تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق
ستهایم کو؟ انگشتهایم تاب نوشتن ندارند. می لرزند. خسته اند. دیگر نمی خواهند جوانه بزنند، بزرگ شوند، بدانند... دستهایم کو؟
نمی فهمم. همه چیزم گم می شود. داره له ام می کنه. همه چیز خسته کننده ست. همه چیز تصنعی، ملال آور. وای... صبر کردم، صبر کردم... مانده ام. میان زندگی؛ میان نفس های بی سر و ته ام. میان گذشته و آینده. میان من و تو. دور و برم را نگاه می کنم. همه چیز سیاه و تاریک. دلم، دلکم بیشتر می گیرد. باز سرم درد گرفته. با پتک بر سرم می زنند. دردی سخت کشنده. چشمهایم را می بندم. زانو هایم را بغل می کنم. سرم را به زانو هایم فشار می دهم.
بعد از این همه وقت به این رسیدم که: خیلی بده کسی نفهمه چقدر دوسش داری!
همه جا ساکت و ساکن به انضمام خستگی جان فرسای حاصل شده از نفس کشیدن. سرم درد می کند... سرم درد می کند... سرم درد می کند. این هم از آن دردهاست که تو هیچ وقت نخواهی فهمید.

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 23:55 .

یا حق
لواپسی و دروغ و مالکیت و یواشکی های دو نفر...!!
های های سبز بودن سر نمی دهم. پاییز زیبا و برگهای زردی که هر سال می ریزند. جادوی تکراری که بارها دیده ایم. سبز نیستم. اما ریشه دارم. سبز نیستم اما زنده ام. این هم روشی ست برای خودش. سنت تکراری آسمان ابر آلود هم...اه! نمی فهمم چه چیزی گدایی می کنم. سبز نیستم، سبز نیستم. اما ادامه می دهم. می مانم و می بینم و ادامه می دهم. سبز نیستم. رنگ ندارم. اما به خدا ریشه دارم. روزی حتماً جوانه می زنم و می رویم. ضیافت پرنده را مهمان می شوم. سبز می شوم. می توانم... اما تو باور نداشته باش... آخر تا کی خودم را گول بزنم؟

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 0:19 .

یا حق
ن و ام پی تری پلیر و اس ام اس و شب و... می گفتند تا شقایق هست زندگی باید کرد.
آرامش شب و نوازش و دستهایی که جایشان خالی ست. شمع با شعله ی نسبتاً بلندی می سوخت. گریستن شمع، عمرش را کم می کرد. می دانستم شعله به زودی خاموش می شود.
...
شمع خاموش شد. همه جا باز تاریک شد. جای دستهایی خالیست. در این سکوت آرام، آرامش من گم شده...

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 23:29 .

یا حق
ن و همان حیاط ویلایی و برگهای خشک و خاموش درختان و یک دنیا تنهایی...
صدای کلاغ می آید. کنار دیوار می نشینم. نیاز به چیزی دارم وسط این هوای سرد، سینه ام را گرم کند. سیگارم را روشن می کنم. آرام لب هایم را روی سیگار می گذارم. پک اول، دوم، سوم؛... سینه ام گرم شده...
----------
پ.ن: روی دیواره ی پله های تالارها نوشته اند: "زندگی کشیدن سیگاری ست بین این هم آغوشی و هم آغوشی بعدی". کاش همینطور بود.

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 23:24 .

یا حق
ر تا ته نَفَسَم؟ عجایب صنعتی باشم در این دشت، که جاندار باشم و پی بی جان بگردم؟

