یا حق
رم سوت می کشد. به پاهایم نگاه می کنم. لاغر تر شده اند. دم نزدن و زدن از حرفهای تکراری و بی ثمر همیشگی، یک جوری تضاد از خواستن و نخواستن شده است. دیوانه کننده است. آدرس این هزار توی لعنتی را حفظ شده ام. به او خوش می گذرد و به من... باید از این گذشتنی ها هم بگذرم؟ نگاهم را به کفش هایم می دوزم. راهی که باید بپیمایم زیاد است. پاهایم تاول زده اند. بیزارم از رقصیدن زیر این مرثیه ی همیشگی. اصلاً من را چه به رقصیدن؟ رقصیدن و خندیدن با از ما بهتران معنا می باید. نه با من که به زور سرم را بالا می آورم تا افق دور دست را ببینم. رقص برای آنهاست که فرصت دارند مهمانی بگیرند و سپس... نمی دانم! رقص برایشان مرهمی است.
پای پیاده باید مسیر را بپبمابم. از از بی خبرم. اما می دانم خوش می گذرد به او. حداقلش اینست که او راههایش را با تاکسی می رود...
باز چیزی به هم می فشاردم. کاری ندارد به عذاب من... فشرده می شوم. مثل پاهای لاغرم درد می کشم...
|لینک ثابت|
نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387 و ساعت 9:54 .