تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق
درتی مانده...؟

"زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم / ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم / قد بر افراز که از سرو کنی آزادم
شهره ی شهر مشو، تا ننهم سر در کوه / شور شیرین منُما تا نکُنی فرهادم  
  می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر / سر مَکَش تا نکشد سر به فلک فریادم
  زلف را حلقه مکن، تا نکُنی در بندم / طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
    یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم / غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را / یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم    
رحم کن بر منِ مسکین و به فریادم رس / تا به خاک درِ آصف نرسد فریادم    
چون فلک سیر مکن تا نکُشی حافظ را / رام شو تا بدهد طالع فرّخ دادم   
حافظ از زلف تو، حاشا که بگرداند روی / من از آن روز که در بند توام آزادم"

درد می کنم. دلم، سرم و حتی دستم... سر خودم کلاه می گذارم. دوای دردم سلامتیست. از ننگ و بقیه ی درد ها چشم پوشی می کنم...
من درد می کنم. خفه ام کنید تا راحت شویم؛ همه با هم راحت شویم.
خفه ام کنید و بعدش آزادیتان را بچشید، بپرستید. اما من، "تا روزی که در بندش بودم آزاد بودم". خفه ام کنید. التماستان می کنم...
خسته ام. بکُشیدم، خفه ام کنید. تاب تحمل ندارم...

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 12:21 .

یا حق
وز اول تمام شد. نه انسانی آفریده شده بود و فرشته ای. خدا بود و خدا...
بعد از گذشت این همه، باز هم روز اول تمام شد. سخت بود. این طرف و آن طرف نوشتند "گَرَم باز آمدی محبوب سیم اندام سنگین دل/گُل از خارم بر آوردی و خار از پا و پا از گِل". نه کسی می خندید و نه کسی می گریست. همه به تماشا ایستاده بودند. عشق های زیبایی که زاییده شده بود را نگاه می کردند. می ترسیدند. فریاد می زدم و می خواندم "سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند/همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند". می رفتم و می رفتیم و می رفتند. نگاهشان می کردم. از این که کسی متوجه من نبود احساس امنیت می کردم. صدایم را بلند تر می کردم "تا دل هرزه گرد من رفت به چین زلف تو/زان سفر دراز خود عزم وطن نمی کند"...
بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را می ترسیدند، دلم گرفته بود. بی سبب... بی سبب... بی سبب...
کسی مرا خفه کند.

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت 23:57 .

یا حق
وی پایان؟
می روم و می شوم تایر زاپاس! اوائل برایم خنده دار بود. اما پوستم کلفت شده و دنده ام هم پهن. البته کسی می گفت تازه مرد شدی...
سادگی می خواستم، نه پیچیدگی! سادگی می خواستم، و سادگی... همان سادگی ساده را... ساده ی ساده. که نه تایر زاپاس باشم و نه پوست خر از آشنا ها قرض کنم. مردی را هم درِ همان کوزه شکسته ای می گذاریم که برایم باقی مانده...
همه چیز می نالند. از بخاری اتاقم، تا تلفن و حتی سه تارم. می نالند و بر ناله هایم، ناله ای مرهم می کنند. چس ناله های غریبی که دلم برایشان تنگ شده بود. می روم و می شوم تایر زاپاس. بنزین هم شاید اضافه داشته باشم. اینهایش برایم مهم نیست. در و دیوار اتاقم گازم می گیرند. پراکنده می شوم. کسی کمکم کند گم کرده هایم را پیدا کنم.
حرفی نیست. زمان می گذرد. هر لحظه بیشتر از قبل چیزی برای از دست دادن ندارم. کاش دیر نشود.

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 18:41 .

یا حق
ینبار با گذشته فرق می کرد. به خدا داشت متولد می شد...

از این شکم پر های پر افاده بدم می آید. دائم داد میزنند و هوار می کنند. بیش از پیش تنفر و حس ندیدنشان در من بیدار می شود و ...
مادرم صدایم می زند: "حسین، پاشو بیا پایین شام بخوریم". من و مادرم ساکتیم. مغز فندقی ها از بی دردی بسیار می خندند، قه قه می زنند. ازشان بدم می آید. از همه شان! نفرتی بر خواسته از دوران کودکی، از همان روزها که عمویم را "عمانه" صدا می زدم و شاید قبل تر، زمانی که بوی ادکلن "چارلی" مد بود. از این که می خندیدند و بقیه را خر می پنداشتند، از این که رفتار مردم، حرف مجالسشان بود. از این که "حسن چه کرد" و بعد هم بر سر پسرش خاک بریزند. از اینها بدم می آید.
شام تمام شده و نشده، مثل فرفره به سمت اتاق بالا می روم. نمی خواهم بشنومشان. در اتاق را محکم می بندم. صدای استریو را زیاد می کنم. آهنگ دلنشینی ست. صدایشان را نمی خواهم، حرفهایشان را، رسمهایشان را، نگاههایشان را، عقایدشان را. به خدا قسم از اینها بدم می آید. خنده های از روی بی عاریشان، حالم را بد می کند. موسیقی دلنشین آرامم می کند. پلکهایم روی چشمهایم می رقصند. خوابم می آید...

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 22:6 .

یا حق
اییده ی فکر و خیال و نه بیشتر...
در نظرم می آید همان خانه ی کذایی، همان تخت و همان شمع و بوسه هایی که طعم نوشابه می دادند. یادم می افتد خیلی وقت است سیگار نکشیده ام. سیگار تازگی ها نمی چسبد. گلویم را می زند، به سرفه ام می اندازد و خلاصه زجرم می دهد. مدت زیادیست سیگار نکشیده ام. تازه مدت زیادی هم هست که...!
طعم شیرین نوشابه را روی زبانم حس می کنم. دهانم شیرین می شود. عطر نوشابه می آید. آن هم نوشابه سیاه. نفس هایم موهای دستم را تکان می دهند. مور مورم می شوم. نوشابه می خواهم. نوشابه ی مشکی می خواهم. خانه ی کذایی را پرونده اش را بستیم، همه با هم! اما فعلاً سرما خورده ام. آب دماغم راه افتاده. شامه ام درست و حسابی کار نمی کند. احتمالاً به این معنی که بوی نوشابه را نمی شنوم. شاید هم قضیه این است که هوا سرد شده. باید کاپشن بپوشم، دستهایم را جلوی صورتم بگیرم، کف دستهایم ها کنم و بعد دستهایم را محکم به هم بمالم تا با اصطکاک به وجود آمده، گرم شوند. بله، هوا سرد می شود. چیزی هم این وسط روز به روز گرمتر می شود. آنقدر که گاهی می سوزاندم!! شاید شعله ی همان سیگار باریکی ست که باید در هوای سرد با لذت بکشم... شاید هم آتشی میان خرمن من! برایم مهم نیست. هر چه هست، سازنده است. هوا سرد شده و سیگار می چسبد (نقطه)

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 19:29 .