یا حق
ردش شده. حجم ندانم هایش رو به عرش نهاده. حرص زیاد می خورد و پرتغال را به سیب ترجیح می دهد. هر روز صبح، وقتی از خواب بیدار می شود، قبل از اینکه از اتاقش بیرون برود، جلوی آینه ی قدی می ایستد و موهایش را شانه می کشد؛ بعد می رفت طرف پنجره که با همیشه ی خدا پرده ای، جلوی آسمانش را گرفته بود. آرام از لای پرده آسمان را نگاه می کند ببیند هوا آفتابیست، یا ابری! برای خودش آدم خاصی بود. عقاید و اعتقادات خاصی داشت. از خودکار مشکی بدش می آمد. پی نکاتی می گشت که از دید مردم پنهان بود. دلش می خواست همه ی آمار و ارقام جهان را بداند.
آکواریومی داشت که همیشه ی خدا بی ماهی بود. لم دادن را به نشستن ترجیح می داد. آنقدر لم داده بود، که مفصل شانه اش درد گرفته بود. می خواست خودش بشود، خودش بماند. از گدا و گدایی بدش می آمد. همیشه وقتی با هم تنها می شدیم، سعی می کرد از زندگی عجیبش برایم حرف بزند. این موقع ها، لرزه به صدا و تنش می افتاد. نگران می شد. آه می کشید و دور دست ها را نگاه می کرد. همینطور که حرف می زد، سرش را پایین می انداخت، دستهایش را در هم گره می کرد، چند ثانیه سکوت، و بعد ادامه ی حرفهایش.
همیشه دلم می خواست بشناسمش. اما هر دفعه دلیلی پیدا می شد و از هدفم می ماندم. از تصورات زیبایش لذت می بردم، اما هیچ گاه، حتی فرصت نشد به او بگویم. او را دوست دارم. یکی از دوستهایش از او اینطور می گفت: "آدم جالبیه. می شه روش سرمایه گذاری کرد...".
با این حال، می ترسیدم با او درد و دل کنم. نمی دانم چرا، اما هر دقعه ترس از لو رفتن، شرمنده شدن و این مصیبت ها، جلوی دهانم را گرفته اند. می خواهم با او حرف بزنم. شنونده خوبی ست.
امروز از آن روز های لعنتی بود. از آن روزها که پی همزبانی می گردم؛ می خواهم بروم سراغش...
صر آن روز تعطیل؛ نامردی های زمانه و دلی که هوای سفر کرده؛ تحولات شگفت آور من و تو که به انضمام هم، ما می شویم؛ شبی که تا دیر وقتش قصه های یواشکی های از بر شده مان را بدون ناله تکرار می کردیم؛
وی اتاق کوچک خودم سردم نشسته ام. پتویم را دور گردن و کمرم پیچیده ام. پنجره بسته است و بخاری شعله می کشد؛ از این که نمی فهمم این سوز لعنتی از کجا می آید، عذاب می کشم. سردم شده. می گویند زمستان است...
اعت همینطور میگذره، نمی دونم چرا یه کمی معطل ما نمی شه تا بش برسیم. می دونی داشم؟؛ از اولش وضعم همینطوری بود. همیشه پی یه چیزی می گشتیم. زکّی، کی می فهمه حرف امثال ما چیه..."
واب دیدم یه دونه پالتوی طوسی خریدیم. یه پالتو واسه هر دو نفرمون. یه روز واسه من، یه روز واسه تو. زیرش یه دونه کت سورمه ای پوشیدم. دلم می خواست به بابا پز بدم. دلم می خواست همه روزا تن من باشه. هر وقت می پوشیدمش کلاه انگلیسی مو هم سرم بگذارم. عین این تیپای هنری می شد. کیف می کردم خودمو با این لباسا توی آینه نگاه کنم. نمی دونم، شاید یه جور احساس غرور خاصی بود. احساس بزرگ شدن. پالتو رو تو پوشیدی، یه کم ازت بزرگ بود، اما بهت خیلی می اومد. رنگش بهت نشسته بود. اون شال خز دار رو هم دور گردنت پیچیدی. یادمه به من گفتی، باید اون چکمه بلندامو باهاش بپوشم. پالتو رو روی شونم انداختی، گفتی به تو بیشتر می آد. رفتیم توی حیاط،نشستیم لب ایوون، دستهام یخ کرده بودند. کف دستام ههههااا کردم؛ اوه، چه ابری درست شد. کز کرده بودی. پالتو رو روی شونت انداختم، خیالیم نبود هوا سرده، نمی خواستم تو سردت بشه. دستای سردتو گرفتم، می خواستم گرمشون کنم. با خودم فکر می کردم کاش بیشتر پول داشتم، 2 تا پالتو می خریدم...
اهی دلم تنگ می شود. گاهی باور می کنم. گاهی می شکنم. گاهی راه میروم. گاهی می دوم. من گاهی خیلی کارها می کنم. کاش گاهی درس می خواندم...از درس نخواندن خسته شدم... علاف و بیکار و باطل!
دی نگیر، جدی ات نگرفته اند...
ابا نان داد...
بی زمستانی طلوع کرد. هوا سرد بود. تنم می لرزید. دستهایم را جلوی دهانم می گرفتم و وسطشان ها می کردم تا گرم شوند. شب زمستانی من، بی فروغ خورشید سوزنده طلوع کرده. پس از مدتها...
یام به کامتان
سرک شاد و شاداب به زندگی ادامه می ده. انگار نمی فهمه. به نظرم خودش رو به خولی زده. خب اینم یه نوعشه حتماً! آخه می دونی، اونا که می فهمن یه جوری میشن.







