تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق
وشته ای برای قبل.
از کجا شروع شد؟ 2 مهر 84؟ یا...؟! به ذوق مهندس شدن و شوق آموختن به دانشگاه آمدم. لعنتی چقدر دیر گذشت. این همه پیر شدیم و تازه سالی دیگر باقیست! تف به زمان؛ که اینقدر به خود مشغولمان ساخته.
بگذار این طور بگویم:
دلم بیچاره ام سوخته... گفت: "خب دله دیگه، برای سوختن آفریده شده، اگه نسوزه که دل نیست."
خستگی در روح و جانم نفوذ کرده... گفت: "خسته نباشی. اون هم خیلی خسته ست."
حتی از خودم هم بدم می آید... گفت: "چرا بدت بیاد؟ خیلی درگیر شدی!!!"
ریختم به هم... گفت: "چرا؟ تو که باید رو به بهبود باشی!!"
حضورش مهم نیست؛ من چشمهاش رو می خوام! باید چشمهاش رو ببینم... گفت: "بیا تو چشمای من نگاه کن!". یادم آمد قبلاً هم گفته بودند: "از این که به چشمهات نگاه کنه حالش به هم می خوره"
خروس بی محل نیستم. عذابم نده... گفت: "کمک کن! کمک!"
من حتی نمی دونم چطور بگم: "الو!"... گفت: "معمولی"

... فکر کنم اینطور دوره کردیم شب را، روز را، هنوز را! دیوار دل ما را ناشیانه ساخته اند. چینه ای گلی و عجیب کوتاه است. فکر کنم دیوار خودم هم کوتاه ترین باشد! اما با این حال مصمم و با اراده فریاد میزنم «نمیدونم چطور میشه...» یا برای شما که تازه از فرنگ برگشته اید، همان «حس جالبی نسبت به کابل های تلفن ندارم. من چشمهایش را میخواهم»!!!

----------

پ.ن۱: متن گم شده پیدا شد!

پ.ن۲: دوست خیلی خوبم، ازت ممنونم!

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 11:4 .

یا حق
تی بیشتر از این حرفها محکومیم...
همیشه یک جای کار می لنگیده. همیشه این تو بودی که ضربه هایی تحمل کردی، چرا نمی گذاری حقیقت رو بفهمند؟ چرا نمی خوای دروغشون رو اثبات کنی؟ می بینی مردم چطور با نگاههای زمختشون دنبالت می کنند؟ همشون فکر می کنند تو قاتلی! البته من هم اگه جای اونها بودم، احتمالاً همینطور فکر می کردم. شدی آش نخورده و دهن سوخته. برای خودت سخت نیست؟ زشت نیست؟ به خدا من که طاقت ندارم حتی لحظه ای جای تو باشم... مردم احمقند،یا روشنشون کن، یا ازشون سوء استفاده کن. ببینم، چرا نه روشنشون می کنی، نه مثل خیلی های دیگه ازشون سوء استفاده می کنی؟ ببینم، مگه تو آدم نیستی؟ مگه تو حق زندگی نداری؟ نفس بکش، زندگی کن. شدی ناله، شدی ناکام! نکن این کارها رو. مثل خیلی ها خودخواه باش. چرا هیچی نمی گی؟ مثل درخت جلوی من نشستی و توی چشمام زل زدی؟ با توام...

فکر می کنم... نگاهم رو روی زمین انداختم و در جواب، آروم زیر لب بهش گفتم: حق با توئه... عذابم نده. کاری نمی تونم بکنم. بیشتر از این حرفها محکومم و تو نمی دونی...
----------
پ.ن: حالاهایی که می گذرد، سخت ترین هنوز هاست...

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 23:34 .

یا حق
وش به حالت که با این حال، هنوز هم نمی دانی...
بازی اش تمام شد! باخت...
ازش پرسیدم چرا باختی؟ اما فقط نگاهم کرد. دلم برایش سوخت. من هم نگاهش کردم... سایه ام را می گویم. همان که مرا به هر کاری وادار می کند.
بگذار از سایه ام برایت بگویم. شب هنگام مرده وار روی دیوار اتاقم زندگی می کند. از نگاههای مردمان بیم دارد و حرف هم نمی زند. سایه ی باخته ی من، چند سالی می شود که بهترین همراهم شده، از وقتی که من هم باختن را یاد گرفتم.  می بینی؟ وضع مطلق من هم از این ها که می بینی خراب تر است. اما کسی نمی داند. نمی فهمد! خوشا به حال همان نفهم ها...
از گفتن جمله های "نرود میخ آهنین در سنگ" و "خلایق هر چه لایق" هم خسته می شوم. یعنی خسته از همه چیز! می خواهند نابودم کنند... می خواهند چیزی را از من بستانند که آن چیز خود من است. باز هم خوشا به حال آنها خستگیشان با درددل کردن با یک نرخر از بین می رود. خوشا به حالشان که نمی فهمند و نمی دانند خستگی چیست...
از من نشنیده بگیر، اما قاطع، استوار، فکور باش! همیشه و در هر حال.
----------
پ.ن: پرونده ها بسته!

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 1:21 .