تبليغاتX
غریبانه های تنهایی

یا حق
ردش شده. حجم ندانم هایش رو به عرش نهاده. حرص زیاد می خورد و پرتغال را به سیب ترجیح می دهد. هر روز صبح، وقتی از خواب بیدار می شود، قبل از اینکه از اتاقش بیرون برود، جلوی آینه ی قدی می ایستد و موهایش را شانه می کشد؛ بعد می رفت طرف پنجره که با همیشه ی خدا پرده ای، جلوی آسمانش را گرفته بود. آرام از لای پرده آسمان را نگاه می کند ببیند هوا آفتابیست، یا ابری! برای خودش آدم خاصی بود. عقاید و اعتقادات خاصی داشت. از خودکار مشکی بدش می آمد. پی نکاتی می گشت که از دید مردم پنهان بود. دلش می خواست همه ی آمار و ارقام جهان را بداند.
آکواریومی داشت که همیشه ی خدا بی ماهی بود. لم دادن را به نشستن ترجیح می داد. آنقدر لم داده بود، که مفصل شانه اش درد گرفته بود. می خواست خودش بشود، خودش بماند. از گدا و گدایی بدش می آمد. همیشه وقتی با هم تنها می شدیم، سعی می کرد از زندگی عجیبش برایم حرف بزند. این موقع ها، لرزه به صدا و تنش می افتاد. نگران می شد. آه می کشید و دور دست ها را نگاه می کرد. همینطور که حرف می زد، سرش را پایین می انداخت، دستهایش را در هم گره می کرد، چند ثانیه سکوت، و بعد ادامه ی حرفهایش.
همیشه دلم می خواست بشناسمش. اما هر دفعه دلیلی پیدا می شد و از هدفم می ماندم. از تصورات زیبایش لذت می بردم، اما هیچ گاه، حتی فرصت نشد به او بگویم. او را دوست دارم. یکی از دوستهایش از او اینطور می گفت: "آدم جالبیه. می شه روش سرمایه گذاری کرد...".
با این حال، می ترسیدم با او درد و دل کنم. نمی دانم چرا، اما هر دقعه ترس از لو رفتن، شرمنده شدن و این مصیبت ها، جلوی دهانم را گرفته اند. می خواهم با او حرف بزنم. شنونده خوبی ست.
امروز از آن روز های لعنتی بود. از آن روزها که پی همزبانی می گردم؛ می خواهم بروم سراغش...

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 22:15 .

یا حق
صر آن روز تعطیل؛ نامردی های زمانه و دلی که هوای سفر کرده؛ تحولات شگفت آور من و تو که به انضمام هم، ما می شویم؛ شبی که تا دیر وقتش قصه های یواشکی های از بر شده مان را بدون ناله تکرار می کردیم؛
عصر آن روز تعطیل؛ خاطره هایی که سیگاری را روشن کرد و پشت دستم خاموشش کرد؛ حریم گپ و گفت هایمان و بوی خوش زنی در این میان؛ مستی از نگاههای گرمی که ذوب می کند دستانمان را، بعد هم با مکافاتی در هم ریخته گری شان می کند؛
عصر آن روز تعطیل؛ عجب عصری بود، عجب روز تعطیلی بود...

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 16:33 .

یا حق
وی اتاق کوچک خودم سردم نشسته ام. پتویم را دور گردن و کمرم پیچیده ام. پنجره بسته است و بخاری شعله می کشد؛ از این که نمی فهمم این سوز لعنتی از کجا می آید، عذاب می کشم. سردم شده. می گویند زمستان است...
به هر چیزی هم که فکر می کنم گرم نمی شوم. به دلم بد افتاده...

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 و ساعت 22:47 .

یا حق
"اعت همینطور میگذره، نمی دونم چرا یه کمی معطل ما نمی شه تا بش برسیم. می دونی داشم؟؛ از اولش وضعم همینطوری بود. همیشه پی یه چیزی می گشتیم. زکّی، کی می فهمه حرف امثال ما چیه..."
دستش رو طرف صورتش برد. صورتش رو وسط دستاش گذاشت. یه نفس عمیق کشید. "ننه م همیشه هوامو داشت. تا چشاش تو چشام می افتاد، غرغر زیاد می کرد. می گف نا اهلم، پسرای همساده رو تو سرم می زد. کس و کارم بود. ننه م بود دیگه. بابامونم،... می فهمیدم نور چشمشم. می فهمیدم اون دستای زبرش که گاه و بیگاه با بهونه و بی بهونه می خوابوند زیر گوشم، واسه من احمق زبر شده. خدا بیامرز پیر و زمین گیر شد، از غصه ی خونه نشینی دق کرد و مُرد. نمی دونی ننه م چی به سرش اومد. شب و روزش شده اون خدابیامرز و شب و روز منم موتور و رفیقام. براش قران می خوند و دعا می کرد. می دونی داش حسین، نمی فهمیدم. اگه این ساعت لامصّب اینقدر عجله نکرده بودا، زودتر فهمیده بودم باید واسه بابا ننه م مایه بذارم."
سرش رو به طرف آسمون برد و آستینش رو زد بالا. "این خالو می بینی داشم؟ نوشته رفیق ببی کلک مادر؛ از روی الوات گیری این خالو زدم و نفهمیدم ننه مو چجور دارم عذاب می دم. آره داش حسین، تا اومدم چش بهم بزنم، دیدم ای بابا، همه رفتن..." اشکاشو پاک کرد نمی کرد.
"ننه مم مُرد. بی کس شدم. ای تف به این روزگار نامرد..."

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت 22:57 .

