یا حق
رود بر تو. گاهی بزرگ می شوم. آنقدر که در اتاقم جایم نمی شود. اضافه ی بودنم از در و پنجره ی اتاقم بیرون میزند. ناگزیر، سعی می کنم از پنجره ی کوچک اتاقم بیرون بیایم. می خواهم رد شوم. می دانم بیرون از پنجره، خبری نیست. می دانم می افتم و حداقل دست یا پایم می شکند. خب دست خودم نیست! گاهی بزرگ می شوم...
گاهی حتی وقتی سواز تاکسی ام بزرگ می شوم. بین مسافر ها جایم نمی شود. پیاده می شوم. مردم نگاهم می کنند. خب دست خودم نیست! گاهی بزرگ می شوم...
گاهی حتی بیشتر از انتظار خودم بزرگ می شوم. نمی دانم با خودم چکار کنم. سعی می کنم دستهایم را قلمه بزنم، پاهایم را قلمه بزنم، نگاههایم را و حتی حرفهایم را قلمه بزنم. قلمه های کج و معوج، که به قول مادرم فقط به درد خودم می خورند و بس. بدم می آید از خودم. قلمه ها را بیرون پرت می کنم. کوپک شده ام. سبک شده ام. اندازه ی تمام ثانیه هایی که می باید درکشان می کردم، سبک شده ام. دلم پرواز می خواهد. دلم آسمان می خواد. یا نه، دلم فقط هوای پاک می خواهد. اما باز بزرگ می شوم. باز بدم می آید از خودم.باز بزرگ می شوم. حسرت می خودم، باز باید وجودم را قلمه بزنم... به خدا دست خودم نیست! گاهی بزرگ می شوم...
باز سالی بزرگتر شدم...

اده باش...
ب؟ بعدش؟ اپیزود اول: دنیا مانع توست! دنیا ساخته شده تا تو را از رسیدن به آرزوها و خواسته هایت دور کند. اصلاً دنیا گلالود است. نفرین می کنی دنیا و مایتعلق به را!
می دانم مرضش چیست! دکتر رفته یا نه؟ 







