یا حق
یستم! نیستی! نیست! نیستیم! نیستیم! نیست...
آخ آخ! دست روی دلم نگذار که خونه. می سوزه ها! سخت هم می سوزه! همه ی نیستن ها نامردیست...
احتمالاً ایرادی هم ندارد. عادت دارم به این که چیزی از آن من نباشد. تو نگران نباش؛ فقط بخند که هم خدا رو داری هم خرما رو. برای هر که دوست داری بخند، خنده هایت قشنگند. بگذار مردم از خندیدن هایت لذّت ببرند. هر چه باشد مردم هم دل دارند.
برای مردم حرف بزن. به نظرم می آید صدایت را هم خیلی دوست دارند. شاید چون بی نهایت زلال و صاف است. صدایت به زیبایی هایت می افزاید. برای مردم حرف بزن! این مردم اند که صدایت را دوست دارند...
راستی؛ نگاههای ارغوانی ات را! چه زیبایند. موسم بهار، با رنگ نگاههای تو... وای! چه شود. هیاهوی نقش و رنگ... نگاههایت هم برای مردم. این مردم اند که دوستدار نگاههای تو اند... نگاهشان کن، هر باشد نگاههای یک مظلوم بی نهایت دوست داشتنی ست...
از گریه ها و چشمها و وجودت هم دیگر نمی گویم. چرا که خودت می دانی مردمی هستی و...!
اما، من که از مردم نیستم؟ برای من؟ - بی خیال! یاد گرفته ام به هیچ قانع باشم. هیچ؛ به معنای مطلق کلمه. بگذار بگویمت: «تازگی باید به چه عادت کنم؟»
خستگی و دلتنگی کارشان از عادت گذشته، شدند قسمتی از ذاتم. من بیش از این نیستم!
برای مردم بخند؛ بخند؛ به عالمیان بخند. به امثال من بخند. شاید به همه ی اینها هم عادت کردم، دنیا را چه دیدی؟
فعلن ها برنامه ی عادت جدید دارم. می دانم میمیرم، می میری و حتی میمیرند! مردگی که جای دوری نیست. همین فرسنگها فاصله، همین آفتاب دم غروب، همین قاه قاه های بی شرمانه... فراموشم نمی شود چه به سرم آمد!
----------
پ.ن1: سالی جدید و داستانهایی جدید! زمین، تولدت مبارک!
پ.ن2: شترسواری بی نهایت لذت بخش بود.
|لینک ثابت|
نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 19:6 .