یا حق
این نوشته را برای دل خودم نوشتم. لطفاً نخوانیدش...
وبی هایم؟ زیبایی هایم؟ گذشتند. پرونده ی بسته نشدنی شان را به زور و اجبار می بندم. خاطراتی دارم که شبها آتشم می زنند. مرا در خود گم می کنند. نیاز نیست کسی بداند. چس ناله هم سر نمی دهم. تقدیر را می پذیرم. همانطور که زندگی را به اجبار پذیرفتم. توبه و عهدم را نمی شکنم...
همه چیز سخت شده؛ از نفس کشیدن و خوابیدن و خواب دیدن، تا سیگار کشیدن و حتی گریستن.
حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم / خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم
روز و روزگار شیرین بود. به خدا شیرین بود. سرطانی دچار شده ایم، بدخیم! درمانش شوق نفهمیدن است. ننگ فهمیدن به دردم می آورد. خودم را، وجودم را...
خدایم را باز پسم دهید. می خواهم روی ماه خداوند را ببوسم. خدایم آنقدر بزرگ شده، که در دلم جای نمی شود. شاید هم دلم تنگ شده...
فرار می کنم. از خودم، از خاطراتم، از گذشته ام و از دلتنگی هایم. پی معنی و مفهومی می گردم. پی راهی برای رفتن و ... یادم می آید آن قبل ها، آن خیلی قبل ها اتاقم پناهگاهم بود. مأمنی امن برای بودن، زیستن، خندیدن، گریستن. اما حالا از اتاقم بدم می آید. از این خراب شده بدم می آید. از خودم از بوی زیستنم، از تنم بدم می آید.
"می بینی بی انصاف؟ می بینی با من چه کردی؟ می بینی نمی خوام باشم؟ صدام کن... صدام کن... از این دنیا تنفر دارم. از آدمها تنفر دارم. نمی کشم. نمی خوام باشم. حیف که تو خدایی و ..."
حقارتم آتشم می زند. رنگم را می پراند.
تو فارغی و عشقت بازی چه می نماید / تا خرمنت نسوزد، احوال ما ندانی
فرار می کنم... دخترک بیچاره پی ام می دود، تا نگاهش می کنم، فرار می کند. بدم می آید... باید بروم... شبی از همین شبها باید بروم.
به خیال خودم دیوانه شده ام. آنها هم دیوانه می پندارندم. مهم نیست، جنسم را طلایی کرده ام و نه از رنگ طلا. بکارتی دارم دست نیافتنی...
از پوچی و عقلشان بدم می آید. زندگی مرده وارشان را ادامه می دهند و من در خود می پیچم...
"دلم تنگ شده. دلم خیلی تنگ شده.. برای راحت خوابیدن، برای خندیدن، برای درک کردن، برای خودم، برای شبای قشنگی که می گذشتند و روحم جسممو تیکه تیکه می کرد، فدرتشو به رخم می کشید و آرومم می کرد. دلم برای بودن تنگ شده. دلم برای خروج از قالب زمان تنگ شده. دلم برای ابدیتم تنگ شده. دلم برای بوسیدنت تنگ شده. برای آغوشت تنگ شده. دلم تنگ شده... تنگ!! می فهمی؟ آره می فهمی... می دونم می فهمی! ایمان دارم می فهمی... آخه تو خدایی. تو نفهمی، کی می تونه بفهمه؟ می دونم می فهمی..."
کاش همان سه شنبه شب تمام شده بود...
تمامش می کنم. روزی از همین روز ها...
|لینک ثابت|
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 22:56 .