یا حق
اش کسی نمی دانست، کسی نمی ماند...
دیوانه شدم، دست از سرم بردار، به خدا خسته ام... نمی بینی روزگارم چطوری میگذره؟ خیال مبهمت رو می گم. تو رو که می دونم مدتهاست...
تو بگذار پای این که زبانم نچرخید بگویم. بگذار پای این که چفت این دهن نمی تونه رو فعل این جمله ها باز بشه، زبونم نمی چرخه اداشون کنم. هی هی هی... گفتیم، ادا کردیم، تمام کردیم. می بینی پسرک؟ زندگی همین هاست، یعنی یاد بگیر زندگی ات را همین بگذاری و بس؛ یاد بگیر بدونی که نباید ببینی، بشنوی، و باز هم ببینی...
هی هی هی... پسرک، تو این نبودی، تو قرار نبود این بازی رو ببینی، بشنوی؛ تو برای این هیاهو ها نبودی.
رسیده ام به لعن نفرین همه کس، همه ی اونهایی که شبها و صبح هایشان؛ بگذار بگذریم، این دفعه را بگذار به حساب ندانستنم، این طور یک ذره راحتترم.
تازه دوران نوجوونیم شروع شده بود، یکی از بزرگترین آرزوهام این بود: کاش پول نبود و تصور می کردم دنیا را بدون پول...
پسرک، الآن هوای جیبت را داشته باش... زندگی، دوستی، عشق، و هر چه بخواهی با پول مهیاست... ببخشید که یاد گرفته ام با همه ی شما همینطور حرف بزنم... پسرک،.. باز پر از نقطه شد نوشته ام، نقطه ها را بیشتر بخوان، با تو باید ساکت بود...
آی پسرک...

یان هوا و زمین تلوتلو می خورم. دلم همان خانه خرابه را می خواهد. همان که زندگی ام را نقش می داد. دلم همان دیواره های کاهگلی و ترک خورده اش را می خواهد. دلم همان سادگی حیاط کوچک واقعاً حقیرش را می خواهد. میان اینجا و آنجا تلوتلو می خورم، بی آن که مست شده باشم. اینجا زننده و مهیب شده؛ خدایم شاهد که همین جا هم آنطور که خواستم نیست. چرا اینقدر رکود؟ اینقدر سردرگمی؟
ذر کن. جنگل ابر را دیدی؟ باز هم گذر کن.دوستان جدید و خوب. دلم برای آتش کوچک کنار چادرمان تنگ شده. دلم برای چای آتشی تنگ شده. دلم می خواهد هنوز همانجا بودم. دلم می خواهد دوستانم هنوز همانها بودند. دلم خندید. یادم خوب مانده. آن دو روز از ته دل می خندیدم. دو روز برای خودم بودم. فکر هایم از خودم بود. حرفهایم و ... هر چه می دانم از آن خودم بود. بی هیچ چشم داشتی از کسی، خودم بودم.
اف عشق و گله از یار بسی لاف دروغ...عشقبازان چنین مستحق هجرانند
وزها فكر من اين است و همه شب سخنم
لم می سوزد.کاری که می توانم را نباید انجام دهم. نمی گذارند!
ی متلک های چه کسی بودی؟







