تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق
اش کسی نمی دانست، کسی نمی ماند...
دیوانه شدم، دست از سرم بردار، به خدا خسته ام... نمی بینی روزگارم چطوری میگذره؟ خیال مبهمت رو می گم. تو رو که می دونم مدتهاست...
تو بگذار پای این که زبانم نچرخید بگویم. بگذار پای این که چفت این دهن نمی تونه رو فعل این جمله ها باز بشه، زبونم نمی چرخه اداشون کنم. هی هی هی... گفتیم، ادا کردیم، تمام کردیم. می بینی پسرک؟ زندگی همین هاست، یعنی یاد بگیر زندگی ات را همین بگذاری و بس؛ یاد بگیر بدونی که نباید ببینی، بشنوی، و باز هم ببینی...
هی هی هی... پسرک، تو این نبودی، تو قرار نبود این بازی رو ببینی، بشنوی؛ تو برای این هیاهو ها نبودی.
رسیده ام به لعن  نفرین همه کس، همه ی اونهایی که شبها و صبح هایشان؛ بگذار بگذریم، این دفعه را بگذار به حساب ندانستنم، این طور یک ذره راحتترم.
تازه دوران نوجوونیم شروع شده بود، یکی از بزرگترین آرزوهام این بود: کاش پول نبود و تصور می کردم دنیا را بدون پول...
پسرک، الآن هوای جیبت را داشته باش... زندگی، دوستی، عشق، و هر چه بخواهی با پول مهیاست... ببخشید که یاد گرفته ام با همه ی شما همینطور حرف بزنم... پسرک،.. باز پر از نقطه شد نوشته ام، نقطه ها را بیشتر بخوان، با تو باید ساکت بود...
آی پسرک...

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 و ساعت 19:20 .

یا حق
اش بیشتر از این حرفها نگاهم میکردی قاب عکس کوچولو. تازگیا نگاهت فحش داره. می دونی؟ خیلی وقته بد و بیراه بهم نگفتی، خیلی وقته من هم بد و بیراه بهت نگفتم. خیلی وقته تو رو مایه ی عذاب و بد بختی ندونستم. خیلی وقته حتی باهات حرف نزدم، چه برسه به فحش بازی؟!! من نمی دونم و تو نمی دونی و ما با هم نمی دونیم. چه خنده دار. اما اهمیت نده. سعی کن مثل همون قدیما تا نگاهم به نگاهت می خوره، زیر لبی چیز هایی زمزمه کنی و سرتو اون طرف کنی که نبینی منو. اما نمی تونی! تو یه قاب عکسی. تو نه شعور داری و نه فهم. پس بهتره برای تو که بی شعوری درد و دل کنم. بجای همه ی اون عذابا فحشت بدم. بذار خودمو راحت کنم.قاب عکس خندون کوچولو، عقده ی خنده های جوونیم، چرا روی دیوار اتاق منی؟ چرا حتی حالا هم به بدبختی هام می خندی؟ تو مایه ی عذابی. تو یه بت شدی، یه بت، یه الهه، الهه ی همه ی ناکامی ها و کم آوردنام. اینا رو می دونستی؟ دهنت سرویس. چی از جونم می خوای؟ چی کارت کردم مگه؟ نیشتو ببند عوضی... ازت بدم می آد...ازت بدم می آد... ازت متنفرم...

می خوام بیدار بشم، من قاب عکس نمی خوام، شاهد بد بختی نمی خوام...قاب عکس من کو؟ کی شکستش؟؟

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 10:49 .

یا حق

یان هوا و زمین تلوتلو می خورم. دلم همان خانه خرابه را می خواهد. همان که زندگی ام را نقش می داد. دلم همان دیواره های کاهگلی و ترک خورده اش را می خواهد. دلم همان سادگی حیاط کوچک واقعاً حقیرش را می خواهد. میان اینجا و آنجا تلوتلو می خورم، بی آن که مست شده باشم. اینجا زننده و مهیب شده؛ خدایم شاهد که همین جا هم آنطور که خواستم نیست. چرا اینقدر رکود؟ اینقدر سردرگمی؟
پیرمرد نوای همین تاریکخانه را می شنید. پیر مرد یا من هم حرف می زد. نفهمیدم چقدر گذشت و چه گفت. به این فکر می کردم که چرا بغض پیرمرد ها هم می ترکد؟ آنها هم خانه خرابه ی خودشان را می خواهند؟ امیدوارم تصوراتم اشتباه باشد.
یاد پیر مرد می افتم و فکر می کنم چرا باز باید میان زمین و آسمان معلق باشم؟ این همه بودم بسم نبود؟ این همه دست و پا می زدم که کمکم کنید، کافی نبود؟ باز هم همان بازی و همان باخت؟ چرا؟
کجاست آن کَسِ همه کَس؟ فکر نمی کردم خرابه ی شیرین من، همان اتاقک بی در و پنجره، همان هیبت سایه ام، سیگار می کشید و دودش را توی صورتم فوت می کرد، همان که روی دیوارش ناشیانه نوشته بودند "اسیر"، دلم برای همان تنگ شده. اصلاً دلم برای سیگار کشیدن ها و خنده های زننده ی سایه ام، زجر کشیدن هایم، ماندن هایم، گریه کردن هایم، سر به دیوار کوبیدن هایم... دلم برای همه ی اینها تنگ شده.
هان، یادم آمد، پیر مرد آخرین حمله به من گفت: به قاب عکس دیوار اتاقک ایمان داشته باش...
پیرمرد، می دانی؟ قاب نیست...
دلم بیشتر تنگ است...

