تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق
ر سرم فرود آمد و ...
بازیگر سینما، روی صندلی کافی شاپ نشسته بود. با این که هوا هنوز به سردی نرفته بود، اما تنش مور مور می شد. همیشه دستهایش زیادی و بودند و اینبار، چشمانش. کاش کور بود، تا نمی دید. شاید این طور، حرف های چشمهایش از بین می رفتند و کسی نمی فهمیدشان...
با این که همیشه به شیرینی و شکر در قهوه علاقه داشت، اما دلش نمی خواست نسکافه ی شیرین بخورد. می خواست تلخی نسکافه را بر تلخی امروز اضافه کند. بازیگر سینما، با دو دست لیوان نسکافه اش را محکم گرفته بود. به کف روی سطح نسکافه خیره شده بود. هر از چند گاهی، لیوان را جلوی دهانش کج می کرد و لبش را تر می کرد. نگاهش را از همه چیز می دزدید، به لیوانش خیره می شد و ناگه چشمانش را می بست. اصلاً انگار این دنیا نبود. گاهی حتی حرف های دختری که جلویش مشسته بود را هم نمی توانست بشنود. حرف نمی زد. شاید فهمیده بود که دهانش هم زیادی است. دست هایش سرد شده بود. فکرش مشغول امروز بود. امروز... امروز... امروز...
شاید او هم کم شده بود. شاید نبایدی انجام داده بود. شاید پایش را فراتر از بودنش برده بود. پس، حتماً پایش باید قطع می شد.گناهکار بود؟ نگران می زد...
حالا دبگر نسکافه اش تمام شده بود. نسکافه ای که شاید با بزرگ کردنش تحمل کردن مزه ی تلخی را برایش آسان کرد. حرف می زد. وزوز صدایش، برای خودش هم اعصاب خورد کن بود. حوصله نداشت التماس خودش را بشنود. بغض ها را فراموش می کرد و حرفهایی می زد.حرفهایی از بودن ها، از نگرانی ها... می خواست آرام شود. دختر لبخند هایی تحویلش می داد. دختر دست های بازیگر سینما را بین دستهایش گرفت. دست سرد و بی حس یک مرد را می فشرد و ارامش می کرد. بازیگر سینما، به مردم فکر می کرد. به زیادی بود چشمهایش، به دختری که روبرویش نشسته بود. هیاهویی بازیگر سینما را باز در خود گم کرد... 

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 و ساعت 22:12 .

یا حق
فته بودیم بانک ملی. سر فلکه ارتش. طبقه ی پایین پول نداشت. متصدی بانگ گفت:"برین بالا، از بالا پول بگیرید". رفتیم طبقه ی بالا. حالم اصلاً خوب نبود. می دانستم دور خودم می پیچم. می فهمیدم گره ای توی کار افتاده. نشستم روی صندلی. سرم منگ بود. بدم می آمد از خودم. حقارتم را لحظه به لحظه بیشتر حس می کردم. بی اختیار، چشمهایم پر از اشک شد. سرم را میان دستهایم گرفتم. دلم می خواست های های گریه کنم. از نه دلم. دلم می خواست بدانم چرا اینقدر کمم؟ چرا؟ از اطرافم با خبر نبودم چه می شود. اصلاً انگار توی بانک، میان این همه همهمه نبودم. هر کسی یا پول به دست می آمد و دست خالی بر می گشتو یا دست خالی می آمد و با پول بر می گشت. دلشان خوش بود؟!؟ حتمن کم نبودند. حتماً برای خودشان کسی بودند یا اصلاً کم و زیادشان معنی نداشت. برایم مهم نبودند..
وجودم تیر می کشید. در خودم می شکستم. صورتم خیس خیس شده بود. خرده های وجودم را این طرف و آن طرف می دیدم. تا حالا توی زندگی ام کم نیاوردم بودم. کم نشده بودم. حقارتم را ندیده بودم...
اما آنروز... شکستم و روی زمین ریختم. روی زمین، لای دست و پای مردم، میان این همه همهمه، جاری شدم. از خودم بدم می آمد. می خواستم از خودم فرار کنم...
دستش را حس کردم. نمی خواستم اشکهایم را ببیند. از متصدی بانک پول گرفته بود...

