یا حق
ب شد و ماهی آمد. جیرجیرک های آوازه خوان، گرمتر از همیشه آواز سر می دادند. ماه زمین را روشن می کرد و ... می دانم بقیه اش را می دانی. بهتر از من هم می دانی.
اما نمی دانی آنشب فریاد زدم. نمی دانی نخوابیدم و کاغذ هایی را نگاه کردم که نقش نام تو را از بر شده بودند. نمی دانی با چه حالی شب را صبح کردم. نیازی هم نیست بدانی. قبلاً هم گفته ام؛ دانستن تو، مایه ی عذاب بشریت است.
عزیز دل، نمی دانی که گذشت، نمی دانی تمام شد، نمی دانی پل ها شکسته شد. عزیز سابق من، نمی دانی چه بر من گذشت.
یادت را می بوسیدم و نمی فهمیدی. عکست را می بوسیدم و نمی فهمیدی. تا یاد دارم هیچ گاه مرا نفهمیدی! هیچ گاه! تو نمی دانی چه گذشت. اما بگذار برایت بگویم که حالا...
روز ها و روزگاران خوش می گذرد، اکنون ها زیباست. بر در و دیوار، هر جا که بتوانم، می نویسم: "برخیز ای ساقی بیا، ای دشمن شرم و حیا/تا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان ساقیا". می خندم به دنیا، به خودم، به آینه، به تو. برایم خنده دار شده ای...
دیدی اینها را نمی دانی؟ پس بگذار قصه را برایت بگویم. آنشب، به همه ی با تو بودن ها و بی تو بودن ها لگد محکمی زدم. همه را به بوسه ای فروختم... آن شب و شبهای بعد، من تنها نبودم، غصه نمی خوردم، دلم نمی گرفت. آن شبها، راضی بودم؛ راضی! آنشب ها می خواستم خودم بمانم...
----------
پ.ن: مناجات؛ خداوندا، برای همه چیز سپاس... بودنم، هستننم و ماندم... برای همه سپاس. برای عمرم سپاس. برای داشتن ها و دارم ها و بده ها سپاس. برای داشتنت، دارمت، ماندنت سپاس. سپاس که قدرتمندی و می توانی. سپاس که قدرتمندی و می توانی. سپاس که قدرتمندی و می توانی. سپاس که قدرتمندی و می توانی. سپاس که قدرتمندی و می توانی...









