تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق
ست خودم نبود... کاملاً غیر ارادی رفتم؛ گفتم؛ شنیدم و برگشتم...
شاید چون خیلی سخت بوده، شاید چون درد من همین بوده! همین که خیلی ها نمی بینند و نمی دانند... از کنار همان چشم ها می آیم؛ همان خنده ها و همان صدا! از خوشحالی می لرزم و می ترسم لحظه ای فکرشان را از سر بیرون کنم... مباداهمان لحظه نفسم بایستد! مبادا... مبادا...
دلم می لرزد، دستم می خندد؛ اعترافی که نزد تو کردم: «همه ی وجودم خسته ست...»

«به خدا همه ی اینها نه تمام آنست که می خواهم بگویم...»

احتمالاً لحظه ی دیدار نزدیک است و می خوانم:

لحظه ی دیدار نزدیکست
بازمن دیوانه ام، مستم؛
   باز می لرزد دلم، دستم
      باز گویی در جهان دیگری هستم
های، نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های، نپریشی صفای زلفکم را دست
      و آبرویم را نریزی دل! ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیکست

----------
پ.ن1: نوشته شده در تاریخ 24 دی ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش... ساعت 3 و سی دقیقه - یک یا دو ساعت بعد از دیدن ...
پ.ن2: می خوام راه حل باشی!
پ.ن3: شعر از مهدی اخوان ثالث

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 17:28 .

یا حق
ندگی من هم جالب شده؛ نفس هایی که با اسم تو می کشم؛ نگاههای که هر لحظه پی آشنایی نگاهت هستند؛ در خواب دیدن همان چشمهای درشت مشکی... نمی دانم! بگذار بقیه اش را ببوسم. بگذار هر جا را کم می آورم ببوسم. بگذار نبودنت را ببوسم. بگذار نقاشی اش کنم. هر چه باشد، اعترافیست بر کم آوردن من! خسته شدن من...
 رنگ سبز کاکتوسم به زردی رفته؛ لابد دلش جایی گیر کرده که رنگش به زردی رفته. گلهای شمعدانی مادرم هم قرمز شده اند. شاداب و  دلپسند. آری، یقین می دانم. دل کاکتوسم، پیش همان شمعدانی گیر کرده که نور چشم مادرم هم هست. کاکتوس بیچاره؛ شاید نمی داند فرقش با گلها زیاد است... شاید نمی داند گل شمعدانی برایش ناز می کند...
دلم برای کاکتوس می سوزد؛ رنگش زرد تر می شود و گل شمعدانی هم سرختر. می دانم که اتفاقی هم نخواهد افتاد... مگر جان گرفتن شمعدانی و پژمردن کاکتوس... می دانم که شمعدانی هم می پژمرد... می دانم!

 

گرم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل
گل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل

ایا باد سحرگاهی گر این شب روز می خواهی
از آن خورشید خرگاهی برافکن دامن محمل

گر او سرپنجه بگشاید که عاشق می کشم شاید
هزارش صید پیش آید به خون خویش مستعجل

گروهی همنشین من خلاف عقل و دین من
بگیرند آستین من که دست از دامنش بگسل

ملامتگوی عاشق را چه گوید مردم دانا
که حال غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل

به خونم گر بیالاید دو دست نازنین شاید
نه قتلم خوش همی آید که دست و پنجه قاتل

اگر عاقل بود داند که مجنون صبر نتواند
شتر جایی بخواباند که لیلی را بود منزل

ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل

مرا تا پای می پوید طریق وصل می جوید
بهل تا عقل می گوید زهی سودای بی حاصل

عجایب نقش ها بینی خلاف رومی و چینی
اگر با دوست بنشینی ز دنیا و آخرت غافل

در این معنی سخن باید که جز سعدی نیاراید
که هرچ از جان برون آید نشیند لاجرم بر دل

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 9:4 .

یا حق

وا خیلی سرد بود. حتی فکر آدم هم قندیل می بست. با خودش فکر می کرد، توی این هوای سرد سیگار چه می چسبه. ته جیب کتش فقط یک نخ سیگار پیدا کرد. خوشحال شده بود. می توانست از سرما، حداقل اندکی رهایی یابد. طبق عادت روی سکویی نشست و شروع کرد به پک زدن. هر پک سیگار بیشتر به فکر فرو می بردش. سئوال های احمقانه ی همیشگی، آرزوهای ناتمام و ناکام گذشته و آینده ها... همه شکل می گرفتند و همراه خاکستر سیگار به زمین ریخته می شدند تا پامال مردمان دیار شوند.

"چرا کسی این حوالیست؟ چرا کسی بی کران است؟..." دو چشم سیاه خندان، باز هم مثل همان اوایل، احتمالاً شاهد سوختن او، همراه سیگاه بودند. مثل همان آرزوهایی که شاید تا همیشه، مات و مه باقی بمانند. بعد هم بشود تاریخ و دیگران از آنها عبرت بگیرند. دنیا تا دنیاست ار این داستانها زیاد دارد.

سیگارش تمام شد. اما انگار تکه یی از او، جا مانده بود. همین حوالی... جایی که بی نهایتی زندگی می کند...

----------

پ.ن1: زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم / ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

پ.ن2: ایام امتحان و گرفتاری و بازهم... "نمی شه درس خوند!!! خود در گیری شدید ذهنی دارم"

پ.ن3: می دونم زندگی اونقدرها هم ارزش نداره... اما واقعاً بی ارزشه!

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 و ساعت 13:10 .