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 و ساعت 23:19 .

یا حق

ذر کن. جنگل ابر را دیدی؟ باز هم گذر کن.دوستان جدید و خوب. دلم برای آتش کوچک کنار چادرمان تنگ شده. دلم برای چای آتشی تنگ شده. دلم می خواهد هنوز همانجا بودم. دلم می خواهد دوستانم هنوز همانها بودند. دلم خندید. یادم خوب مانده. آن دو روز از ته دل می خندیدم. دو روز برای خودم بودم. فکر هایم از خودم بود. حرفهایم و ... هر چه می دانم از آن خودم بود. بی هیچ چشم داشتی از کسی، خودم بودم.
دلم همان جنگل را با همه ی سگ ها و ترس هایش می خواهد. دلم دود آتش میان مه می خواهد. دلم می خواهد میان اینان نباشم. ببریدم...

آدما من دیوونم... عاقلا من دیوونم...

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 0:16 .

یا حق
اف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ...عشقبازان چنین مستحق هجرانند

شب همدان پرستاره تر از شب های اصفهان است. شاید همدانی ها هم همیندقدر زندگی شان پر ستاره تر است! اینش را نمی دانم. البته شاید هم به ماههای آسمانشان بسنده می کنند. همین را هم نمی دانم. چرا وسوسه ی نوشتن از ستاره ها؟ چرا قصه های آسمانها که چه دارند و چه ندارند؟
آسمان بلند، شب ها، در شهر ما فقط سیاه است. سیاهی آسمان و گرمی دستهای گم شده ای... سیاهی آسمان و نور ماه شهرمان... سیاهی آسمان و هر چه که فکرش را بکنی... خلاصه که زیر همان سیاهی آسمان بی ستاره ی شهرمان، برای خودمان زندگی داریم...

سرت را روی سینه ام بگذار، ببین! قلبم صدایت می زند. سرت را همین جا بگذار، می خواهم موهایت را نوازش کنم تا بخوابی. وجود تو با غم سازگار نیست گلکم. سرت را روی سینه ام بگذار و آرام بخواب. تا صبح مواظبت هستم. تا صبح نفس های آرامت را می شمارم. می بینمت تا برای همیشه ثبتت کنم. ماه آسمان شبِ بی ستاره ی شهرمان کجایی؟ سرت را روی سینه ام بگذار...

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 23:3 .

یا حق

می آن  طرف تر، این کوچه و آن کوچه زیاد تفاوتی ندارد. دست هایت را در جیبت فرو ببر، سرت را مثل رستم بالا بگیر و مثل رژه ی نظامی ها، قدم های سفت و محکمت را پی در پی بردار. برو کوچه ی بالایی. همان کوچه که زیاد تفاوتی با این کوچه ندارد. برو و نگاه کن. نگاه کن این خانه ها چه کلیشه ای و ساده ساخته شده اند؛ نگاه کن، این همه ایدئولوژی و مکتب زیر سقف این خانه ها وجود دارد. این همه آدم که پی هدفی میدوند و می خوابند و ... کسی راه درستش را نمی داند. کسی نمی داند برای چه آمد، رفت، زندگی های مرده وار گذراند. کسی نمی داند برای چه باید برای زندگی اش این همه صغری کبری ببافد. اینها، همه مکاتب کوچه بالایی هستند. همه هم دیگر را تحریک می کنند تا بتوانند... ببین دخترکانش را! به مال و منال پدر پسرکی بی عرضه دل می بندند و ... ببین مردهایش را، چه کلاههای بزرگی دارند. وقتی این کلاهها را سر هم می گذارند، تا ناف همدیگر پایین می آید. ببین چه راحت انسانیت هایشان فروش می روند. کوچهی بالایی همان جاست که انسان ارزانست. در این کوچه همه سرگرم زندگی های مرده وار خودشانند. کسی از عاطفه و بودن بهره نبرده، کسی نمی داند کمک چه طعمی دارد. آنها، با این همه ایدئولوژیِ و مکتب، حتی نمی دانند خدایی هست؟ نیست؟ کیست؟ کجاست؟ کوچه بالایی، زیباست. همه چیز مدرن و امروزیست. دختر هایش داف و پسر هایش، جگر خوار همان دافی ها هستند... کوچه ی بالایی صداقت مفهوم ندارد. سر مردم آن کوچه، حتی برای رسیدن به لقمه ای نان هم که شده، گرم است. فکر وجود ندارد... فکر وجود ندارد... فکر وجود ندارد...
کوچه ی بالایی جای عزیز ها نیست. این همه گفتم تا برسم به این که؛ وقتی از کوچه ی بالایی برگشتی، دیگر نرو آنجا... کوچه ی بالایی جای فرشته ها نیست...

