تبليغاتX
غریبانه های تنهایی - 88

یا حق

عد از این همه وقت! خیلی بی انصافی.

از پنجره ی اتاقم بیرون رو نگاه می کنم. آسمون با حد اکثر قدرتش سعی می کنه خودش رو آبی نشون بده. پام رو دراز می کنم. از توی کشوی میزن سیگارم رو در میارم. هشتاد و هفت تمام شد. ترس من از بعداً بیشتر شد. از بعداً و محدودیت هایم. من ترسو شدم؟ با خودم فکر میکنم عجب سالی گذشت. چقدر قشنگ بود. اصلاً انگار سال من بود. جهالت از آینده بازم واهمه و جمله ی: "آخرش چی میشه؟"

یادم نبود، توی خونه نباید سیگار بکشم. بوش توی اتاقم می مونه و بعدش خر بیار و باقالی بار کن. از خیرش می گذرم. هشتاد و هشت شروع شده. عیدی زیاد گرفتم. اما پکرم. گرفته م. نمی خواستم هشتاد و هفت تمام بشه. نمی خوام بوی تکرار رو حتی واسه یه لحظه حس کنم.

می گفت پیر شده. می گفت از پیری می ترسه. اما من نمی ترسم. پیری که ترس نداره. پیری خوبه. هر چیزی به موقعش خوبه.

... ذهنم پراکنده س! خیلی پراکنده.

|لینک ثابت| نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388 و ساعت 13:14 .