تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

ی داد، ای بیداد. چشمی بر هم زدیم و لختی درنگ کردیم. آذر هم تمام؟!؟! پروردگارا، رحمی!

خسته شدم بودم. همه چیز برایم طعم تکرار می داد. با خودم گفتم "خوبه از خونه بزنم بیرون". مثل همیشه، رفتم کنار زاینده رود. دست در جیب، شروع به راه رفتن کردم. نگاهم مرغهای دریایی را دنبال می کرد. بیچاره ها به تکه نانی که انسانی برایشان روی آب بیندازد، قانع بودند. با وجود پرنده ها، زاینده رود بوی غربت می داد. معلوم بود مهمانان تازه ای دارد.

کم کم داشت سردم می شد. رفتم کافی شاپ. آشفته بودم. نوک دماغم یخ کرده بود و فکر کنم سرخ هم شده بود. انگشتهایم نای حرکت نداشتند. پاهایم کرخت و لمس شده بودند. با لذت زیادی روی یک صندلی نشستم.بعد از چند دقیقه، گارسون محترم هم آمد و دو شمع روی میز را روشن کرد. پرسید: "منو بیارم خدمتتون؟". گفتم" "منو نیاز نیست. قهوه لطفاً". و او فقط یک قهوه آورد...

دو شمع و یک قهوه. تو نبودی و حضورت با من بود.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند/آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

----------

پ.ن1: دوستان وبلاگستان پررنگم کنید.

پ.ن2: تحول ادامه دارد. وارد مرحله ی بعد می شوم. مرحله ی جدید از یکشنبه آغاز شده...

پ.ن3: سه شنبه 1 امتیاز و چهارشنبه 4 امتیاز داشت!

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 21:32 .

یا حق

ردا صبح وقتی از خانه بیرون آمدم آهسته راه می روم. مبادا صدای پایم، درختب را از خواب زمستانی بیدار کند. می ایستم و نگاهی گذرا به اطرافم می کنم. پشت سرم جای پاهای کسی پیداست. با خودم می خندم، "هر کسی هست،خدا بیامرزدش، دلش مثل درونم تنهاست" با خودم زمزمه می کنم.
دستهایم کرخت شده اند. حس می کنم زیادی اند. در جیبم فرو می برمشان.
سرم را بالا می گیرم و آهسته تر راه می روم.

هنوز برف می آید...

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 15:7 .
یا حق

را می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

به سامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

نه راهست اینکه بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آندم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من بر آوردی نمی گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم
رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 8:21 .