تبليغاتX
غریبانه های تنهایی - قرص

یا حق

  تو خوب می دانی، همه اش این نبود…

باز سرت در گرفته؟ حتماً به خاطر گرمی هواست. شایدم به خاطر نور شدید آفتابه… لطفاً پای دل گرفته و باقی ماجرا نگذار قضیه رو. پاشو برو یه قرص بخور. قصه ی سردرد هات رو هم نخور. قرص رو ساختن واسه همین موقع ها.

گفتم، کاش همه چیز قرص داشت. یه قرص که بخوری، بعد زمان بایسته. بعد زندگی کنی، بعد تصمیم بگیری بمیری. کاش یه قرص بود می خوردی و آهنی می شدی.

به حرفهام زیاد محل نمی ذاشت. اصلاً گوشش پر شده بود از حرفهای من. حرفهایی که واسه ش یه پاپاسی هم ارزش نداشت که حتی لحظه ای بخواد روشون تمرکز کنه، یا فکر کنه… در کنارش احساس بیهودگی می کردم. انگار فقط این من بودم که باید حرفهای اون رو می شنیدم و روی حرفهاش صحه می ذاشتم. بر خلاف رفتارش، همیشه می گفت که حرفهام واسه ش مهمه. روی حرفهام حسابی فکر می کنه… کی رو می خواست خر کنه؟ من که می دونستم در کنار من موضع آخوندی رو میگیره که مدام می خواد منو وعظ و نصیحت کنه. و حرفهاش باید برای من مهم باشه…

گفت: شنیدم میگرن یه قرص داره که می خوری، زود خوب میشی. برو دنبال اون قرصه…

گفتم منم اینو می دونم، اما به خدا میگرن رو دوس دارم. درد خوبیه…

بازم نمی شنید منو. اصلاً منظور حرفم رو نمی فهمید. یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت، آخه کودوم آدم عاقلی درد رو دوس داره؟

و من باز، غریب تر از قبل، توی دلم با خودم می گفتم، کاش می فهمیدی منطور من رو. کاش قرصی بود برای دل تنگی، برای بیدار ماندن تا صبح، برای اعتقاد، برای زیستن… دنیایش مثل من پر از قرص نبود… دنیایی بود که با منطق چهار عمل اصلی پر شده بود… در حالی که من، اعتقاد داشتم، “در زندگی، تصمیم های کوچک را باید با عقل گرفت و تصمیم های بزرگ را با دل…” . خدا می دانست او چقدر برایم تصمیم بزرگی بود…

----------

پ.ن: جمله ی داخل گیومه، از گابریل گارسیا مارکز.

|لینک ثابت| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 23:39 .