یا حق
سم می خورم؛ به خداوندی خداوند، قسم! آن چشم ها را از فرسنگها تشخیص می دهم. چطور همه جا هستی؟
خواب بودم یا بیدار؟ خودم هم درست یادم نیست. برزخی بین خواب و بیدار؟ یا شاید نه خواب و نه بیدار... یادم می آید آن شب می بایست باران می گرفت، می بایست صدایی می آمد، می بایست...! اما، از بخت کج من، نه باران گرفت و نه صدایی امد. شاید گنگ شده بودم. اما حس می کردم تصویر مهمی از زندگی ام، از میان وجودم برداشته شده... یادم می آید آن شب را خدا برایم صبح کرد...
امروز از صبح شروع شد. صبحی که با لبخندی، از تو شروع شد. امروز، صبح را حس کردم. و باز هم، مثل هر بار؛ بیبشتر خودم را گم شده می دیدم. دست و پا نمی زنم. داد و هوار نمی کنم. من می مانم و خودم. با وجودی همان قدیم ها، جای همان قدم ها جا گذاشتم...
بگذار برایت بنویسم: «شب بود. ماه پشت ابر بود...» بگذار برایت بگویم: «آسمان شهر ما، فقط ابریست، اما دل من، بارانی...» بگذار...
به سر شوق سر کوی تو دیرم/ به دل مهر مه روی تو دیرم
بت من، کعبه ی من، قبله ی من/ تویی هر سو نظر سوی تو دیرم
می دانم دیوانه نیستم... و می دانم دیوانه ی تو، هستم!

سته ام...







