تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق
تو را نمی دانم؛ اما خودم را...!
حدیث دلتنگی و صدای هق هق و افکاری که برایتان شوم است، مرا به خود در گیر ساخته؛
نفس بکش، نفس بکش! زنده بمون... فقط زنده بمون، زندگی کردن واسه ت خوب نیست. امثال تو به زندگی کردن آلرژی دارند. تو رو خدا نفس بکش. با ما توی درد سهیم باش. مگه شونه های ما چقدر تاب تحمل داره؟ اگه تو هم باشی، بار درد کمتر می شه. سعی کن نفس بکشی. نمیر. نفس بکش. ببین چقدر اکسیژن واسه ت اوردم. همه شون مال تو، نفس بکش.
چرا نفس نمی کشی؟ لامروت نفس بکش... زنده بمون تا خودمون بکشیمت. زنده بمون تا بهت بفهمونیم ما خیلی [...] و [...] داشتیم، خیلی مرد بودیم که زنده موندیم. می دونی که، مردونگی به همیناست. می خوای سیبیل رو هم بهش اضافه کن. حالا نفس بکش.

هر چه کردم، کسی نفهمید که مشکل هم حتی مردن هم نیست...
فلانی، راستی، تو می دونی چرا تو؟
----------
پ.ن1: چای را باید تلخ خورد. قهوه را هم! باید تلخ باشیم...
پ.ن2: از سماجت بی نهایت ناخن هایم در رشد در عجبم!

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت 23:22 .

یا حق
ف به ذاتت مرتیکه ی نامرد...
میری... بر میگردی... خسته میشی... دست آخر هم از خلوت با خودت متنفر میشی. از نگاههای وحشی خودت هم توی آینه خورد می شی. از بین میری و زنده می شی. دست آخر؟
هیچ کس، هیچ چیز، به هیچ جه واسه ت مهم نیست. به آدمایی که گریه می کنن می خندی و سعی می کنی زندگیتو توی خنده ها پیدا کنی. اما، عمیق تر که می بینی، همین هم واسه ت مهم نیست. دست آخر؟
سیگار مثل خودکارت همیشه همراهته، لعنتی رو دود می کنی تا آروم بگیری. حصار سیگار رو هم حتی بچه بازی حس می کنی. دست آخر؟
دست آخر هم روبروی من، روی صندلی کهنه ی چوبی می شینی و توی چشام زل میزنی. چرا پلک نمی زنی؟ چرا نفست درست بالا نمی آد؟ صدای قلبتو حس می کنم... تاپ تاپ... تاپ تاپ... تاپ تاپ... چرا اینقدر تند میزنه؟
نه؛ صبر کن، دروغ گقتم!! دست آخر صدا میاد: تق! توهم از همه چیز خلاص می شی. تا یه جای بدتر گیر بیوفتی.
تفنگ داری؟

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 0:9 .

یا حق
ز عوالم بشری فاصله بگیر... همه می خواهند قسمتی از وجودت را نابود کنند...
تازگی ها، در خیابان که راه می روم، عجیب تر از همیشه با خودم تنها می شوم. از همه ی مردم و وقاحت نگاهشان می ترسم. می دانم مشکل از من است. می دانم حرفهایم احمقانه است؛ می دانم! می دانم چرا باید این درد ها را ببینم! می دانم... احمقانه ترین سئوال، هر ثانیه در ذهنم نقش می بندد، «چرا من؟» باز هم همه کس و همه چیز در جواب سکوت می کنند. نکند جواب همان سکوت است؟ بخواهیم و نپرسیم؟
هیچ امیدی نیست! هر لحظه چاه عمیق تر می شود و من...
گذشته از همه ی اینها... چرا صدایت نگرفته؟ چرا چشمهایت قرمز نیستند؟ مگر دیشب تو هم با من گریه نکردی؟

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 10:26 .

یا حق
ا همه سرماخورده ی یک زمستانیم
گاهی وقتها تو می مانی و چیز هایی که برای از دست دادن نداری... دنیایت زیر و رو می شود و هارمونی کلماتت به هم میریزد! مگر نه این است که کلماتت دنیایت را ساخته اند؟
بچه ماهی ما صدایت می زنند؛ تو هم ناچار تر از همیشه، دلت برای بچگی دلتنگ می شود. خدایت را صدا میزنی اما از خدایت صدای دیوانه کننده ی سکوت می شنوی؛ ثانیه ای هزاران بار می میری و زنده می شوی؛ سرت درد می گیرد و ... بقیه اش تکراریست. تو می مانی دردی کشنده، که بدون توقع بهبود، دلت می خواهد حداقل درد بیشتر نشود. وجودت را آهنین می کنی، اما باز هم آهنربایی چیدمان اتمی ات را به هم میریزد... دنیای ما غیر از این است؟
آی بدبخت هایی که صدایم را می شنوید... آی سرماخورده ها...

خوشا به حال ساعت رو میزی اتاقم! از تحرک دایره وار خسته کننده خسته نمی شود و همچنان می تازد. انگار که در پی چیزیست، انگار که گم شده ای دارد. غافل از این که او هم مثل ما سرماخورده ست. او هم تاختن را تمام می کند...
خوشا به حال کسانی که مرده اند! رنج اینجا را ندارند... بماند که رنج بعدی حاصل از بودنشان ممکن است خیلی بیشتر از تاب و توان قلمم باشد.

این روزها فهمیده ام در دنیایی که همه ی مردم یک چشم کور دارند، کسی پی داشتن دو چشم سالم نیست. چرا که کوری برایشان عادیست... برای ما هم...

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 22:23 .