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 23:42 .

یا حق

اغذی سفید در دستم بود. می خواستم از تو بنویسم. می خواستم کلمه ات کنم. نقشت بدهم. می خواستم هر کس که کاغذ را دید، تو را بداند. نه بیشتر. پی کلمه هایی می گشتم، تا چیزی که می دانم و مطمئنم کسی نمی داند را تازه و نو، مثل همان لحظاتی که خودم می بینمش، بیان کنم. می گشتم، به امید پیدا شدن کلمات سنگینی که بتواند تصویرت کند؛ برای همیشه...

کلماتی می آمدند و میرفتند... هارمونی محض؟ رنگ خدا؟ صدای زیستن؟...

گنگ و گیج، کلماتی را نگاه می کردم که این طرف و ان طرف کاغذ سفید بی خط آواره بودند. باید با آنها چه میکردم؟ کلمه کردنت ادا شده بود؟ حالا هر کس کاغذ را می دید، می فهمید از تو نوشته ام؟ گیج تر می شدم. تو همه ی اینها بودی... تو اصلاً خود بودن بودی. بی آنکه بدانم بودن چیست. پاکی بی حد نگاهت، ستودنیست...

آرامشی پیدا کردم.تو همین آرامش بودی. تو همین نفس هایی بودی، که همیشه بی سر و ته ادا می شد و حالا...

گریه ام گرفته... کسی لطف زیاد به من دارد...

چشمهایم را ببین، کاغذ و دست و کلمه تاب نمی آورد تو را.

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387 و ساعت 12:33 .

یا حق
رداشت های بد همیشگی... این دیگر نه خنده دارد و نه بغض و نه افسوس. از قضیه ی حمار به این سادگی تا این قضایای پیچیده ای که گهگاه مهدی دهقانی توی وبلاگش می نویسد و جز خودش کسی نمی داند که چیست، به هیچکدام نیاز نیست! از اصل خوب خوب است و اصل بد بد هست هم ساده تر است! و آن این است که هست.
فعلن نُت ها را فراگرفته ام. می دانم جواب آوازت چه بنوازم ای سرمست! هستن مستی بی حدمان چگونه می گذرد که نمی فهمیم برداشتهایمان چگونه است؟
همین طور که نوشته های نَچَسب را مثل همیشه بلغور می کنم، می اندیشم که "داغون" در اصل فارسی، "داغان" درست بوده؟ یا مثل "فرغون" به ضم غین، همان "داغُون" می نوشته اند؟ چرا که داغون بوده ام. مثل همان مستی بی حد، بی حد هم داغون بودم مثل یک ماشین تصادفی!
دل نهادم به صبوری دل نهادم به صبوری، که جز این چاره ندارم.
برداشتت نابود، نفست سلامت باد! آمین، یا رب العالمین...

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 14:51 .

یا حق
نده ام نمی آید. بی آن که چگونگی عوض شدنش حتی به دهنم خطور کند، نظاره گر گنگ عوض شدن همه چیز هستم. انگار دست و پایم را هم ضمیمه ی دهانم بسته اند. نمی توانم کاری کنم. فقط می بینم و حسرت می خودم. چرا عوض شد؟ چرا باز زمانه به هم ریخت؟ چرا؟...
سعی می کنم چشمهایم را ببندم. چه بی رنگ!! نکند اتفاقی افتاده؟ همیشه اینجا سیاه بود. اما چرا این دفعه رنگ ندارد؟ می ترسم و چشمهایم را باز می کنم. دنیا باز عوض می شود. آرام گریه می کنم. آنقدر آرام که خودم هم نمی فهمم. دلم برای همیشگی بطالتم می سوزد...
نمی دانم چرا، اما دوستش دارم...


...باطل تر از آن بودم که بگویم: دستانت را به من بده، از عشق امپراطوری خواهم ساخت...
                            اما می دانم! باید به یاد قصه های شب یلدا، تنها دلم تو را بخواند...
----------
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 17:31 .