تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

ن و تو بی گناهیم. شاید بی گناه باشیم! فاصله ای که بی نهایت شده، فاصله ای که مفهوم افق دارد...

کمی این طرف تر، نزدیک من، از ورای فاصله ببین. کسی ست؟ جز "من" و مبهم تر از من، "خود من"؟

من مبهم حرفهاست. آن بیچاره سالهاست حرف است. بیچاره را تحویل نگرفتند! من مبهم خاک گرفته. کاش مثل تو خانه تکانی بلد بودم؛ کاش از آرایش خوشم می آمد، کاش کمکش می کردم... بر زبانم روا نیست!

من مبهم سالهاست بزرگ نشده. کوچک هم نشده! دل به آن شب چشمها دوخته و در ظلمت آن، به وجود خودش رسیده... وجودش سیاه است! کاش کمکش می کردم...بر زبانم روا نیست!

می توانی قدم بر داری؛ می توانی راه بروی... فاصله ها را بردار. این افق ها و بی نهایت های عذاب آور را تکان بده. چیزی با ارزش تر از تو، در من مبهم نیست!

کاش می توانستی کمکش کنی. کاش کمکش می کردی...

شاید گناه "من مبهم"، چیزی جز "من" بودن نباشد...

بده دستت به دستانم؛ که دست ما بسازد صبح فردا را

تو عشق من شدی؛ من عاشق عشقت

من این عشق و من این عاشق

چنین آسان نمی بازم...

----------

پ.ن: در نظر بازی ما بی خبران حيرانند / من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 13:43 .

یاحق

است گفته اند که: زندگی سخت ساده است... و پیچیده نیز هم! سادگی بی معنی و وسوسه کننده آن کجا و پیچیدگی معادله وار لحظات و دقایق و حتی نگاه ها، کجا! مجموع اینها به هم میریزدم.

خیلی ساده ست گه نگاهی را ببینی، اما نگاه کردن به یک نگاه، شهامت رستم می خواهد! روزی که نگاهش می کنم، می خود می پیچم و گم می شوم! نمی دانم به کجا می روم، شاید به قول ان خدا بیامرز، میروم پشت هیچستان.

و آیا سوختن جز این است؟ تو هم باید خاطره شوی؟

حضورت را لمس کردم، همین چندی پیش. از کنارم گذشتی و من بیزار تر از همیشه نسبت به خودم، گم و گیج باز از خدا همان سئوال مضحک را پرسیدم که: «چرا من؟» . اما پاسخ؟ جز نگاههایی دزدکی، چیزی نبود!!

شاید اگر من و تو، ابدی هم شویم، باز هم نگاهمان دزدکیست. تا مبادا کسی از خودمان، ببیند؛ بداند؛ بفهمد!

----------

پ.ن1: اهالی محترم وبلاگستان. کمرنگم کنید!

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 18:45 .