تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق
رود بر تو. گاهی بزرگ می شوم. آنقدر که در اتاقم جایم نمی شود. اضافه ی بودنم از در و پنجره ی اتاقم بیرون میزند. ناگزیر، سعی می کنم از پنجره ی کوچک اتاقم بیرون بیایم. می خواهم رد شوم. می دانم بیرون از پنجره، خبری نیست. می دانم می افتم و حداقل دست یا پایم می شکند. خب دست خودم نیست! گاهی بزرگ می شوم...
گاهی حتی وقتی سواز تاکسی ام بزرگ می شوم. بین مسافر ها جایم نمی شود. پیاده می شوم. مردم نگاهم می کنند. خب دست خودم نیست! گاهی بزرگ می شوم...
گاهی حتی بیشتر از انتظار خودم بزرگ می شوم. نمی دانم با خودم چکار کنم. سعی می کنم دستهایم را قلمه بزنم، پاهایم را قلمه بزنم، نگاههایم را و حتی حرفهایم را قلمه بزنم. قلمه های کج و معوج، که به قول مادرم فقط به درد خودم می خورند و بس. بدم می آید از خودم. قلمه ها را بیرون پرت می کنم. کوپک شده ام. سبک شده ام. اندازه ی تمام ثانیه هایی که می باید درکشان می کردم، سبک شده ام. دلم پرواز می خواهد. دلم آسمان می خواد. یا نه، دلم فقط هوای پاک می خواهد. اما باز بزرگ می شوم. باز بدم می آید از خودم.باز بزرگ می شوم. حسرت می خودم، باز باید وجودم را قلمه بزنم... به خدا دست خودم نیست! گاهی بزرگ می شوم...

باز سالی بزرگتر شدم...

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387 و ساعت 23:32 .

یا حق

اده باش...

می دانم می دانی؛ قصه ی شب و من و تو و دستهایت... تکرارش هم زیباست.

توی چشمام نگاه کن... ببین، شاید واسه ت قصه دارند! از همون قصه ها که دوست داری! قصه ی حوض وسط حیاط خونه ی مادر بزرگ و شروع پاییز و بازی برگهای خشک درختها روی آب و بادهای پاییزی و من که از پشت پنجره نگاهت می کنم و تو نمیدانی! همین قصه ها که از انگشتهایت شروع می شوند و به خماری چشمهای درشتت ختم می شود. داستانهایی که کسی جز خودمان نخواهد دانست. همین ها که حسادت فرعون زمان و غیره را بر می انگیزد. پاییز نزدیک شده. هوا سرد می شود و من و تو گرمتر از همیشه، پی راه خودمان می رویم. بدون نیاز به کسی.

کوبه هایی بر سرم فرود می آید. نجاتم می دهی...بگذار باز هم بقیه اش را ببوسم... بوسه نجات بخش لحظات تنهایی من است. زبانم کم آورده... حرف نمی زنم... بوسه هایمان را هم می بوسم...

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 0:33 .

یا حق
وار تاکسی شدم. اولین بار بود میدیدم توی اصفهان، راننده ی تاکسی، کولر ماشین خودش را روشن کرده. با خودم فکر می کردم چقدر خوب است راننده هم هوای خودش را دارد و هم هوای مسافرهایش را. هوا خیلی گرم بود. کولر پراید در حد توان سعی می کرد  هوای خنک و مطبوعی برایمان تولید کند. غقب تاکسی، بین دو مرد میانسال نشسته بودم. فکرم رفت به این سمت که چقدر خوب است همیشه اجتماع اینطور باشد. احترام های متقابل و اینها. یک دفعه مرد سمت راست از ته دلش آه کشید. به نظرم میومد روزه ست. چون دهانش بوی تعفن می داد. رویم را برگرداندم سمت چپ، مرد سمت چپ، نگاهی به من انداخت که چهره ام از بوی گند در هم رفته بود. بعدش نگاهش به مرد سمت راست گره خورد. مثل این که قبلاً با هم آشنا بودند. شروع به احوالپرسی کردند. صورتم دم دهان مرد سمت چپ بود. به محض این که گفت: "به! سلام آقای هاشمی..." فشارم افتاد! دهان این یکی بوی بدتری می داد. دو نفرشان روزه بودند. نمی دانستم چه کنم. فاضلاب جلوی بوی حاصل از دهان این دو عزیز، لنگ می انداخت. هر لحظه بو بیشتر می شد. بوی اسیدی و غیر قابل تحملی ایجاد شده بود که اصلاً شامه ی هر انسانی را از بیخ و بن می سوزاند. با هر نفس تا مغز سرم تیر می کشید. ابراز احساسات این دو مؤمن هر لحظه بیشتر می شد.
دو نفرشان روزه بودند. به نظر خودشان هم کلی ثواب کرده بودند. تصمیم گرفتم نرسیده به مقصد پیاده شم. وقتی پیاده شدم و نفس راحتی کشیدم، به تفکر یا به عبارتی رؤیای خودم راجع به اجتماع و مراعات های متقابل خنده م گرفت. مردک نه مسواک میزنه، نه از بوی سگ مرده ی دهانش آگاهه...ایناس که میشه اجتماع ما ایرانیا!!!!

