تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق

وشه اتاقم نشستم. همه ی وجودم خسته بود. از این که همه چیز را برای خودم ساکن می دیدم، لذت می بردم. حرکتی نبود که صدایی باشد و صدایی نبود که آزاری باشد. آرام در حد شب کویر.  فقط من بودم و فکرم. لذت میبردم. فکر می کردم به روزهایی که برای این که ساکن نمانند، می گذرند. یاد آن روز افتادم که با هادی به یک مجتمع تجاری رفتیم. سرخوش از زندگی، رفتیم از یک مغازه ی روسری فروشی، یک مقنعه ی پسرانه (!) بخریم. بدون هیچ سیاستی، بدون هیچ چشم داشتی. دلمان شاد بود. از ته دل می خندیدم. رفتیم و هادی مقنعه سرش کرد. هادی را چند سالی بود می شناختم. تا با او بودم، خودم بودم. من و او، همدیگر را بزرگ کردیم. برای هم بیشتر از دوست و رفیق بودیم. خیلی دوستش داشتم. جالب اینجا بودکه مغازه دار، وقتی دید هادی مقنعه سرش کرده، تعجب کرده بود. هم می خندید، هم چشمهایش گرد شده بود و ما را نگاه می کرد. بیچاره مغازه دار. از نگاهش پیدا بود اولین بار بود که از این دسته مشتری ها به تورش می خورد.
اما از فکر کردن به اوج خنده های زندگیم، اوج لذت ها و شادی ها، حتی لبخندی بی روح هم لب هایم را نقش نمی داد. کمرم را به دیوار فشار می دادم، می خواستم قسمتی از دیوار بشوم. می خواستم تا جا دارد، ساکن بمانم.
خطوط قرمزی می خواستم برای خودم رسم کنم. خطوطی قرمز که باید می کشیدمشان تا مبادا هرز شوم، مبادا کسی به من تذکر بدهد. از تذکر تنفر دارم! تذکر را از فحش بد تر می دانم. شاید اولین باری بود که قرار بود تا این حد خودم را محدود بسازم. اولین بار بود که قرار بود قدم هایی، مخالف قدم های  دلم بر دارم. آخ که چه سخت است قانونی محکومت کند که از آن خبر نداشته ای! مثل قانون جاذبه، اگر قرار باشد قاصدکی را محکوم کند... سخت است!
نشدنی نبود. قفسی ساختم و...
زانوها و گردنم خسته شده بود. اما با این حال، دلم نمی خواست تکانشان بدهم. می خواستم همینطور همه چیز بماند. کاش تا لحظه ی مرگ همینطور می ماندم. هیچ صدایی، حتی صدای گذر زمان هم نمی آمد. انگار زمین نبودم. انگار جایی نبودم. انگار فقط فکر بودم. انگار نه جسم بودم و نه عقل و نه روح. فقط وجود فکرم بود که زندگی می کرد. صحنه های فکرم بود که می آمد. چشمهایم را بستم تا بیشتر ببینم. بیشتر درک کنم.
همه چیز کثیف شده. همه ی زندگی ها برای این که کسی، چیزی به دست بیاورد. همه ی زندگی ها برای اینست که ما راحتتر فراموش کنیم. برای این که نفهمیم زندگی چیست و ما کیستیم. برای این است که لذت سکون را در نیابیم...
چند ساعتی گذشته بود و من، از لذت سکون لذت می بردم. من بودم و فکرم. من بودم و من!

----------

پ.ن: هادی مستعار بود.

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:13 .