هوا خیلی سرد است. انگشتهایم یخ زده اند آنقدر که صفحه کلید گوشی تلفنم را نمی توانم حس کنم. چه برسد به جواب دادن اس ام اس! ته دلم شور می زند. انگار موقع نَفَس کشیدن همه ی هوای سینه ام خالی نمی شود. هوایی که می سوزاند ته دلم را. نمی دانم چه مرگم شده. بی خیال اس ام اس جواب دادن می شوم. گوشی ام را همراه دستهایم توی جیب کتم فرو می کنم. "وه. اینجا هم خیلی سرده". سرم را بالا می آورم و ته کوچه را می بینم. همه جا تاریک، ساکت، ساکن. انگاه همه مرده اند. همه چیز تمام شده. چراغ برق های بالای تیر چراغ، به سختی جلوی چشم خودشان را روشن می کنند. چند قدمی به سمت انتهای کوچه می روم. سردم شده. صورتم کاملاً بی حس شده. سوز بدی می آید. گمانم روی کوههای دور دست، برفی باریده و مثل هر سال، سوزش نصیب ما می شود. نصیب ما بدبخت ها، ما مرده وار های زنده. مثل همیشه سئوالهای بی موردی ذهنم را پر می کند. "بخاری خانه روشن است؟ آنجا گرم است؟ دستهایت گرمند؟ توی فکرت چه می گذرد؟ سالها بعد به چه فکر می کنی؟ مثل من گم شده ای؟..." و هزاران هزار سئوال احمقانه ی دیگر. یادم می افتد قلبم درد می کند. مثل سرم، مثل وجودم، مثل ما. ما که درد می کنیم. ما که با هم درد می کنیم و بی هم می میریم. قدمهایم بی اختیار آرام می شود. بغض های کهنه در گلویم رشد می کنند، باد می کنند. حیف، در این سرما که تا مغز استخوان آدم می رود، حس گریه کردن نیست.
راه می روم تا به انتهای کوچه برسم. فقط راه می روم. مثل یک جسد مومیای، مثل یک مرده ی متحرک.آسمان را نگاه می کنم. سیاه، مثل رنگ موهایت؛ سرد، مثل هفته هایی که گذراندم؛ و بزرگ، مثل نگاهت. من مانده ام و چیز هایی که برای از دست دادن ندارم. احساس تنهایی می کنم. بی اختیار اشکم در می آید. روبرویم را نگاه می کنم. کوچه تاریک و خاموش، با هوای سرد زمستان. به طرف خانه می روم، کسی درخانه نیست و بخاری هم خاموش. هوای دلگیر خانه سرد تر از بیرون. اشکهایم آرام آرام صورتم را خیس می کنند. من و تنهایی، کنار بخاری خاموش در فضای دلگیر خانه. یادم می افتد باید جواب اس ام اس بدهم. به سختی، خیلی آرام برایش می نویسم: "دوستت دارم".

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 23:20 .

یا حق
ون لعنتی، یا بند بیا، یا سریعتر بیا و تمام شو، زجرم نده...
برایم بنویسید، قدش بلند بود. لاغر بود. پی چیزهایی بود که بقیه نبودند. بنویسید، خیلی وقت بود خنده هایش بی صدا شده بودند. دستهایش هم سرد. نگاهش بی نور و بنویسید ذوق شوقی برای پیدا کردن و شنیدن و خواندن بقیه نداشت.
برایم بنویسید نمی فهمید. مرغش یک پا بیشتر نداشت. گم شده بود. یاد گرفته بود منفی ببافد. بنویسید حتی حوصله ی آینه نداشت. زیبایی هایی را نمی دید. کور شده بود. بنویسید چیزی از او نمانده بود. بنویسید او گنگ شده بود. از خوش متنفر است.
برایم بنویسید، آنقدر خوشبخت بود که هر لحظه اش را می ستود. آنقدر لیاقت داشت که همیشه به بودنش افتخار کند. بنویسید او معنای بودن شده بود. او می زیست، می دید، می چشید. بنویسید همیشه بوی عطر می داد. تمیز و اتو کرده بود. می دانست کجاست و چه می کند و چه می خواهد. بنویسید حیف بود.
برایم بنویسید، نمی خواست تجربه ای برای بعد ها بگذارد. به اندازه ی کافی پیدا شده بود. بنویسید، او می توانست. او می دانست. او می مانست. بنویسید به اندازه ی کافی از این دنیا و مردمان دیده بود و چشیده بود. چشم و دلش سیر شده بود. بنویسید بزرگترین خلافهایش گهگاه کشیدن یکی دو نخ سیگار بود. می خواست پاک بماند و پاک بمیرد. بنویسید ابتذالش، گوش دادن آهنگ های ساسی مانکن بود و افکارش نوازش پیانو.
برایم بنویسید، می خواست مرد شود. اما گریستنش مانعش شده بود. می خواست بزرگ فکر کند، اما سن کمش مانعش بود. می خواست نباشد و نفس هایش مانعش شده بود. بنویسید بازی هار ا می برد. اما بازی اصلی را باخت.
برایم بنویسید، پی چه می دوید و چه حاصلش شد. بنویسید دیگر دارم هایش از انگشت های یک دست بیشتر نمی شود. بنویسید غارت شد، از بین رفت. چیزی از او نمانده...
نه، خط بزنید، برایم فقط بنویسید: او مُرد.

|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 14:2 .
یا حق

ه دلم افتاده... نمی شود...

                  و این عذابم می دهد...

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 19:43 .
یا حق

ذشته چه شیرین بود. به خودم حسودیم می شود...

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 23:18 .

یا حق
این نوشته را برای دل خودم نوشتم. لطفاً نخوانیدش...


وبی هایم؟ زیبایی هایم؟ گذشتند. پرونده ی بسته نشدنی شان را به زور و اجبار می بندم. خاطراتی دارم که شبها آتشم می زنند. مرا در خود گم می کنند. نیاز نیست کسی بداند. چس ناله هم سر نمی دهم. تقدیر را می پذیرم. همانطور که زندگی را به اجبار پذیرفتم. توبه و عهدم را نمی شکنم...

همه چیز سخت شده؛ از نفس کشیدن و خوابیدن و خواب دیدن، تا سیگار کشیدن و حتی گریستن.

حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم / خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم

روز و روزگار شیرین بود. به خدا شیرین بود. سرطانی دچار شده ایم، بدخیم! درمانش شوق نفهمیدن است. ننگ فهمیدن به دردم می آورد. خودم را، وجودم را...
خدایم را باز پسم دهید. می خواهم روی ماه خداوند را ببوسم. خدایم آنقدر بزرگ شده، که در دلم جای نمی شود. شاید هم دلم تنگ شده...
فرار می کنم. از خودم، از خاطراتم، از گذشته ام و از دلتنگی هایم. پی معنی و مفهومی می گردم. پی راهی برای رفتن و ... یادم می آید آن قبل ها، آن خیلی قبل ها اتاقم پناهگاهم بود. مأمنی امن برای بودن، زیستن، خندیدن، گریستن. اما حالا از اتاقم بدم می آید. از این خراب شده بدم می آید. از خودم از بوی زیستنم، از تنم بدم می آید.

"می بینی بی انصاف؟ می بینی با من چه کردی؟ می بینی نمی خوام باشم؟ صدام کن... صدام کن... از این دنیا تنفر دارم. از آدمها تنفر دارم. نمی کشم. نمی خوام باشم. حیف که تو خدایی و ..."
حقارتم آتشم می زند. رنگم را می پراند.

 تو فارغی و عشقت بازی چه می نماید / تا خرمنت نسوزد، احوال ما ندانی

فرار می کنم... دخترک بیچاره پی ام می دود، تا نگاهش می کنم، فرار می کند. بدم می آید... باید بروم... شبی از همین شبها باید بروم.

به خیال خودم دیوانه شده ام. آنها هم دیوانه می پندارندم. مهم نیست، جنسم را طلایی کرده ام و نه از رنگ طلا. بکارتی دارم دست نیافتنی...
از پوچی و عقلشان بدم می آید. زندگی مرده وارشان را ادامه می دهند و من در خود می پیچم...

"دلم تنگ شده. دلم خیلی تنگ شده.. برای راحت خوابیدن، برای خندیدن، برای درک کردن، برای خودم، برای شبای قشنگی که می گذشتند و روحم جسممو تیکه تیکه می کرد، فدرتشو به رخم می کشید و آرومم می کرد. دلم برای بودن تنگ شده. دلم برای خروج از قالب زمان تنگ شده. دلم برای ابدیتم تنگ شده. دلم برای بوسیدنت تنگ شده. برای آغوشت تنگ شده. دلم تنگ شده... تنگ!! می فهمی؟ آره می فهمی... می دونم می فهمی! ایمان دارم می فهمی... آخه تو خدایی. تو نفهمی، کی می تونه بفهمه؟ می دونم می فهمی..."

کاش همان سه شنبه شب تمام شده بود...
تمامش می کنم. روزی از همین روز ها...

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 22:56 .

یا حق
دا... زندگی... بودن... نبودن... مرگ... پایان...
یه جای کار می لنگه. حاضرم قسم بخورم. شاید به اندازه ی کافی حرف زده ام. از کلئوپاترای گم شده، تا جسد سنگینی که به هم می فشاردم. نمی دانم. سکوت برهانیست بر بودن یا نبودن؟ نمی دانم آسمان آبی ست یا سیاه؛ نمی دانم چه بلایی سرم می آید؛ نمی دانم چرا مثل سگ اینقدر جانم سفت است؛
از زندگی با ترس بدم می آد. از عشق با دلیل بدم می آد. از دشت بدون زمین بدم می آد. از زندگی بی رنگ بدم می آد. از خودم، از این غریبه ی دراز و لاغر و بی قواره، با چشمهای درشت و ابروهای کشیده و موهای وز پرپشت، بدم می آد. از دستهایش که برایم می نویسد، صدایش که برایم آواز می خواند، انگشتهایش که ناشیانه سه تار زیبایی می نوازد، صورت اصلاح نشده اش از همه ی اینها تنفر دارم. تنفری ناشی از ترس...
گم شده ام. خدایم را باز پسم دهید...
عاقلان، من دیوانه را سرزنش نکنید... از نفهمیدنتان، از پوز خند هایتان، از نفس هایتان، از دلایلتان، از بودنتان بدم می آد. عاقلان، بدتان می پندارم! بد!

گذشته را می خواهم. از ترسی که وجودم را می سوزاند بیزارم.
جنس فهمیدن کدام زیباتر است؟ عاقلان با دیوانگان؟ می خواهم دیوانه باشم. از عقلتان بدم می آد. بدم می آد... بدم می آد...
می گریم و فریاد می زنم بدم می آد. با خودم، با این غریبه ی متعفن می گریم. دستهایش اشکهایم را پاک می کند...

دردم را نمی فهمید، چرا که عاقلید و من...
لذت مردن و آغاز دوست داشتن. این را می خواهم. اما جان سگی ام را؟

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت 0:1 .