یا حق
واب دیدم یه دونه پالتوی طوسی خریدیم. یه پالتو واسه هر دو نفرمون. یه روز واسه من، یه روز واسه تو. زیرش یه دونه کت سورمه ای پوشیدم. دلم می خواست به بابا پز بدم. دلم می خواست همه روزا تن من باشه. هر وقت می پوشیدمش کلاه انگلیسی مو هم سرم بگذارم. عین این تیپای هنری می شد. کیف می کردم خودمو با این لباسا توی آینه نگاه کنم. نمی دونم، شاید یه جور احساس غرور خاصی بود. احساس بزرگ شدن. پالتو رو تو پوشیدی، یه کم ازت بزرگ بود، اما بهت خیلی می اومد. رنگش بهت نشسته بود. اون شال خز دار رو هم دور گردنت پیچیدی. یادمه به من گفتی، باید اون چکمه بلندامو باهاش بپوشم. پالتو رو روی شونم انداختی، گفتی به تو بیشتر می آد. رفتیم توی حیاط،نشستیم لب ایوون، دستهام یخ کرده بودند. کف دستام ههههااا کردم؛ اوه، چه ابری درست شد. کز کرده بودی. پالتو رو روی شونت انداختم، خیالیم نبود هوا سرده، نمی خواستم تو سردت بشه. دستای سردتو گرفتم، می خواستم گرمشون کنم. با خودم فکر می کردم کاش بیشتر پول داشتم، 2 تا پالتو می خریدم...

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 23:20 .

یا حق

اهی دلم تنگ می شود. گاهی باور می کنم. گاهی می شکنم. گاهی راه میروم. گاهی می دوم. من گاهی خیلی کارها می کنم. کاش گاهی درس می خواندم...از درس نخواندن خسته شدم... علاف و بیکار و باطل!

گاهی بسیار خوش به حالم. دوستان خوبی درم. من عباس را دوست دارم.

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت 1:41 .

یا حق
دی نگیر، جدی ات نگرفته اند...
دلت را پاک نگه دار. سرت را بالا بگیر. با افتخار بیانش کن. دیشب شب ماه و ستاره بود و امشب شب...
هوا ابر است. آسمان زمستانی و قرمز رنگ نمی بارد. دلش خون شده؟ بغضش برای چیست؟ هوا سرد است. سردم است. بروم پلیور مشکی ام را بپوشم...

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 0:35 .
یا حق
ابا نان داد...
بابا قبض تلفن داد. بابا لپ تاپ داد. بابا ماشین داد. بابا پول داد. بابا...
اینها را بنویس، اما بخوان "نان مقدس است..."
----------
پ.ن: بعدش قول می دهم گنگ بمانم. قول می دهم...
|لینک ثابت| نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 1:54 .

با حق
بی زمستانی طلوع کرد. هوا سرد بود. تنم می لرزید. دستهایم را جلوی دهانم می گرفتم و وسطشان ها می کردم تا گرم شوند. شب زمستانی من، بی فروغ خورشید سوزنده طلوع کرده. پس از مدتها...
خبرش را تو هم شنیده ای؟ تیتر اول روزنامه ها شده. خبر نگار ها در موردش خیلی نوشتند. در بوق و کرنا کردند. اما نه برای این که شاهزاده ای... بلکه برای سرگردانی بینوایی باطل! خبر به همه رسیده. می گویند طلسم شکسته شده. طلسم بی مفهومی که وجود انسانی را سوزانده. راستی، من هم شنیده ام طلوع شب زمستانی، بی دلیل زیباست. بی دلیل غمگین و سرد است. بی دلیل انسانهای سرگردان را در هم می پیچاند. بی دلیل کور می کند. حتی شنیده ام سالهای قبل، این شب، کسی را منجمد کرده! حالا منظور قصه گو، جسمش بوده، یا روحش، یا قلبش، خدا عالم است. من فقط این را شنیده ام...
شب زمستانی طلوع کرده، منتظر طلوعش بودم. منتظر بلندای ابهتش بودم. دستهایم گرم نمی شوند. توی جیبم فرو می برمشان. دستهایم احمقند...
شبی که قیدم را رها می کند. به پاسش به پا خیزید حماسه آفرینان، مردان،...

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 0:14 .
یا حق

یام به کامتان

شکمتان پر

دردتان هم بی دردی

.

.

.

هوای سرد در هم گمم می کند. به بقیه هم کاری ندارم. رها...رها...رها!

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 1:14 .

یا حق
سرک شاد و شاداب به زندگی ادامه می ده. انگار نمی فهمه. به نظرم خودش رو به خولی زده. خب اینم یه نوعشه حتماً! آخه می دونی، اونا که می فهمن یه جوری میشن.
عطسه می کنم. به نظرم سرما خوردم. سرما خورده؛ از یه زمستون! نمی دونم. مهم نیست، چاره ش چند تا قرص آموکسی سیلینه. خوب میشم. اینو حداقل خوب می دونم. زمستون امسال هم یه جوری شده. مثل حال و هوای همون پسرک خوشحال! گاهی توی اوج سرما، گرمی و جات گرم، گاهی هم کنار بخاری نشستی، اما داری می لرزی. اتفاقایی می افته که دست خودت نیست. پسرک توی چشمام نگاه می کنه، تا می خندم، اون هم بهم می خنده. رفتارش واسه م عجیب شده. کاش می تونستم مثل قدیما بفهممش، بغلش کنم، نازش کنم، ببوسمش. نمی دونم کدوممون مشکل داریم. من یا این پسرک شیطون؟ کودوممون باعث شدیم از هم ببُریم، دور بشیم.
زل زده توی چشمام. دستشم زیر چونه ش گذاشته. یه طوری شده. کاش می فهمیدم چی شده...
آینه رو رو به زمین می ذارم. سرمو کنارش می ذارم و سقف اتاقمو نگاه می کنم. کاش این آسمون سفید هم ستاره داشت...

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت 0:25 .