تبليغاتX
غریبانه های تنهایی
یا حق

مروز ها که می گذرد…

می شینم همینجا، کنار دل خودم. سردم شده. آروم و قرار ندارم. همش نگاهم به بخاری خاموشه. مثل یه جسد مرده، سرد و بی روح گوشه ی اتاقم افتاده، به هیچ دردی هم نمی خوره… نگرانم، متفاوتم، دائم با خودم حرف می زنم، سر درد های شدید دارم…

کیست؟ کجاست؟ نفهم شده ام؟

بی دلی در همه احوال خدا با او بود / او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

دل تنگی، دل تنگی، دل تنگی… با همه ی امتحانها و کارگاههای این ترم. اوممم… گرگ و میش شده و هوا نه روشنه و نه تاریک. دلم می خواد برم کافه جلفا.

از این حرفها بگذریم… اینجا هوا ابره، خورشید نای تابیدن نداره. مردم هم بی روح تر از همیشه پی زندگیشون می دوند. اونجا هوا چطوره؟

اینجا مردم انگار بغض دارند. انگار نفهمند. شایدم خودشون رو به خری می زنند. راستی، شبها دفتر خاطراتم رو میخونم. قرص ها هم به درمان سردردام اثر ندارند…

تو واسه م بگو…

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت 15:8 .

یا حق

ی ساربان ای کاروان، لیلای من کجا میبری

با بردن لیلای من، جان و دل مرا میبری

ای ساربان کجا می روی، لیلای من کجا می بری

در بستن پیمان ما، تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود، این عشق ما بماند بجا

 

ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری

ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری

 

تمامی دینم به دنیای فانی، شراره عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی، به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها، به دلها بماند بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود، حکایت ما جاودانه شود

تواکنون زعشقم گریزانی، غمم را زچشمم نمی خوانی

از این غم چه حالم نمی دانی

پس از تو نمونم برای خدا، تو مرگ دلم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه غم، گل هستیم را بچین وبرو

که هستم من آن تک درختی، که درپای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش، ز خشم طبیعت شکسته

 

ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری

ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری

|لینک ثابت| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 23:29 .

یا حق
ر بلندای تابستان می ایستد. دور دست هایش را می نگرد. همه چیز را قرار است مه بگیرد. نفس عمیقی می کشد. در بازدم ابر بزرگی جلوی صورتش را می گیرد. امّا انگار سیلی ای به او زده اند. اینجا زمستان است و او سرما خورده...
سرماخورده از زمستانی شوم و دوست داشتنی که بهار را دور و دور تر می راند. از سرما، تنش می لرزد. سیگاری از جیبش بیرون می آورد و بین لبهایش می گذارد. با فندک روشنش می کند. پکی عمیق می کشد. سینه اش از آتش سیگار گرم می شود. انگار آتش سیگار آرامتراش می کند.
با این که از سیگار تنفر داشت، اما گهگاه می کشید. مرهمی برای دلش می خواست. سیگار رفیق شفیقی بود. هم دلش را آرام می کرد و هم سینه اش را گرم.
دست چپش را داخل جیب شلوارش فرو برد. انگشتهایش از بیداد سرما بی حس شده بودند. سرش را پایین انداخت و دود را بیرون داد. لذت می برد که ابر جلوی چشمانش غلیظ تر شده بود. آرام قدم برداشتنش را شروع کرد. قدمهایی نرم و رام، پشت سر هم و به سمت هر کجا. راحت می شد اگر مه همه جا را می گرفت. با ولع پک های عمیقی می کشید و فکر می کرد؛ دوردست ها، یا لذتِ ندانم، فرقی ندارد. هم ارزند. زمستانِ بی برف که زمستان نیست. حالا گیرم سرما هم خورده باشم، خورده باشیم؛ فقط هوا سرد شده. بعد ها قرار است برف ببارد و آنوقت مدارس تعطیل شوند. برف زیاد ببارد. 30 سانت...؟! نه! نیم متر برف بیاید. همه جا سفید شود و آسمان قرمز! پارادوکسی زیبا اینگونه بارور شود. بعد من و خاطره هایم زیر برف برقصیم و به هم بنازیم، ببالیم. یا اصلاً پرواز کنیم. وقتی از شدت برف، کبوتر ها و گنجشگ ها، توی لانه شان کز کرده اند؛ من اسب زیبای خیال خودم را میان برف ها جولان دهم و بروم تا ابدیّت. یک ابدیّت گم شده و کور. آنوقت شوق برف دارم. آنوقت شوق زندگی دارم. من زمستانی ام. من، همچون آدمکی برفی، بر بلندای تابستان می ایستم. و بر آن فرمانروایی می کنم. من سلطان فصل هایم، من زمستانم. آنوقت مه بیاید و نیاید برایم فرقی ندارد. بهار دور است. نه، خیلی دورتر از این حرفهاست. دوردست ها را مه گرفته ست و...
بغض کهنه، در هم می فشاردش. زیر لب، پنهان، زمزمه می کند: "زمستان، من پادشاه تواَم..."
سیگار تمام شده اش را زیر پا له می کند و آرام نفس های سردی می کشد. نفس های سردی که ابر کوچکی جلوی چشمش آشکار می کند. با این که از سیگار تنفر دارد؛ اما نخی دیگر و نخی دیگر... 

|لینک ثابت| نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 20:13 .

یا حق

فس برآمد و کام از تو بر نمی​آیدصبا به چشم من انداخت خاکی از کویشقد بلند تو را تا به بر نمی​گیرممگر به روی دلارای یار ما ور نیمقیم زلف تو شد دل که خوش سوادی دیدز شست صدق گشادم هزار تیر دعابسم حکایت دل هست با نسیم سحردر این خیال به سر شد زمان عمر و هنوزز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس فغان که بخت من از خواب در نمی​آیدکه آب زندگیم در نظر نمی​آیددرخت کام و مرادم به بر نمی​آیدبه هیچ وجه دگر کار بر نمی​آیدوز آن غریب بلاکش خبر نمی​آیدولی چه سود یکی کارگر نمی​آیدولی به بخت من امشب سحر نمی​آیدبلای زلف سیاهت به سر نمی​آیدکنون ز حلقه زلفت به در نمی​آید

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 13:13 .