یا حق
ست خودم نبود... کاملاً غیر ارادی رفتم؛ گفتم؛ شنیدم و برگشتم...
شاید چون خیلی سخت بوده، شاید چون درد من همین بوده! همین که خیلی ها نمی بینند و نمی دانند... از کنار همان چشم ها می آیم؛ همان خنده ها و همان صدا! از خوشحالی می لرزم و می ترسم لحظه ای فکرشان را از سر بیرون کنم... مباداهمان لحظه نفسم بایستد! مبادا... مبادا...
دلم می لرزد، دستم می خندد؛ اعترافی که نزد تو کردم: «همه ی وجودم خسته ست...»
«به خدا همه ی اینها نه تمام آنست که می خواهم بگویم...»
احتمالاً لحظه ی دیدار نزدیک است و می خوانم:
لحظه ی دیدار نزدیکست
بازمن دیوانه ام، مستم؛
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های، نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های، نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی دل! ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیکست
----------
پ.ن1: نوشته شده در تاریخ 24 دی ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش... ساعت 3 و سی دقیقه - یک یا دو ساعت بعد از دیدن ...
پ.ن2: می خوام راه حل باشی!
پ.ن3: شعر از مهدی اخوان ثالث

ندگی من هم جالب شده؛ نفس هایی که با اسم تو می کشم؛ نگاههای که هر لحظه پی آشنایی نگاهت هستند؛ در خواب دیدن همان چشمهای درشت مشکی... نمی دانم! بگذار بقیه اش را ببوسم. بگذار هر جا را کم می آورم ببوسم. بگذار نبودنت را ببوسم. بگذار نقاشی اش کنم. هر چه باشد، اعترافیست بر کم آوردن من! خسته شدن من...
وا خیلی سرد بود. حتی فکر آدم هم قندیل می بست. با خودش فکر می کرد، توی این هوای سرد سیگار چه می چسبه. ته جیب کتش فقط یک نخ سیگار پیدا کرد. خوشحال شده بود. می توانست از سرما، حداقل اندکی رهایی یابد. طبق عادت روی سکویی نشست و شروع کرد به پک زدن. هر پک سیگار بیشتر به فکر فرو می بردش. سئوال های احمقانه ی همیشگی، آرزوهای ناتمام و ناکام گذشته و آینده ها... همه شکل می گرفتند و همراه خاکستر سیگار به زمین ریخته می شدند تا پامال مردمان دیار شوند.







