یا حق
درتی مانده...؟
"زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم / ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم / قد بر افراز که از سرو کنی آزادم
شهره ی شهر مشو، تا ننهم سر در کوه / شور شیرین منُما تا نکُنی فرهادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر / سر مَکَش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن، تا نکُنی در بندم / طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم / غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را / یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
رحم کن بر منِ مسکین و به فریادم رس / تا به خاک درِ آصف نرسد فریادم
چون فلک سیر مکن تا نکُشی حافظ را / رام شو تا بدهد طالع فرّخ دادم
حافظ از زلف تو، حاشا که بگرداند روی / من از آن روز که در بند توام آزادم"
درد می کنم. دلم، سرم و حتی دستم... سر خودم کلاه می گذارم. دوای دردم سلامتیست. از ننگ و بقیه ی درد ها چشم پوشی می کنم...
من درد می کنم. خفه ام کنید تا راحت شویم؛ همه با هم راحت شویم.
خفه ام کنید و بعدش آزادیتان را بچشید، بپرستید. اما من، "تا روزی که در بندش بودم آزاد بودم". خفه ام کنید. التماستان می کنم...
خسته ام. بکُشیدم، خفه ام کنید. تاب تحمل ندارم...
وز اول تمام شد. نه انسانی آفریده شده بود و فرشته ای. خدا بود و خدا...
وی پایان؟
ینبار با گذشته فرق می کرد. به خدا داشت متولد می شد...
اییده ی فکر و خیال و نه بیشتر...







