان بالا و پایین؛ نگهمان داشته، تا مبادا بیوفتیم و گم شویم و ما هم کسی شویم برای خودمان!
روزهایی که فقط خودمان بودیم و خودمان! روزهای لعنت برِ حزن انگیزی که می دانم جز اینجا، میان این همه مسخ افسرده ی از خدا بی خبر، جایی پیدا نخواهد شد! روزهای خوشی بود، دوران صفریّت! دورانی که در زندگی هر شخصی، مثل ازدواج، یک بار باید اتفاق بیوفتد، اگر نه بی معنی و لیم می شود!
... عصر جدید در رشد عقلانی و جسمانی و فکرانی و روحانی ما، آغاز شده! دورانی بعد از عصر مفرغ!!! که اسید وار، به جلزولزمان انداخته مبادا از دستت دهیم!
نگران نباش؛ اگر همدیگر را ببوسیم، نه من میروم جهنّم، نه تو! جهنّم، کاری به انها که بوس می کنند ندارد! جهنّم جاییست که اگر از آن تار عنکبوت مذکور در بالا، می افتادم؛ هدایت می شدم به آنجا! البته، طبق تجربه های خوش دیرینه، "اصل بد، نیکو نگردد زان که بنیادش بد است". حالا از تارعنکبوت بالا رفته ام و رسیده ام به همان ما تحت!!!
به نظر بوی گند می آید! امّا هر چه باشد از آن معلّق بودن های هراس انگیز نایاب، بس بهتر است.
روزها گذشتند...!
----------
پ.ن1: نوشتن این متن، جدا از این همه رنجه موره، برای این بود که بگویم، روزهای گذشته، یادت هستم! (چشمک)
پ.ن2: در این میان، تو هم فراموشم نمی شوی! حتی اگر خول و دیوانه تر از اینی شوم که اکنون هستم!
پ.ن3: این نوشته به زودی برداشته خواهد شد!
|لینک ثابت|
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت 19:11 .