مروز ها که می گذرد…
می شینم همینجا، کنار دل خودم. سردم شده. آروم و قرار ندارم. همش نگاهم به بخاری خاموشه. مثل یه جسد مرده، سرد و بی روح گوشه ی اتاقم افتاده، به هیچ دردی هم نمی خوره… نگرانم، متفاوتم، دائم با خودم حرف می زنم، سر درد های شدید دارم…
کیست؟ کجاست؟ نفهم شده ام؟
بی دلی در همه احوال خدا با او بود / او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد
دل تنگی، دل تنگی، دل تنگی… با همه ی امتحانها و کارگاههای این ترم. اوممم… گرگ و میش شده و هوا نه روشنه و نه تاریک. دلم می خواد برم کافه جلفا.
از این حرفها بگذریم… اینجا هوا ابره، خورشید نای تابیدن نداره. مردم هم بی روح تر از همیشه پی زندگیشون می دوند. اونجا هوا چطوره؟
اینجا مردم انگار بغض دارند. انگار نفهمند. شایدم خودشون رو به خری می زنند. راستی، شبها دفتر خاطراتم رو میخونم. قرص ها هم به درمان سردردام اثر ندارند…
تو واسه م بگو…

ر بلندای تابستان می ایستد. دور دست هایش را می نگرد. همه چیز را قرار است مه بگیرد. نفس عمیقی می کشد. در بازدم ابر بزرگی جلوی صورتش را می گیرد. امّا انگار سیلی ای به او زده اند. اینجا زمستان است و او سرما خورده...
فس برآمد و کام از تو بر نمیآید







