یا حق
ن و تو بی گناهیم. شاید بی گناه باشیم! فاصله ای که بی نهایت شده، فاصله ای که مفهوم افق دارد...
کمی این طرف تر، نزدیک من، از ورای فاصله ببین. کسی ست؟ جز "من" و مبهم تر از من، "خود من"؟
من مبهم حرفهاست. آن بیچاره سالهاست حرف است. بیچاره را تحویل نگرفتند! من مبهم خاک گرفته. کاش مثل تو خانه تکانی بلد بودم؛ کاش از آرایش خوشم می آمد، کاش کمکش می کردم... بر زبانم روا نیست!
من مبهم سالهاست بزرگ نشده. کوچک هم نشده! دل به آن شب چشمها دوخته و در ظلمت آن، به وجود خودش رسیده... وجودش سیاه است! کاش کمکش می کردم...بر زبانم روا نیست!
می توانی قدم بر داری؛ می توانی راه بروی... فاصله ها را بردار. این افق ها و بی نهایت های عذاب آور را تکان بده. چیزی با ارزش تر از تو، در من مبهم نیست!
کاش می توانستی کمکش کنی. کاش کمکش می کردی...
شاید گناه "من مبهم"، چیزی جز "من" بودن نباشد...
بده دستت به دستانم؛ که دست ما بسازد صبح فردا را
تو عشق من شدی؛ من عاشق عشقت
من این عشق و من این عاشق
چنین آسان نمی بازم...
----------
پ.ن: در نظر بازی ما بی خبران حيرانند / من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند

است گفته اند که: زندگی سخت ساده است... و پیچیده نیز هم! سادگی بی معنی و وسوسه کننده آن کجا و پیچیدگی معادله وار لحظات و دقایق و حتی نگاه ها، کجا! مجموع اینها به هم میریزدم.







