یا حق
تو را نمی دانم؛ اما خودم را...!
حدیث دلتنگی و صدای هق هق و افکاری که برایتان شوم است، مرا به خود در گیر ساخته؛
نفس بکش، نفس بکش! زنده بمون... فقط زنده بمون، زندگی کردن واسه ت خوب نیست. امثال تو به زندگی کردن آلرژی دارند. تو رو خدا نفس بکش. با ما توی درد سهیم باش. مگه شونه های ما چقدر تاب تحمل داره؟ اگه تو هم باشی، بار درد کمتر می شه. سعی کن نفس بکشی. نمیر. نفس بکش. ببین چقدر اکسیژن واسه ت اوردم. همه شون مال تو، نفس بکش.
چرا نفس نمی کشی؟ لامروت نفس بکش... زنده بمون تا خودمون بکشیمت. زنده بمون تا بهت بفهمونیم ما خیلی [...] و [...] داشتیم، خیلی مرد بودیم که زنده موندیم. می دونی که، مردونگی به همیناست. می خوای سیبیل رو هم بهش اضافه کن. حالا نفس بکش.
هر چه کردم، کسی نفهمید که مشکل هم حتی مردن هم نیست...
فلانی، راستی، تو می دونی چرا تو؟
----------
پ.ن1: چای را باید تلخ خورد. قهوه را هم! باید تلخ باشیم...
پ.ن2: از سماجت بی نهایت ناخن هایم در رشد در عجبم!

ف به ذاتت مرتیکه ی نامرد...
ز عوالم بشری فاصله بگیر... همه می خواهند قسمتی از وجودت را نابود کنند...
ا همه سرماخورده ی یک زمستانیم







