تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق
ضیه ی من و ... من هم باید جالب باشد. کسی نیست؟!؟ می شنوی؟
آهای... دلم واسه تنگ شدن برای تو آروم و قرار نداره... امروز رو سفیدم کرد!
شب از نیمه گذشته بود و ستاره در آسمان و بلبل و طرب و می و هردچه می خواستی بود. اما دلم خوش نبود. آرام آرام سردی سحر هم نمایان شده بود. می لرزیدم و به لحظاتی که باید خوش می بودند حسرت می بردم. چه کم داشتم؟ دل خوش؟ نگاه گرم؟ آغوش باز؟
دلم تنگ شده بود. از زمین و زمان بدم می آمد. باید به چه خوش می بودم؟ به این که من هم باید باشم همان می و طرب و بلبل؟ مثل همه تایید می کردم؟ نه!!! کدام دل خوشی نبودند... اما به چه بسته شده بودم؟ پایم در هوا بسته شده بود و میان نیستی و باز هم نیستی آویخته شده بودم. دهانم بسته بود. حرف نباید می زدم، چون حرفهایم را نمی شنیدند. اصلاً انگار نیستی مطلق تر از این حرفها بود. صوت جریان نمی یافت.چه کسی پای مرا بسته بود؟ عادت؟ عشق؟ هوس؟ یا محض دعای خیرخواهی؟ شاید هم لعنت مسلمانی...
من که بودم؟ او که بود؟ از کجا آمده بود میان این همه کرختی؟ چرا باید جان می داد؟
دلم خوش بود کسی در زندگی ام، تنهایی ام پا گذاشته...
دلم خوش بود شده ام تکیه گاه! دلم خوش بود شده ام نیاز. کور بودم؟ یا شاید... نمی دانم...
----------
پ.ن1: سرم درد گرفته...

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 22:42 .

یا حق

اعت 10 شب خرداد بود. از آن شبهای خردادی که آرام می گذشت. کنار مادی نیاصرم، آرام قدم بر می داشتم و از آرامش بی حد مادی لذت می بردم. نه صدای بوق ماشینی، نه دویدن پی لقمه نان حلال و حتی نه وجودی! خودم بودم و خودم. دلم گرفته بود. از آه کشیدن لذت می بردم. می دانستم تنهام. می دانستم ننگ فهمیدن را به دنبال خواهم داشت. سرم درد گرفت. از همه بدم می آمد.

کاش الان سیگار داشتم و روشنش می کردم. می دانی؟ سیگار کشیدن تازگی ها آرامم می کند. البته دانستن و ندانستنت انگار زیاد فرقی برایم ندارد...سیگار رفیق شفیقیست! از با او بودن که خسته شدی، کنارش می اندازی و مهمتر از آن، وقتی نیازش داری کنارت خواهد بود. تا بوده همین بوده.

هوا خنک بود. مور مورم می شد. بغض کرده بودم، اما گریه ام نمی آمد. این همه گریه کردیم چه شد؟ غیر از این بود که تابلوی عالم شدیم و به ما خندیدند؟ بغض کرده بودم و نمی دانستم برای که گریه کنم. کاش کنارم می بودی...

دیدم به تو خیلی حسودیم می شود. دیدم تو از ندانستن بیزاری و من از دانستن. قلم را برداشتم و با خط خوش نوشتم: "سالها دل طلب جام جم از ما می کرد". بی اختیار دستم می لرزید. در اتاقم تنها بودم. مثل همیشه، مثل اوایل و اواخر. می توانستم از تنهایی استفاده کنم و با شنیدن نوای همین تاریکخانه، از غمت بنویسم. می توانستم تا کسی نمی بیند، نمازی بخوانم و دعایی بکنم. می توانستم بی وجود مزاحمی، به تو فکر کنم تا دنیایم تمام شود... به به! چه گذران زیبایی.

انگار این صحنه ها را درخواب دیده بودم. اما در خواب تو هم کنارم بودم. دست گرمت را گرفته بودم و با هم کنار مادی نیاصرم راه می رفتیم. سکوت کرده بودیم و... خلاصه که خواب می دیدم! سوار تاکسی شدم و به خانه بر گشتم...

کسی روی میز اتاقم با خط خوش نوشته بود: "سالها دل طلب جام جم از ما میکرد، وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد". کسی در تنهاییم پا گذاشته بود...

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت 13:5 .
یا حق

ا بوده همین بوده...

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 14:29 .

یا حق
یچاره دلش تنگ بود. همین چند لحظه پیش با بوسه ای همدیگر را ترک کرده بودند. قدم بر داشتن سخت می زد. اگر الاآن هم با او می بود، همانقدر عادی می نمود که همیشه؟ یا این که مثل همان تلفن هایی که قلب آدم را از جا در می آورد، مثل همانهایی که با تمام وجود صدایش می کرد، غیر عادی می زد؟ با خودش فکر می کرد، "تا بوده همین بوده... کاری نمی شد کرد. شاید ما باید ظاهر عادی داشته باشیم. اصلاً عادی بودن برای همین مواقع است. اصلاً این بهتر است که همیشه به جای این که از خودم برایش بگویم، از پسرک همسایه یا حیاط خانه ی منور خانم بگویم. اصلاً این بهتر است. این طور دلم بیشتر تنگش می شود. این طور حتی وقتی کنارش هستم هم بغض دل تنگی دارم..."
هنوز فاصله اش با او آنقدر زیاد نشده بود. هر چند قدم که بر می داشت، بر می گشت و با حسرت نگاهش می کرد. از این که نمی تواند حرفهایش را به او بگوید زجر می کشید، زمانشان می گذشت و باز خودشان را سکوت می کردند. از هر دری حرف می زندند الّا از خودشان، گریه های شبانه شان، دلهای تنگشان. اعتقاد داشت دلتنگی ها ادم را می سازد. دل تنگی، آدم را بزرگ می کند. اما اگر الآن کنار او بود؟ اگر این زمان لعنتی نبود. اگر لحظه ی خداحافظی و بوسه های تلخ بدرودشان هیچ گاه از لبهاشان زاییده نمی شد... دلش می خواست زمان نمی بود تا همیشه لذت برچیدن بوسه از آن پنجه ی آفتاب را می داشت. همیشه کنارش بود و نورش، روشنی زندگی می شد... تکلیف دلتنگی چه می شد؟
دل تنگی محدود به زمان و مکان و جاذبه ی زمین است. فقط زمین است که این همه دل تنگی با خود دارد.
این افکار ذهنش را می خورد. بغضش ترکید. پشیمان از این که حرفی از خودش نزده بود، برای آخرین بار پشت سرش را نگاه کرد. او، هنوز ایستاده بود...
----------
پ.ن: هنوز هم خسته ام...

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 15:28 .