تبليغاتX
غریبانه های تنهایی - سحر شب شد

یا حق

ر بی کرانی که انسان به عقلش می نازد، بی عقلی شده فخر.

از خیلی چیز ها دور شده ام. از خودم خیلی دور شده ام. اهدافم چه بودند؟ سرگذشتم چه بود؟ چرا لطف؟ چرا مهر؟ چرا من؟

همه ی معادلات درونی ذهنم به هم ریخته اند. نمی دانم تا کجا هستم. من حتی یادم رفته قدم چقدر است، وزنم چقدر است. من همه چیز را فراموش کرده ام. فراموش کرده ام نامم چیست. نمی دانم وطنم کجاست. من حتی فراموشی را هم فراموش کرده ام. در این وادی گم شده ام میان حروفی که مدتها زندانی شان کرده ام. میان گذشته و آینده ی ناقصی که هیچ حس مثبت یا منفی ای نسبت به آن ندارم. من مانده ام و عذاب وجدان، حس گناه. ترس. تنهایی...


شب همیشه سیاه است. سیاهی ذات شب است و شب مظهر سیاهی...

|لینک ثابت| نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 22:33 .