تبليغاتX
غریبانه های تنهایی - وسوسه

یا حق
و یک وسوسه ی بزرگی. اصلاً وقتی می بینمت همه چیز عوض می شود. دنیا روشن می شود. یادم می رود پی چه چیز هایی بودم. بی اختیار ساکت می شوم.دستهایم بی تاب می شوند تا انگشتهایت را بگیرند. دستم را که می فشاری، آرام می شوم. خوابم می گیرد.دنیا با تو زیباست...
تو یک وسوسه ی بزرگی، همه چیز را شیرین جلوه می دهی. من این را دوست دارم. دوست دارم وقتی سردم می شود، دستهای گرم تو، گرمم کند. دوست دارم سرم را روی پایت بگذارم و بخوابم.
با این همه، لعنتی، تو یک وسوسه بزرگی! وسوسه ی تو آنقدر بزرگ است که یادم می رود باید پی چه چیزی بدوم. وجود تو یک هوس است. و من از این می ترسم...
وسوسه ی لعنتی ساعتهایم را گرفته ای. لحظه ها و فکرک را پر کرده ای. بی اختیار از این بیزاری از وسوسه بودنت خوشم می آید. ما آینه ی همدیگریم؟ من هم برای تو یک هوس هستم؟
وسوسه ی لعنتی، چرا برایم عادی نمی شوی؟ چرا نمی گذاری برای خودم باشم؟ من از اینها خسته ام... تو فقط وسوسه ای... هوسی...
----------
پ.ن: این نوشته برای خودم است.

|لینک ثابت| نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388 و ساعت 21:55 .