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 18:30 .

یا حق
ب؟ بعدش؟ اپیزود اول: دنیا مانع توست! دنیا ساخته شده تا تو را از رسیدن به آرزوها و خواسته هایت دور کند. اصلاً دنیا گلالود است. نفرین می کنی دنیا و مایتعلق به را!
اپیزود دوم: میروی و عاشق می شوی. دنیایت عشق پاکت (!) می شود. دیگر دنیایت اذیتت نمی کند. روز و روزگار خوش پیش می رود. هم را دوست دارید. برای هم میمیرید. اصلاً هم به جدایی فکر نمی کنید!
اپیزود سوم:دنیا سیاه می شود. عشقت به هر دلیل بی مزه ای هم که شده ولت می کند. شبیه همان اپیزود اول، بسیار پشیمان می شوی. می نالی. از همه بدت می آید. این قسمت، اپیدمی ای است که اکثراً دچارش هستند. چاره اش هم عشقی دیگر، به پاکی (!) عشق اول است. اما اولش آنتی جنس مخالفی! دست خودت هم نیست. حق داری. اول با قلب تو بازی کرده. بعد هم میره با کس دیگه! اصلاً تو رو مسخره ی خاص و عام کرده. تو تازه رفته بودی تو فکر ازدواج باهاش، که ناغافل، اصلاً کن فیکن می شی.
ماوقع زندگی ات وارد یک لوپ می شود. پله ای بر می گردی عقب و باز عاشق می شوی. باز تمام می شود. باز افسرده می شوی. باز عشقی دیگر و به همین منوال، تا زمانی که چیزی دریابی!!
اپیزود چهارم: به عرفان، موسیقی، نقاشی، خودت، صدا، طبیعت، درس، کار و... سرت را گرم می کنی. آسه میری، آسه میای که گربه شاخت نزنه.
الآن تو با تجربه هستی. به سنت کاری ندارم. این ماجرا می تواند از کودکستان برایت شروع شده باشد. تو بزرگ شده ای. می دانی چه کنی، چه بگویی! تو می دانی زندگی چیست...
آفرین بر تو!

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 0:22 .

یا حق
می دانم مرضش چیست! دکتر رفته یا نه؟
از پنجره ی کوچک اتاقم، پایین، توی کوچه را نگاه می کنم. به نظر می رسد کسی پایین نیست. چراغ برق، به سختی کف کوچه را روشن کرده. هوا گرم است.
در خانه را باز می کنم.لامپ راه پله سوخته! کور مال کورمال پله ها را پایین می روم. در را باز می کنم. و توی کوچه را نگاه می کنم. مرض گرفته ی بی شعور ته کوچه ایستاده و به من می خندد. دو سه قدمی به سمتش می روم. تا می بیند که به طرفش می روم، فرار می کند. یادم می افتد شلوارک پایم است و حیا و شرم و حجب و شرع و بقیه ی چیز های این دسته ای به من اجازه نمی دهد بگیرمش و گوشش را بپیچونم. از ته دل، با تک تک ذرات وجودم فحش های شسته و نشسته ای که بلدم را نثارش می کنم. برگشتم بالا. فسقلی نیم متری، من 2 متری رو 70 تا پله بالا پایین می کنه تا وایسته و هرهر به اوسکل بودنم بخنده. حیف که نمی دانم خانه شان کدام است!! اگر نه بلد بودم لااقل چطور حالی ننه اش بکنم که این تخم سگ را از کوچه جمع کند تا مردم را نصف شبی زابرا نکند! توی همین فکر ها بودم که باز زنگ خانه به صدا در اومد.
بییییییییییییییییییییییب!!!
بدون اینکه آیفون را جواب بدهم، به سرعت برق پریدم پایین و دیدم همان پسرک نیم متری با ننه اش ته کوچه ایستاده اند و به من می خندند!!!!
من خنده دارم یا اینا؟

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 14:29 .