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 1:7 .

یاحق

وزها فكر من اين است و همه شب سخنم

كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم

از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به كجا مي روم ؟ آخر ننمايي وطنم

مانده ام سخت عجب كز چه سبب ساخت مرا

يا چه بود است مراد وي از اين ساختنم

جان كه از عالم علوي است يقين مي دانم

رخت خود باز بر آنم كه همان جا فكنم

مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك

دو سه روزي قفسي ساخته اند از بدنم

اي خوش آن روز كه پرواز كنم تا بر دوست

به هواي سر كويش پر و بالي بزنم

كيست در گوش كه او مي شنود آوازم

يا كدام است سخن مي نهد اندر دهنم

كيست در ديده كه از ديده برون مي نگرد

يا چه جان است نگويي كه منش پيرهنم

تا به تحقيق مرا منزل و ره ننمايي

يكدم آرام نگيرم نفسي دم نزنم

مي وصلم بچشان تا در زندان ابد

از سر عربده مستانه به هم درشكنم

من به خود نامدم اين جا كه به خود باز روم

آن كه آورد مرا باز برد در وطنم

تو مپندار كه من شعر به خود مي گويم

تا كه هشيارم و بيدار يكي دم نزنم

شمس تبريز اگر روي به من بنمايي

والله اين قالب مردار به هم در شكنم

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 20:4 .

یا حق

لم می سوزد.کاری که می توانم را نباید انجام دهم. نمی گذارند!

از تکرار التماس وار روزها می پیچم و دست آخر، بی خیال جلال همتی گوش کن... ببین چه سرخوشه؟!؟ می خونه "عذرا خانوم گفت؛ چی گفت؛ خودش به من گفت؛ چی گفت...". تا کی دور خودم بپیچم؟ دنبال چه چیز بودم؟ چرا زندگیم متوقف شده؟ چرا نمی فهمد؟ شاید او هم رفته پی حرفهای عذرا که چه گفته و چه کرده... اما به چه قیمتی؟ به قیمت تنگ آوردن نفس من و خودش؟!

گهگاه آرزو می کنم کاش می توانستم همان سادگی سابق را خرجش کنم. شده بودم "چشمم به راه و دلم جای دیگریست...". هی! گذشت! گذروندم. پیدا کردم، گم شد، پیدا شد، گمم کرد، پیدا شدم، گم شده بود... این اواخر وجودش طعم تلخ تکرار می دهد... کاش همه ی اینها را می فهمید!

زیادی بی مصرفم. اما از این که سعی کنم مصرفی شوم و به سنگ بخورم هم خسته ام. خسته!!!! از همان خستگی هایی که روزگارانی مسخم می کرد و پندار مرده به من می داد. خسته ام... صبر که می توانم! صبر می کنم تا پیدا شود و پیدایم کند!

«بار ها با خودم می گفتم: کاش لااقل تو اینقدر کلیشه ای فکر نمی کردی...»

----------

پ.ن: روزگارانی می گذرد. خوش و بدش بماند. استفاده اش مهم است...

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 و ساعت 13:17 .

یا حق

ی متلک های چه کسی بودی؟
تو نمی دانی چه کسی کجای زندگی ات است. تو نمی دانی رنگ زرد را خورشیدگان آورده و رنگ سفید، از مهتاب است که میان تاریکی شب، راه امثال ما را کورمال کورمال روشن می کند. رنگ آبی ات آسمانی و سبزت همه اطراف.

وای باز هم هیاهوی این رنگ ها؟!؟ جای من؟ مشخص کن!!

تو برو خودت رنگت را پیدا کن...
یادمان باشد چیزی برای از دست دادن نداریم. یادمان باشد بی رنگمان کردند، نابودمان کردند، جلوی نگاه خودمان خاطره هایمان را سوزاندند... ما مانده ایم و کوهی عقده، که بر گلویمان بغض وار آویزان کرده اند!! چرا با من اینکار را کردند؟ چرا با تو؟ نمی بینی این همه پسرکان و دخترکان را؟ خیابان های شهرت بعد از ظهر ها... جوانی ها و خیلی ارزش ها به بوسه ای فروخته می شوند. حتی همین الآن که می نویسیم و می خوانیم. بوسه هایی داغ و ناب. باشد که بگوییم اینها دلیل بر جوانی ماست... نمی بینی بی پدری را که برای رفع هوسی... سرم سوت می کشد. دلم می خواهد فریاد بزنم. ما همه از برای این نیستیم. توجیه نکنیم خودمان را!!!

پی متلک های چه کسی بودیم؟ خنده چه کسی را خریدیم؟ به چه قیمتی؟ رنگهایمان کو؟ ارزشهایمان؟
خدایم کو؟
----------
پ.ن1: می خواهم نباشم. بسم است نقطه

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 12:51 .